۱۴۰۴ اسفند ۲۳, شنبه

حزب بهاراتیا جاناتا و سیاست هویت‌گرایی در هند: از ملی‌گرایی هندو تا قدرت سیاسی

 حزب بهاراتیا جاناتا و سیاست هویت‌گرایی در هند: از ملی‌گرایی هندو تا قدرت سیاسی

غلام علی صارم

شنبه23حوت1404

حزب Bharatiya Janata Party یا «بهاراتیا جاناتا» که امروزه یکی از قدرتمندترین احزاب سیاسی در هندوستان به شمار می‌رود، طی چند دهه گذشته توانسته است جایگاه مهمی در سیاست این کشور به دست آورد. این حزب که در سال ۱۹۸۰ تأسیس شد، به تدریج از یک جریان سیاسی محدود به یکی از تأثیرگذارترین نیروهای قدرت در هند تبدیل گردید. ظهور سریع و گسترش نفوذ این حزب در صحنه سیاسی هند، همواره موضوع بحث و تحلیل بسیاری از پژوهشگران علوم سیاسی بوده است. بسیاری معتقدند که ترکیب ملی‌گرایی هندو، بهره‌برداری از احساسات مذهبی و استفاده از گفتمان هویت‌محور از مهم‌ترین عوامل رشد و شهرت این حزب بوده است.

شکل‌گیری حزب و زمینه‌های تاریخی

حزب بهاراتیا جاناتا در سال ۱۹۸۰ توسط گروهی از فعالان سیاسی که پیش‌تر در حزب «جانا سنگ» فعالیت داشتند، پایه‌گذاری شد. این حزب در آغاز فعالیت خود تلاش داشت هویت سیاسی خود را بر پایه ملی‌گرایی هندو و دفاع از فرهنگ سنتی هند بنا کند. در جامعه‌ای مانند هند که از تنوع دینی، قومی و فرهنگی بسیار گسترده‌ای برخوردار است، طرح چنین گفتمانی به سرعت توانست بخشی از جامعه را به خود جذب کند.

هند کشوری است که در آن پیروان ادیان مختلف از جمله هندوئیسم ، اسلام، مسیحیت، سیک و بودیسم در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند. این تنوع دینی همواره از یک سو زمینه غنای فرهنگی را فراهم کرده و از سوی دیگر در برخی دوره ‌ها به منبع تنش‌های اجتماعی تبدیل شده است. برخی احزاب سیاسی، از جمله حزب بهاراتیا جاناتا، تلاش کردند با تأکید بر هویت اکثریت هندو در جامعه هند، پایگاه اجتماعی گسترده‌ای برای خود ایجاد کنند.

نقش سیاست هویت و احساسات مذهبی

یکی از مهم‌ترین عوامل رشد سریع این حزب، استفاده از سیاست هویت و تحریک احساسات مذهبی در میان بخشی از جامعه بود. در دهه‌های پایانی قرن بیستم، مسئله مسجد تاریخی بابری در شهر« آیو دی یا» به یکی از مهم‌ترین موضوعات سیاسی و اجتماعی در هند تبدیل شد. برخی گروه‌های هندو معتقد بودند که این مسجد در محل تولد خدای اسطوره‌ای «رام» ساخته شده است و باید تخریب شود تا معبدی در آنجا بنا گردد.

حزب بهاراتیا جاناتا با حمایت از این دیدگاه و بسیج نیروهای سیاسی و اجتماعی در این زمینه، توانست توجه گسترده‌ای را در میان بخشی از جامعه هندو جلب کند. تخریب مسجد بابری در سال ۱۹۹۲ به یکی از جنجالی‌ترین رویدادهای معاصر هند تبدیل شد و موجی از تنش‌های مذهبی در سراسر کشور به وجود آورد. بسیاری از تحلیلگران معتقدند که همین رویداد، نقش مهمی در افزایش شهرت و نفوذ سیاسی این حزب ایفا کرد.

استفاده از الگوی «تفرقه بینداز و حکومت کن»

در تحلیل رفتار سیاسی برخی احزاب در جوامع چندفرهنگی، گاهی به سیاست قدیمی «تفرقه بینداز و حکومت کن» اشاره می‌شود. این سیاست که در دوران استعمار توسط قدرت‌هایی مانند انگلیس در مستعمرات مختلف مورد استفاده قرار می‌گرفت، مبتنی بر ایجاد شکاف میان گروه‌های اجتماعی برای تسهیل کنترل سیاسی بود.

برخی منتقدان معتقدند که حزب بهاراتیا جاناتا نیز در مقاطع مختلف از سیاست‌های هویت‌محور استفاده کرده است، سیاست‌هایی که گاه باعث تشدید شکاف‌های مذهبی و اجتماعی در جامعه هند شده است. به باور آنان، بهره‌برداری از احساسات مذهبی و برجسته‌سازی تفاوت‌های دینی می‌تواند به بسیج سیاسی سریع منجر شود، هرچند در بلندمدت ممکن است پیامدهای اجتماعی پیچیده‌ای به همراه داشته باشد.

نخستین تجربه قدرت

حزب بهاراتیا جاناتا در دهه ۱۹۹۰ به تدریج توانست جایگاه خود را در سیاست ملی هند تقویت کند. این حزب در نهایت در سال ۱۹۹۸ به رهبری  Atal Bihari Vajpayee ( اتال بیهار واچپایی ) توانست دولت را تشکیل دهد و تا سال ۲۰۰۴ نقش مهمی در اداره کشور ایفا کند. این دوره نخستین تجربه جدی حزب در سطح قدرت ملی بود.

در این دوران، حزب تلاش کرد علاوه بر شعارهای هویت‌محور، برنامه‌هایی در حوزه توسعه اقتصادی و زیرساخت‌ها نیز مطرح کند تا بتواند پایگاه اجتماعی خود را گسترش دهد. با این حال، برخی رویدادهای اجتماعی و تنش‌های مذهبی همچنان بر فضای سیاسی کشور تأثیرگذار بودند.

بازگشت به قدرت و رهبری نارندرا مودی

پس از یک دوره حضور در اپوزیسیون، حزب بهاراتیا جاناتا بار دیگر در انتخابات سال ۲۰۱۴ به پیروزی رسید. در این انتخابات، "ناراندرمودی" به عنوان رهبر حزب و نخست‌وزیر هند معرفی شد. او پیش از این به عنوان وزیر اعلی ایالت گجرات فعالیت داشت و به دلیل سیاست‌های اقتصادی و مدیریتی‌اش شناخته می‌شد.

پیروزی حزب در انتخابات ۲۰۱۴ و سپس در انتخابات ۲۰۱۹ نشان داد که این جریان سیاسی توانسته است پایگاه اجتماعی قابل توجهی در میان بخش‌های مختلف جامعه هند ایجاد کند. برخی تحلیلگران این موفقیت را نتیجه ترکیبی از ملی‌گرایی، برنامه‌های توسعه اقتصادی و شخصیت سیاسی مودی می‌دانند.

با این حال، منتقدان نیز بارها نگرانی خود را درباره افزایش تنش‌های مذهبی و محدود شدن فضای چندفرهنگی در هند ابراز کرده‌اند. به باور آنان، تأکید بیش از حد بر هویت مذهبی ممکن است به تضعیف سنت دیرینه همزیستی میان ادیان در این کشور منجر شود. و عملا همین گونه هم شد زیرا ما در دوران حکومت مودی شاهد صدها قتل و تاراج خانه های مردم توهین به مقدسات مذهبی دیگران مخصوصا مسلمانان هستیم.

سیاست خارجی و روابط با اسرائیل

در حوزه سیاست خارجی، دولت تحت رهبری نارندرا مودی تلاش کرده است روابط خود را با کشورهای مختلف گسترش دهد. یکی از این روابط، همکاری نزدیک‌تر با کشور جنایتکار اسرائیل بوده است. سفر مودی به اسرائیل و دیدار او با نخست‌وزیر این کشور بنایا مین نتانیاهو بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های جهانی داشت.

ظاهرا این سفر به عنوان نشانه‌ای از نزدیکی بیشتر دو کشور در حوزه‌های فناوری، امنیت و اقتصاد تفسیر شد. با این حال، برخی منتقدان این روابط را در چارچوب تحولات منطقه‌ای و مسائل مربوط به وضعیت نا به هنجار عزه مورد نقد قرار داده‌اند و آن را نشانه‌ای از تغییر جهت‌گیری‌های سیاسی در سیاست خارجی هند دانسته‌اند.

دشمنی اسرائیل با فلسطین و همه مسلمانان به کسی پوشیده نیست و مودی نیز در دشمنی با مسلمانان کم از نتانیاهو نیست و با همین سنخیت مشابه در کنار هم قرار گرفتند.

قابل ذکر میدانم که دوستی که هند با افغانستان در طول سالها بصورت فصلی داشته است فقط روی یک مبنا بوده و آن اینکه روابط افغانستان و پاکستان در چه وضعیتی قرار دارد. اگر خوب بود ه رابطه ای در کار نبوده است و چنانچه اگر روابط افغانستان و پاکستان توآم با تنش و مخاصمت بوده، دوستی با افغانستان در سطح زیادی بهتر و پیشرفته بوده است که بصورت خلاصه میتوان گفت که روابط هند با افغانستان تا آنجا خوب است که افغانستان میل های تفنگش آماده و یا در حال فیر بسوی پاکستان باشد و اگر چنین نبود و روزی مشکل حل شد، دیگر دوستیی در کار نیست. ناگفته نماند که از طرف پاکستان نیز چنین است.

بحث‌های حقوق بشری و انتقادهای بین‌المللی

در سال‌های اخیر، برخی سازمان‌های بین‌المللی و نهادهای حقوق بشری نسبت به وضعیت اقلیت‌های مذهبی در هند ابراز نگرانی کرده‌اند. آنان معتقدند که برخی سیاست‌ها یا رویکردهای سیاسی ممکن است باعث افزایش فشار بر اقلیت‌ها شود. در مقابل، دولت هند این انتقادها را رد کرده و تأکید کرده است که کشور همچنان به اصول دموکراسی و قانون اساسی پایبند است.

در کنار این مباحث، تحولات منطقه‌ای و درگیری‌های مختلف در خاورمیانه نیز بر افکار عمومی جهان تأثیر گذاشته است. درگیری‌های نظامی در غزه و افزایش تلفات انسانی، واکنش‌های گسترده‌ای در سطح جهانی ایجاد کرده و بسیاری از کشورها و رهبران سیاسی را در معرض قضاوت افکار عمومی قرار داده است.

در یک نتیجه گیری کوتاه باید بگوییم که حزب بهاراتیا جاناتا طی چند دهه توانسته است از یک حزب نسبتاً کوچک به یکی از قدرتمندترین نیروهای سیاسی در هند تبدیل شود. این موفقیت نتیجه عوامل مختلفی بوده است؛ از جمله استفاده از گفتمان ملی‌گرایی هندو، دشمنی علنی با مسلمانان که یک اقلیت دینی هستند، بسیج سیاسی حول مسائل هویتی، رهبری متعصبانه شخصیت‌هایی مانند نارندرا مودی و همچنین ارائه برنامه‌هایی در حوزه توسعه اقتصادی.

با این حال، رشد این حزب همواره با بحث‌ها و اختلاف نظرهای فراوانی همراه بوده است. برخی آن را نماد احیای هویت فرهنگی هند می‌دانند، در حالی که دیگران نگران پیامدهای اجتماعی و سیاسی سیاست‌های هویت‌محور هستند. به همین دلیل، آینده سیاسی هند تا حد زیادی به چگونگی مدیریت تنوع دینی و فرهنگی این کشور و حفظ تعادل میان هویت ملی و همزیستی مسالمت‌آمیز میان گروه‌های مختلف وابسته خواهد بود.

در نهایت، تجربه حزب بهاراتیا جاناتا نشان می‌دهد که در جوامع چندفرهنگی، سیاست و مذهب گاه می‌توانند به شدت در هم تنیده شوند. نحوه استفاده از این پیوند می‌تواند هم به بسیج سیاسی گسترده منجر شود و هم چالش‌های مهمی برای ثبات اجتماعی و همزیستی میان گروه‌های مختلف به وجود آورد و نمونه بارز آن همین کشور هندوستان میباشد.

۱۴۰۴ اسفند ۲۰, چهارشنبه

جنگ روایت‌ها و واقعیت‌ها- تأملی بر تجاوز امریکا و اسرائیل به ایران و بیداری جهان اسلام

 جنگ روایت‌ها و واقعیت‌ها- تأملی بر تجاوز امریکا و اسرائیل به ایران و بیداری جهان اسلام

غلام علی صارم

چهارشنبه 20حوت 1404

در پی جنگی که از سوی ایالات متحده امریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی ایران آغاز شد و در نخستین روز آن شهادت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای و جمعی از همراهان و همکاران ایشان رقم خورد، فضای افکار عمومی در بسیاری از نقاط جهان به گونه‌ای شکل گرفت که این رخداد به عنوان جنگی ناگهانی و بدون مقدمه تلقی گردید، جنگی که از دید بسیاری از ناظران و تحلیلگران، نمونه‌ای از تجاوز آشکار به حریم و حاکمیت یک کشور مستقل به شمار می‌رفت.

بخش بزرگی از تحلیلگران سیاسی، نویسندگان، دانشگاهیان و حتی شماری از سیاستمداران در کشورهای مختلف جهان، از جمله در خود ایالات متحده امریکا، این اقدام را به شدت مورد انتقاد قرار دادند. آنان بر این باور بودند که چنین حمله‌ای نه تنها اصول پذیرفته‌شده حقوق بین‌الملل را نقض کرده است، بلکه می‌تواند پیامدهای خطرناکی برای ثبات منطقه و حتی نظم جهانی داشته باشد.

نکته قابل توجه آن است که در میان حجم عظیمی از تحلیل‌ها و نوشته‌هایی که در رسانه‌ها و مجامع فکری منتشر شد، به ندرت می‌توان دیدگاهی یافت که به طور جدی از اقدام امریکا و اسرائیل دفاع کرده و ایران را مسئول آغاز این بحران معرفی کند. اگر هم مواضعی در حمایت از این جنگ مطرح شده است، بیشتر از سوی خود دولت‌های درگیر، حامیان سیاسی آنان یا رسانه‌هایی بوده که به گونه‌ای مستقیم یا غیرمستقیم در چارچوب سیاست‌های این کشورها فعالیت می‌کنند.

در مقابل، بسیاری از تحلیلگران مستقل تلاش کردند ابعاد انسانی و اخلاقی این جنگ را نیز مورد توجه قرار دهند. آنان به ویژه نسبت به پیامدهای انسانی آن هشدار دادند. گزارش‌هایی منتشر شد که نشان می‌داد در جریان این درگیری‌ها، تعداد زیادی از غیرنظامیان قربانی شده‌اند، از جمله حادثه‌ای دردناک که در آن حدود ۱۷۰ کودک مدرسه‌ای ـ که بیشترشان دختران هشت تا دوازده ساله بودند، جان خود را از دست دادند. با وجود این، واکنش‌های رسمی از سوی برخی محافل سیاسی غربی نسبت به این فاجعه انسانی بسیار محدود یا حتی سکوت‌آمیز بود.

این سکوت برای بسیاری از ناظران پرسش‌برانگیز بود. آنان می‌پرسیدند چگونه ممکن است کشته شدن چند سرباز یا شهروند در برخی نقاط جهان به سرعت به تیتر اول رسانه‌ها تبدیل شود و با موجی از پیام‌های همدردی و محکومیت همراه گردد، اما مرگ ده‌ها یا صدها کودک بی‌گناه با چنین بی‌تفاوتی مواجه شود؟ این پرسش‌ها به ویژه زمانی پررنگ‌تر شد که برخی شخصیت‌های سیاسی یا مخالفان جمهوری اسلامی ایران نسبت به کشته شدن چند نظامی امریکایی پیام تسلیت فرستادند، اما درباره قربانیان غیرنظامی ایرانی سکوت اختیار کردند.

در همین زمینه، اظهارنظرهای برخی چهره‌های شناخته‌شده در غرب نیز توجه بسیاری را به خود جلب کرد. برای نمونه، ریچارد ولف، اقتصاددان برجسته امریکایی و استاد سابق دانشگاه ماساچوست، در تحلیل خود از این جنگ آن را «یک تجاوز آشکار» توصیف کرد. او در سخنان خود اظهار داشت که این اقدام می‌تواند نشانه‌ای از «آخرین قمار شکست‌خورده یک امپراتوری در حال افول» باشد. به باور او، قدرت‌هایی که در گذشته از طریق جنگ و مداخله نظامی نفوذ خود را گسترش می‌دادند، امروز در شرایطی قرار گرفته‌اند که چنین اقدامات پرهزینه‌ای نه تنها موفقیت‌آمیز نیست، بلکه ممکن است روند افول آنان را تسریع کند.

در عرصه سیاسی امریکا نیز نشانه‌هایی دیده می‌شد که حاکی از درک دشواری‌های این جنگ بود. برخی از چهره‌های سیاسی نزدیک به دولت وقت امریکا به تدریج دریافتند که این درگیری می‌تواند به بحرانی پیچیده تبدیل شود. از همین رو، تلاش‌هایی برای تغییر روایت عمومی از جنگ صورت گرفت؛ تلاش‌هایی که هدف آن ارائه تصویری متفاوت از واقعیت‌های میدان بود.

برای مثال، دونالد ترامپ در یکی از سخنرانی‌های خود اعلام کرد که هدف آنان «بازگرداندن دین به امریکا» است. چنین سخنانی برای بسیاری از تحلیلگران عجیب به نظر می‌رسید، زیرا جنگی که در منطقه‌ای دیگر از جهان جریان داشت، چگونه می‌توانست با چنین شعارهایی توجیه شود؟ برخی ناظران این اظهارات را بخشی از تلاش برای ایجاد یک چارچوب ایدئولوژیک برای جنگ دانستند؛ چارچوبی که بتواند حمایت بخشی از افکار عمومی داخلی را جلب کند.

 

در واقع، یکی از انتقادهای اساسی که در سال‌های گذشته نسبت به سیاست‌های امریکا و برخی متحدانش مطرح شده، همین مسئله استفاده از شعارهای جذاب و فریبنده برای توجیه مداخلات نظامی بوده است. در طول دهه‌های گذشته، بسیاری از عملیات‌های نظامی در کشورهای مختلف با عنوان‌هایی همچون «گسترش دموکراسی»، «حمایت از حقوق بشر» یا «مبارزه با استبداد» آغاز شده‌اند. اما در عمل، نتایج این مداخلات در بسیاری از موارد چیزی جز بی‌ثباتی، تخریب زیرساخت‌ها و رنج گسترده مردم نبوده است.

از دید منتقدان، جنگ اخیر علیه ایران نیز تا حدی پرده از همین واقعیت برداشت. آنان معتقدند که این جنگ نشان داد فاصله‌ای جدی میان شعارهای اعلام‌شده و اهداف واقعی برخی قدرت‌ها وجود دارد. به گفته آنان، اگر معیار اصلی واقعاً حقوق بشر و دموکراسی باشد، نمی‌توان نسبت به رنج غیرنظامیان بی‌تفاوت بود.

در این میان، اظهارات برخی چهره‌های سیاسی یا رسانه‌ای نزدیک به جریان‌های راست‌گرا در امریکا نیز بحث‌های فراوانی برانگیخت. برای نمونه، لورا لومر، فعال سیاسی راست‌گرا که به حلقه‌های نزدیک به ترامپ نسبت داده می‌شود، در تحلیلی اظهار داشت که «مسئله تنها ایران نیست، بلکه ما با اسلام مواجه هستیم». چنین سخنانی از نظر بسیاری از ناظران نشان‌دهنده نوعی نگاه ایدئولوژیک و تقابلی نسبت به جهان اسلام بود.

این دیدگاه‌ها باعث شد بار دیگر این پرسش مطرح شود که آیا برخی از سیاست‌ها و مداخلات نظامی در خاورمیانه صرفاً انگیزه‌های ژئوپلیتیکی دارند، یا اینکه ریشه‌های فرهنگی و ایدئولوژیک نیز در آن‌ها نقش ایفا می‌کند؟

واقعیت آن است که در طول چند دهه گذشته، منطقه خاورمیانه شاهد جنگ‌ها، بحران‌ها و درگیری‌های فراوانی بوده است. بسیاری از مردم منطقه بر این باورند که بخشی از این بحران‌ها نتیجه سیاست‌هایی است که به جای تقویت همزیستی و همکاری میان ملت‌ها، به تشدید اختلافات و شکاف‌ها دامن زده‌اند.

یکی از مهم‌ترین این شکاف‌ها، اختلاف میان مسلمانان شیعه و سنی بوده است. در حالی که این اختلاف در بسیاری از دوره‌های تاریخی به صورت مسالمت‌آمیز مدیریت می‌شد، در سال‌های اخیر برخی جریان‌ها تلاش کرده‌اند آن را به یک منبع دائمی تنش تبدیل کنند. با این حال، بسیاری از اندیشمندان اسلامی معتقدند که در سال‌های اخیر نوعی بیداری در میان مسلمانان شکل گرفته است. آنان می‌گویند که بسیاری از مردم اکنون بهتر درک می‌کنند که دشمنی‌های اصلی کجا قرار دارد و چگونه اختلافات داخلی می‌تواند به ابزاری برای تضعیف جوامع اسلامی تبدیل شود.

در فرهنگ و باورهای اسلامی، مفهومی به نام «شهادت» جایگاه ویژه‌ای دارد. شهادت به معنای کشته شدن در راه دفاع از ایمان، عدالت و ارزش‌های الهی تلقی می‌شود. در تاریخ اسلام نمونه‌های فراوانی از چنین فداکاری‌هایی وجود دارد که الهام ‌بخش نسل‌های بعدی بوده‌اند.

یکی از برجسته‌ترین این نمونه‌ها، واقعه کربلا و شهادت امام حسین (ع) است. این حادثه که بیش از چهارده قرن پیش رخ داد، هنوز هم در وجدان و حافظه جمعی مسلمانان زنده است. بسیاری از آزادی‌خواهان در جهان، قیام امام حسین را نمادی از مقاومت در برابر ظلم و استبداد می‌دانند.

در همین چارچوب، طرفداران جمهوری اسلامی ایران نیز شهادت رهبران و مدافعان کشور خود را ادامه همان سنت تاریخی می‌دانند. آنان معتقدند که خون کسانی که در راه دفاع از سرزمین و باورهای خود جان می‌بازند، می‌تواند الهام‌بخش مقاومت و پایداری باشد.

امروز عملا مشاهده میشودکه پس از شهادت آیت‌الله خامنه‌ای، نه تنها روحیه حامیان جمهوری اسلامی ایران تضعیف نشد، بلکه اراده آنان برای ادامه راه تقویت گردید. بسیاری از آنان اعلام کردند که برای دفاع از کشور و ارزش‌های خود آماده‌اند و این حادثه را عاملی برای انسجام بیشتر می‌دانند. بسیج عمومی مردم ایران و از بین رفتن تنش های داخلی و سردادن شعار های زنده باد شهید آیت الله خامنه ای نیز به اثبات این موضوع دلالت دارد.

البته در عین حال، بسیاری از مردم نیز از جنگ و خشونت بیزارند. جنگ همواره با رنج، ویرانی و از دست رفتن جان انسان‌ها همراه است و هیچ جامعه‌ای از پیامدهای آن مصون نمی‌ماند. حتی کسانی که از مواضع سیاسی خاصی حمایت می‌کنند، اغلب آرزو دارند که اختلافات از طریق گفت‌وگو و مذاکره حل شود.

از همین رو، آغاز این جنگ در زمانی که نمایندگان ایران و امریکا در حال مذاکره بودند، برای بسیاری از ناظران بسیار عجیب و تأسف‌بار به نظر رسید. آنان معتقدند که وقتی کانال‌های دیپلماتیک باز است، توسل به اقدام نظامی نه تنها غیرضروری بلکه خطرناک است و علاوه براین مقوله ای است از علما که میگویند کسانی که به جنگ متوصل می شوند منطق شان ضعیف است.

موضوع دیگری که در این بحث‌ها مطرح می‌شود، مسئله سلاح‌های هسته‌ای است. بسیاری از منتقدان سیاست‌های غربی می‌پرسند که چرا برخی کشورها اجازه دارند به زرادخانه‌های عظیم هسته‌ای دسترسی داشته باشند، اما کشورهای دیگر حتی برای استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای با محدودیت‌های شدید مواجه می‌شوند.

از دید آنان، اگر اصل بر جلوگیری از گسترش سلاح‌های کشتار جمعی است، این اصل باید برای همه کشورها به طور یکسان اجرا شود. در غیر این صورت، چنین سیاستی ممکن است به عنوان نوعی استاندارد دوگانه تلقی گردد.

در نهایت، آنچه بسیاری از اندیشمندان و فعالان اجتماعی بر آن تأکید دارند، ضرورت اتحاد و همبستگی در میان ملت‌های مسلمان است. آنان معتقدند که اگر جوامع اسلامی بتوانند اختلافات داخلی خود را مدیریت کرده و بر نقاط مشترک تمرکز کنند، خواهند توانست نقش مؤثرتری در تعیین سرنوشت خود ایفا نمایند.

در غیر این صورت، خطر آن وجود دارد که هر بار کشوری دیگر در معرض بحران یا مداخله قرار گیرد. به تعبیر برخی تحلیلگران، اگر امروز کشوری هدف قرار گیرد و دیگران نسبت به آن بی‌تفاوت باشند، ممکن است فردا همان سرنوشت در انتظار آنان باشد.

این یک واقعیت است که آینده جهان اسلام تا حد زیادی به میزان همبستگی، آگاهی سیاسی و توانایی ملت‌های آن در دفاع از منافع مشترکشان بستگی دارد. تنها در چنین شرایطی است که می‌توان امید داشت منطقه‌ای که سال‌ها گرفتار جنگ و تنش بوده، به سوی صلح، عدالت و توسعه پایدار حرکت کند.

به امیدآنروز که نفاق و دشمنی از بین همه مردم مخصوصا جهان اسلام برچیده شود.

۱۴۰۴ اسفند ۱۷, یکشنبه

دوستی‌های متلون در سیاست بین‌الملل، وقتی منافع جای وفاداری را می‌گیرد!

 دوستی‌های متلون در سیاست بین‌الملل، وقتی منافع جای وفاداری را می‌گیرد!

غلام علی صارم

دوشنبه 18 حوت 1404

تاریخ روابط بین‌الملل به‌خوبی نشان می‌دهد که در عرصه سیاست جهانی، دوستی‌ها و دشمنی‌ها غالباً ثابت و پایدار نیستند. آنچه در ظاهر به‌عنوان اتحاد، همکاری و دوستی میان کشورها معرفی می‌شود، در بسیاری از موارد بیشتر بر اساس منافع مقطعی و شرایط سیاسی شکل می‌گیرد تا بر مبنای وفاداری و تعهد واقعی. به همین دلیل است که در ادبیات سیاسی، اصطلاح «دوستی‌های متلون» یا «دوستی‌های مصلحتی» بسیار به‌کار می‌رود. چنین دوستی‌هایی معمولاً تا زمانی دوام می‌آورند که منافع طرفین تأمین شود، اما به‌محض تغییر شرایط، ممکن است همان دوستان به‌سرعت از یکدیگر فاصله بگیرند.

اگر به گواهی تاریخ نگاه کنیم، می‌توان نمونه‌های فراوانی از این نوع روابط را در میان قدرت‌های بزرگ جهان مشاهده کرد. یکی از کشورهایی که در بسیاری از تحلیل‌های تاریخی به داشتن چنین سیاستی متهم شده است، کشور روسیه می‌باشد. بررسی دقیق تاریخ، به‌ویژه تاریخ معاصر افغانستان، شواهدی را ارائه می‌دهد که برخی از پژوهشگران بر اساس آن معتقدند روسیه در بسیاری از موارد در روابط خود با کشورهای دیگر، سیاستی مبتنی بر منافع کوتاه‌مدت و تغییرپذیر داشته است.

مطالعه تاریخ افغانستان از زمان پادشاهی امیر دوست محمد خان تا دوره‌های بعدی، به‌ویژه در دوران جنگ سرد و سپس حکومت‌های کمونیستی، نشان می‌دهد که قدرت‌های بزرگ همواره تلاش کرده‌اند نفوذ خود را در این کشور گسترش دهند. در آن زمان رقابت میان قدرت‌های جهانی، افغانستان را به میدان رقابت‌های سیاسی و نظامی تبدیل کرده بود. اتحاد جماهیر شوروی که در آن زمان قدرت بزرگی محسوب می‌شد، در چارچوب سیاست‌های منطقه‌ای خود با دولت‌های مختلف افغانستان روابط نزدیک برقرار کرد، اما در نهایت این روابط نیز نتوانست ثبات و دوام واقعی داشته باشد و پیامدهای آن تا سال‌ها بر سرنوشت افغانستان سایه انداخت.

با پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، معادلات جهانی تغییر یافت. روسیه به‌عنوان جانشین شوروی تلاش کرد جایگاه خود را در نظام بین‌الملل بازسازی کند. در همین زمان قدرت دیگری نیز به‌سرعت در حال ظهور بود و آن کشور چین بود. چین در دهه‌های اخیر توانسته است با رشد اقتصادی چشمگیر، نفوذ سیاسی و اقتصادی خود را در بسیاری از مناطق جهان گسترش دهد. در شرایط فعلی، بسیاری از تحلیلگران معتقدند که چین و روسیه در بسیاری از مسائل جهانی در یک جبهه قرار گرفته‌اند و در برابر نفوذ کشورهای غربی، به‌ویژه ایالات متحده امریکا، مواضع نسبتاً هماهنگی اتخاذ می‌کنند.

با این حال، حتی در چنین اتحادهایی نیز همواره این پرسش مطرح است که آیا این روابط بر پایه دوستی واقعی است یا صرفاً بر اساس منافع مشترک شکل گرفته است. برای روشن‌تر شدن این موضوع می‌توان به برخی نمونه‌های معاصر اشاره کرد.

یکی از مثال‌هایی که در سال‌های اخیر مورد توجه تحلیلگران قرار گرفته، وضعیت کشور ونزوئلا است. ونزوئلا سال‌هاست که روابط نزدیکی با روسیه و چین دارد. این کشور به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین دارندگان ذخایر نفتی جهان، قراردادهای مهمی در زمینه انرژی با این دو قدرت امضا کرده است. بسیاری از این قراردادها در آن زمان نشانه‌ای از یک همکاری استراتژیک و بلندمدت تلقی می‌شد.

اما در مقاطعی که ونزوئلا با فشارهای شدید سیاسی و اقتصادی از سوی ایالات متحده مواجه شد، برخی ناظران انتظار داشتند که روسیه و چین واکنش قوی‌تر و آشکارتری در دفاع از این کشور نشان دهند. هرچند این دو کشور در برخی موارد از نظر دیپلماتیک از دولت ونزوئلا حمایت کردند، اما به‌نظر بسیاری از منتقدان این حمایت ‌ها به اندازه‌ای نبود که بتوان آن را نشانه یک اتحاد قاطع و بی‌قید و شرط دانست. همین مسئله باعث شد بار دیگر این بحث مطرح شود که در سیاست جهانی، حتی نزدیک‌ترین روابط نیز ممکن است در نهایت تابع منافع ملی کشورها باشد.

نمونه دیگری که در تحلیل‌های سیاسی مورد بحث قرار گرفته، تنش‌ها و درگیری‌های مرتبط با ایران در منطقه خاورمیانه است. ایران در سال‌های اخیر روابط سیاسی و نظامی نسبتاً نزدیکی با روسیه و چین داشته است و در بسیاری از مسائل بین‌المللی نیز مواضع مشترکی میان آنها دیده شده است. با این حال، در مواقعی که تنش‌های نظامی در منطقه افزایش یافته و ایران با فشارهای خارجی روبه‌رو شده است، این پرسش نیز مطرح شده که میزان حمایت واقعی متحدان این کشور تا چه حد خواهد بود.

برخی تحلیلگران معتقدند که کمک‌های نظامی و سیاسی که گاه از سوی این کشورها ارائه می‌شود، بیشتر در چارچوب موازنه قدرت و حفظ منافع منطقه‌ای صورت می‌گیرد، نه صرفاً بر اساس یک اتحاد ایدئولوژیک یا تعهد کامل. به عبارت دیگر، زمانی که یک کشور از قدرت دفاعی قابل توجهی برخوردار باشد و بتواند در برابر فشارها مقاومت کند، احتمال حمایت دیگران نیز بیشتر می‌شود. زیرا چنین حمایتی هزینه کمتری برای آنها دارد. اما اگر کشوری در موقعیت ضعف کامل قرار گیرد، ممکن است همان متحدان نیز ترجیح دهند فاصله خود را حفظ کنند.

این واقعیت تلخ اما مهمی است که بسیاری از متفکران علوم سیاسی نیز بر آن تأکید کرده‌اند: در نظام بین‌الملل، آنچه بیش از هر چیز تعیین‌کننده رفتار کشورهاست، منافع ملی آنهاست. کشورها در تصمیم‌گیری‌های خود ابتدا به این می‌اندیشند که چه اقدامی بیشترین سود و کمترین زیان را برایشان به همراه خواهد داشت. در چنین شرایطی، مفاهیمی مانند دوستی، اتحاد یا حتی دشمنی نیز اغلب در چارچوب همین منافع تعریف می‌شوند. پس بنا براین به این دوستی ها و همراهی های فصلی نمیشود اعتماد نموده و روی حساب باز کرد.

به همین دلیل است که برخی صاحب‌نظران می‌گویند در سیاست جهانی «دوست دائمی یا دشمن دائمی وجود ندارد، بلکه تنها منافع دائمی وجود دارد». این جمله که بارها در تحلیل‌های سیاسی تکرار شده است، به‌خوبی ماهیت پیچیده روابط بین کشورها را توضیح می‌دهد.

از این منظر، کشورهایی که می‌خواهند در صحنه بین‌المللی استقلال و امنیت خود را حفظ کنند، باید بیش از هر چیز بر توانایی‌های داخلی خود تکیه کنند. اتکا بیش از حد به حمایت قدرت‌های خارجی، بدون داشتن پایه‌های قوی داخلی، می‌تواند در شرایط بحرانی مشکلات جدی ایجاد کند. تاریخ کشورهای مختلف نشان داده است که قدرت واقعی هر ملت در درجه نخست از انسجام داخلی، توان اقتصادی، قدرت دفاعی و وحدت ملی آن سرچشمه می‌گیرد.

همچنین تجربه تاریخی نشان داده است که سیاست خارجی موفق، سیاستی است که با واقع‌ بینی و درک دقیق از شرایط جهانی طراحی شود. کشورها باید ضمن برقراری روابط دوستانه با دیگران، همواره احتمال تغییر شرایط را نیز در نظر داشته باشند. در چنین چارچوبی، ایجاد توازن در روابط خارجی و پرهیز از وابستگی بیش از حد به یک یا چند قدرت خاص می‌تواند نقش مهمی در حفظ استقلال سیاسی ایفا کند.

در نهایت می‌توان گفت که روابط میان کشورها همانند روابط میان افراد نیست که بر اساس احساسات و عواطف شکل بگیرد. در عرصه سیاست جهانی، تصمیم ‌ها بیشتر بر پایه محاسبه، قدرت و منافع اتخاذ می‌شود. بنابراین شناخت دقیق این واقعیت و درک ماهیت «دوستی‌های متلون» می‌تواند به کشورها کمک کند تا با دیدی واقع‌بینانه‌تر سیاست‌های خود را تنظیم کنند.

نتیجه آنکه تاریخ و تجربه‌های معاصر بارها نشان داده است که در روابط بین‌الملل نباید تنها به ظاهر دوستی‌ها اعتماد کرد. هر کشوری باید پیش از هر چیز به توانایی‌های خود تکیه کند و با هوشیاری، منافع ملی خود را در اولویت قرار دهد. تنها در این صورت است که می‌توان در میان پیچیدگی‌های سیاست جهانی، راهی برای حفظ استقلال و عزت ملی پیدا کرد. والسلام

۱۴۰۴ اسفند ۴, دوشنبه

خیال قدرت و واقعیت سیاست- نگاهی انتقادی به توهم اتکای بیرونی در ایران و افغانستان

 خیال قدرت و واقعیت سیاست- نگاهی انتقادی به توهم اتکای بیرونی در ایران و افغانستان

غلام علی صارم

دوشنیه 4 حوت 1404

در سال‌های اخیر، برخی تحولات سیاسی و رسانه‌ای در میان گروه‌هایی از ایرانیان و همچنین شماری از فعالان سیاسی افغانستانی در خارج از کشور، پرسش‌های جدی درباره ماهیت نگاه آنان به قدرت سیاسی ایجاد کرده است. آنچه بیش از همه جلب توجه می‌کند، ظهور نوعی تفکر ساده‌انگارانه است که گویی می‌توان بدون تکیه بر مردم، بدون ساختار سیاسی منسجم و حتی بدون برنامه عملی، صرفاً با حمایت قدرت‌های خارجی به قدرت رسید.

این نوع نگاه نه تنها با واقعیت‌های تاریخی سازگار نیست، بلکه در بسیاری موارد نشان‌دهنده فاصله عمیق میان آرزوهای سیاسی و واقعیت‌های میدانی است. تاریخ معاصر منطقه به روشنی نشان داده است که قدرت سیاسی پایدار، زمانی شکل می‌گیرد که بر پایه مشروعیت داخلی، توان مدیریتی و انسجام اجتماعی استوار باشد، نه بر اساس وعده‌های خارجی.  در میان برخی مخالفان سیاسی در کشورهای مختلف، این تصور شکل گرفته است که قدرت‌های بزرگ جهانی می‌توانند با مداخله مستقیم، ساختارهای سیاسی کشورها را تغییر داده و گروهی خاص را بر سر کار آورند. این نگاه، گرچه در ظاهر ساده و جذاب به نظر می‌رسد، اما در عمل با پیچیدگی‌های فراوانی همراه است.

نمونه‌های تاریخی متعددی نشان می‌دهد که مداخلات خارجی، حتی اگر به تغییر حکومت‌ها منجر شده باشد، لزوماً به ثبات سیاسی یا بهبود شرایط اجتماعی منتهی نشده است. ساختارهای سیاسی زمانی پایدار می‌شوند که از درون جامعه شکل بگیرند و به نیازهای واقعی مردم پاسخ دهند.

در همین زمینه، برخی از مخالفان نظام سیاسی در ایران تصور می‌کنند که با اتکا به حمایت دولت‌های غربی، می‌توانند ساختار قدرت را تغییر دهند. این در حالی است که تجربه انقلاب‌ها و تحولات سیاسی نشان داده است که نقش مردم در هر تحول سیاسی تعیین‌کننده است.

تجربه تاریخی و نگاه به تحولات ایران

در بررسی تحولات سیاسی ایران، بسیاری از تحلیلگران بر نقش نیروهای داخلی در شکل‌گیری انقلاب سال ۱۳۵۷ تأکید می‌کنند. در آن دوران، جریان‌های اجتماعی، مذهبی و سیاسی با تکیه بر بسیج عمومی توانستند ساختار سیاسی کشور را تغییر دهند.

در این زمینه، امام خمینی«رح» بارها بر نقش مردم در تحولات سیاسی تأکید کرده بود. فارغ از دیدگاه‌های موافق یا مخالف، این واقعیت تاریخی نشان می‌دهد که بدون حضور گسترده اجتماعی، تغییرات سیاسی عمیق شکل نمی‌گیرد.

از سوی دیگر، برخی تحلیلگران به تجربه کشورهایی اشاره می‌کنند که مداخله خارجی در آنها پیامدهای پیچیده‌ای داشته است. برای نمونه، تحولات پس از سقوط حکومت معمر قذافی در کشور لیبی هنوز موضوع بحث‌های گسترده سیاسی است. بسیاری معتقدند که نبود ساختارهای سیاسی جایگزین، موجب بروز بی‌ثباتی شد. هدف از اشاره به این مثال‌ها، تأکید بر یک اصل مهم است: تغییر سیاسی بدون برنامه داخلی و بدون اجماع ملی، معمولاً با چالش‌های جدی مواجه می‌شود.

وضعیت افغانستان و نگاه برخی جریان‌های سیاسی خارج از کشور

در مورد افغانستان نیز وضعیت تا حدی مشابه است، هرچند شرایط تاریخی و سیاسی آن تفاوت‌های مهمی با سایر کشورها دارد. پس از تحولات سال ۲۰۲۱ و تغییر ساختار قدرت، بسیاری از چهره‌های سیاسی افغانستان در خارج از کشور مستقر شدند و بخشی از آنان همچنان امیدوارند که با تغییر سیاست‌های بین‌المللی، دوباره به قدرت بازگردند.

اما واقعیت این است که نظام‌های سیاسی تنها با امید به حمایت خارجی شکل نمی‌گیرند. هر ساختار سیاسی برای بازگشت به قدرت نیازمند پایگاه اجتماعی، سازماندهی داخلی و برنامه مشخص حکمرانی است.

در همین زمینه، زلمی خلیلزاد که سال‌ها در روندهای سیاسی افغانستان نقش داشته، در مصاحبه‌های مختلف تأکید کرده است که بازگشت ساختارهای سیاسی گذشته بدون تغییرات اساسی، چندان واقع‌بینانه نیست.

تحولات نظامی و مسئله پایگاه بگرام

یکی از موضوعاتی که در رسانه‌ها مطرح شد، بحث درباره احتمال بازگشت نیروهای خارجی به برخی پایگاه‌های نظامی افغانستان بود. در میان این پایگاه‌ها، پایگاه هوایی بگرام به دلیل اهمیت استراتژیک آن همواره مورد توجه تحلیلگران بوده است.

این پایگاه که در نزدیکی کابل قرار دارد، در دو دهه گذشته یکی از مهم‌ترین مراکز نظامی در منطقه بود. با این حال، تحولات سیاسی اخیر نشان داد که تغییر موازنه قدرت در افغانستان بیشتر تابع شرایط داخلی است تا تصمیم ‌های خارجی.

نقش پاکستان و پیچیدگی روابط منطقه‌ای

روابط افغانستان و پاکستان همواره یکی از پیچیده‌ترین موضوعات منطقه بوده است. اختلافات تاریخی، مسائل امنیتی و نگرانی‌های متقابل باعث شده است که این روابط در دوره‌های مختلف دچار تنش شود.

در برخی مقاطع، حملات مرزی و عملیات نظامی نیز به افزایش تنش‌ها انجامیده است. بسیاری از کارشناسان معتقدند که ادامه چنین روندی نه تنها مشکلات را حل نمی‌کند، بلکه به بی‌اعتمادی بیشتر میان دو کشور منجر می‌شود.

در این میان، اظهارنظر برخی مقام‌های سیاسی و نظامی پاکستان نیز گاه بر فضای تنش افزوده است. از جمله چهره‌هایی که در سال‌های اخیر درباره افغانستان اظهار نظر کرده‌اند می‌توان به آصف درانی، جان اچکزی، وزیردفاع خواجه آصف و سخنگویان دولت و ارتش اشاره کرد.

 

اما تجربه تاریخی نشان می‌دهد که هیچ‌یک از مسائل پیچیده منطقه‌ای با راهکارهای صرفاً نظامی حل نشده است.

ضرورت دیپلماسی و واقع‌گرایی سیاسی

یکی از مهم‌ترین درس‌های تاریخ سیاسی منطقه این است که راه‌حل پایدار برای اختلافات، از مسیر گفت‌وگو و دیپلماسی می‌گذرد. افغانستان و پاکستان به عنوان دو کشور همسایه، ناگزیر از تعامل با یکدیگر هستند.

حل اختلافات مرزی، همکاری اقتصادی و کاهش تنش‌های امنیتی، تنها در صورتی امکان‌پذیر است که طرفین با رویکردی واقع‌گرایانه و مبتنی بر منافع مشترک وارد مذاکره شوند.

دیپلماسی زمانی موفق خواهد بود که همراه با صداقت سیاسی و درک شرایط واقعی منطقه باشد. استفاده از ابزار نظامی بدون راهبرد سیاسی، نه تنها مشکلات را حل نمی‌کند بلکه زمینه بحران‌های جدید را نیز فراهم می‌سازد.

فاصله میان خیال و واقعیت در سیاست

در نهایت، مسئله اصلی که در این نوشتار مورد توجه قرار گرفت، فاصله میان خیال و واقعیت در عرصه سیاست است. در بسیاری از موارد، برخی جریان‌های سیاسی به جای تحلیل شرایط واقعی، به امید تغییرات خارجی چشم می‌دوزند.

این نوع نگاه، بیش از آنکه یک راهبرد سیاسی باشد، نوعی آرزوپردازی است. سیاست عرصه برنامه، سازماندهی، شناخت جامعه و تعامل با مردم است، نه میدان خیال‌پردازی.

ضرب‌المثل‌های فارسی نیز بارها به این موضوع اشاره کرده‌اند که آرزو بدون تلاش و واقع‌بینی، نتیجه‌ای در پی نخواهد داشت. همان‌گونه که گفته‌اند:

«اشتر به خواب بیند پنبه‌دانه، گهی لَف‌لَف خورد، گه دانه‌دانه»

این تعبیر به خوبی نشان می‌دهد که فاصله میان رؤیا و واقعیت، تنها با عمل و تدبیر پر می‌شود.

تحولات سیاسی در ایران و افغانستان نشان می‌دهد که اتکای صرف به قدرت‌های خارجی، نه تنها راه‌حل پایدار نیست، بلکه در بسیاری موارد موجب پیچیده‌تر شدن بحران‌ها می‌شود. مشروعیت داخلی، توان مدیریتی و انسجام اجتماعی، سه عنصر اساسی برای هر ساختار سیاسی هستند.

اختلافات منطقه‌ای نیز تنها از مسیر گفت ‌وگو و تعامل سازنده قابل حل است. تجربه تاریخی ثابت کرده است که جنگ و رقابت‌های نیابتی، بیشتر از آنکه راه‌حل باشند، خود بخشی از مشکل هستند.

واقع‌بینی سیاسی، شناخت شرایط داخلی و پرهیز از خیال‌پردازی، مهم‌ترین گام برای آینده‌ای باثبات در منطقه خواهد بود. « باد این سخن بگوشت، ما مرده و تو زنده »

 

 

۱۴۰۴ بهمن ۲۹, چهارشنبه

نقش سیاست‌های استعماری در ایجاد تفرقه و ضرورت هوشیاری فرهنگی

 

بنام خدا«ج»

 نقش سیاست‌های استعماری در ایجاد تفرقه و ضرورت هوشیاری فرهنگی


غلام علی صارم

پنجشنبه 30 دلو 1404

یکی از کشور های که از چندین قرن به اینطرف در پی نفاق ملت ها بوده و سالها با این فکرشیطانی ( تفرقه بیانداز حکومت کن» به عنوان استراتیژی اصلی خودش عمل نموده است، کشور انگلستان است که میتوان شاهد مثال های تاریخی زیاد در این زمینه ارانه کرد، هند، افغانستان، پاکستان و.... بارها و سالها قربانی این سیاست شیطانی گردیده است.

از دیگر کشور ها که بگذریم و عملکرد شیطانی این شیطان پیررا در کشور های اسلامی مورد مطالعه قرار دهیم ، معمولا این کشور با استفاده از عقاید وباور هایدینی مردم با شیوه های مختلف از جمله با لباس روحانیت و ملا و مولوی وارد گردیده اند. داستان ملاامام مسجد جامع و تاریخی پل خشتی را همه میدانند که سالها یک جاسوس انگلیس بنام ملا و عالم دین پیش نماز مردم بوده است و این سیاستی است که انگلیس ها بارها از آن کار گرفته و به هدف شومی که در نظر داشتند رسیده اند.

اخیر خبری را پخش کردند که یک امام مسجد مسلمانان در انگلستان به اتهام چندین مورد تجاوز جنسی دستگیر گردیده است. با پخش این خبر عده ای از دلقک های خود شان از کشور های مختلف این را سوژه قرار داده و علمای دینی را در کل به نقد و تمسخر و استهزا گرفتند. اگر چه ما را اعتقاد براین است که این آغا نه ملااست و نه مولوی، او انگلیسی است متعلق به سازمان یهودی انگلیسی که کار شان دشمنی با دین مقدس اسلام است. این برنامه ها را درست میکنند و چند شیطانک و معاش خور خود شانرا وظیفه میدهند تا آنرا سوژه قرار داده و علیه علمای اسلام اما در واقع خود اسلام تبلیغ نمایند. در حالیکه در هر دین و هر قانونی جرم یک عمل شخصی است.

اینرا باید اذعان داشت که همین دلقک های که امروز این ملای انگلیس بظاهر مسلمان را نقد نموده و عمل او را جنایت میخوانند، چرا حتی یک مرتبه هم جنایات هولناکی که توسط جفری آپستین صورت گرفته و به کودکان تجاوز شده و گوشت شان خورده و استخوان های شان با اسید محو وذوب گردیده و صد ها و هزار ها جنایت سازمان یافته که در آن پای روئیس جمهور امریکا و ملکه انگلیس نیز گیر است، صدا بلند نکردند .دقیقا باید گفت که اینها همان شیاطینی هستند که به اصطلاح ما افغانها « ملا منم برادرم میخواند»

همه باید بدانند که این ملا، ملای مسلمان نه بلکه یک انگلیس است که بخاطر یک توطئه سازمان یافته با ژست ملای مسلمان ظاهر شده و تعداد دیگری که با آب و نان جواسیس یهودی زنده اند به آن بلند گو گردیده اند. و این نیرنگ انگلیسی است که دیگر کارگر نخواهد افتاد.

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست

عرض خود می بری و زحمت ما میداری