۱۴۰۴ اسفند ۴, دوشنبه

خیال قدرت و واقعیت سیاست- نگاهی انتقادی به توهم اتکای بیرونی در ایران و افغانستان

 خیال قدرت و واقعیت سیاست- نگاهی انتقادی به توهم اتکای بیرونی در ایران و افغانستان

غلام علی صارم

دوشنیه 4 حوت 1404

در سال‌های اخیر، برخی تحولات سیاسی و رسانه‌ای در میان گروه‌هایی از ایرانیان و همچنین شماری از فعالان سیاسی افغانستانی در خارج از کشور، پرسش‌های جدی درباره ماهیت نگاه آنان به قدرت سیاسی ایجاد کرده است. آنچه بیش از همه جلب توجه می‌کند، ظهور نوعی تفکر ساده‌انگارانه است که گویی می‌توان بدون تکیه بر مردم، بدون ساختار سیاسی منسجم و حتی بدون برنامه عملی، صرفاً با حمایت قدرت‌های خارجی به قدرت رسید.

این نوع نگاه نه تنها با واقعیت‌های تاریخی سازگار نیست، بلکه در بسیاری موارد نشان‌دهنده فاصله عمیق میان آرزوهای سیاسی و واقعیت‌های میدانی است. تاریخ معاصر منطقه به روشنی نشان داده است که قدرت سیاسی پایدار، زمانی شکل می‌گیرد که بر پایه مشروعیت داخلی، توان مدیریتی و انسجام اجتماعی استوار باشد، نه بر اساس وعده‌های خارجی.  در میان برخی مخالفان سیاسی در کشورهای مختلف، این تصور شکل گرفته است که قدرت‌های بزرگ جهانی می‌توانند با مداخله مستقیم، ساختارهای سیاسی کشورها را تغییر داده و گروهی خاص را بر سر کار آورند. این نگاه، گرچه در ظاهر ساده و جذاب به نظر می‌رسد، اما در عمل با پیچیدگی‌های فراوانی همراه است.

نمونه‌های تاریخی متعددی نشان می‌دهد که مداخلات خارجی، حتی اگر به تغییر حکومت‌ها منجر شده باشد، لزوماً به ثبات سیاسی یا بهبود شرایط اجتماعی منتهی نشده است. ساختارهای سیاسی زمانی پایدار می‌شوند که از درون جامعه شکل بگیرند و به نیازهای واقعی مردم پاسخ دهند.

در همین زمینه، برخی از مخالفان نظام سیاسی در ایران تصور می‌کنند که با اتکا به حمایت دولت‌های غربی، می‌توانند ساختار قدرت را تغییر دهند. این در حالی است که تجربه انقلاب‌ها و تحولات سیاسی نشان داده است که نقش مردم در هر تحول سیاسی تعیین‌کننده است.

تجربه تاریخی و نگاه به تحولات ایران

در بررسی تحولات سیاسی ایران، بسیاری از تحلیلگران بر نقش نیروهای داخلی در شکل‌گیری انقلاب سال ۱۳۵۷ تأکید می‌کنند. در آن دوران، جریان‌های اجتماعی، مذهبی و سیاسی با تکیه بر بسیج عمومی توانستند ساختار سیاسی کشور را تغییر دهند.

در این زمینه، امام خمینی«رح» بارها بر نقش مردم در تحولات سیاسی تأکید کرده بود. فارغ از دیدگاه‌های موافق یا مخالف، این واقعیت تاریخی نشان می‌دهد که بدون حضور گسترده اجتماعی، تغییرات سیاسی عمیق شکل نمی‌گیرد.

از سوی دیگر، برخی تحلیلگران به تجربه کشورهایی اشاره می‌کنند که مداخله خارجی در آنها پیامدهای پیچیده‌ای داشته است. برای نمونه، تحولات پس از سقوط حکومت معمر قذافی در کشور لیبی هنوز موضوع بحث‌های گسترده سیاسی است. بسیاری معتقدند که نبود ساختارهای سیاسی جایگزین، موجب بروز بی‌ثباتی شد. هدف از اشاره به این مثال‌ها، تأکید بر یک اصل مهم است: تغییر سیاسی بدون برنامه داخلی و بدون اجماع ملی، معمولاً با چالش‌های جدی مواجه می‌شود.

وضعیت افغانستان و نگاه برخی جریان‌های سیاسی خارج از کشور

در مورد افغانستان نیز وضعیت تا حدی مشابه است، هرچند شرایط تاریخی و سیاسی آن تفاوت‌های مهمی با سایر کشورها دارد. پس از تحولات سال ۲۰۲۱ و تغییر ساختار قدرت، بسیاری از چهره‌های سیاسی افغانستان در خارج از کشور مستقر شدند و بخشی از آنان همچنان امیدوارند که با تغییر سیاست‌های بین‌المللی، دوباره به قدرت بازگردند.

اما واقعیت این است که نظام‌های سیاسی تنها با امید به حمایت خارجی شکل نمی‌گیرند. هر ساختار سیاسی برای بازگشت به قدرت نیازمند پایگاه اجتماعی، سازماندهی داخلی و برنامه مشخص حکمرانی است.

در همین زمینه، زلمی خلیلزاد که سال‌ها در روندهای سیاسی افغانستان نقش داشته، در مصاحبه‌های مختلف تأکید کرده است که بازگشت ساختارهای سیاسی گذشته بدون تغییرات اساسی، چندان واقع‌بینانه نیست.

تحولات نظامی و مسئله پایگاه بگرام

یکی از موضوعاتی که در رسانه‌ها مطرح شد، بحث درباره احتمال بازگشت نیروهای خارجی به برخی پایگاه‌های نظامی افغانستان بود. در میان این پایگاه‌ها، پایگاه هوایی بگرام به دلیل اهمیت استراتژیک آن همواره مورد توجه تحلیلگران بوده است.

این پایگاه که در نزدیکی کابل قرار دارد، در دو دهه گذشته یکی از مهم‌ترین مراکز نظامی در منطقه بود. با این حال، تحولات سیاسی اخیر نشان داد که تغییر موازنه قدرت در افغانستان بیشتر تابع شرایط داخلی است تا تصمیم ‌های خارجی.

نقش پاکستان و پیچیدگی روابط منطقه‌ای

روابط افغانستان و پاکستان همواره یکی از پیچیده‌ترین موضوعات منطقه بوده است. اختلافات تاریخی، مسائل امنیتی و نگرانی‌های متقابل باعث شده است که این روابط در دوره‌های مختلف دچار تنش شود.

در برخی مقاطع، حملات مرزی و عملیات نظامی نیز به افزایش تنش‌ها انجامیده است. بسیاری از کارشناسان معتقدند که ادامه چنین روندی نه تنها مشکلات را حل نمی‌کند، بلکه به بی‌اعتمادی بیشتر میان دو کشور منجر می‌شود.

در این میان، اظهارنظر برخی مقام‌های سیاسی و نظامی پاکستان نیز گاه بر فضای تنش افزوده است. از جمله چهره‌هایی که در سال‌های اخیر درباره افغانستان اظهار نظر کرده‌اند می‌توان به آصف درانی، جان اچکزی، وزیردفاع خواجه آصف و سخنگویان دولت و ارتش اشاره کرد.

 

اما تجربه تاریخی نشان می‌دهد که هیچ‌یک از مسائل پیچیده منطقه‌ای با راهکارهای صرفاً نظامی حل نشده است.

ضرورت دیپلماسی و واقع‌گرایی سیاسی

یکی از مهم‌ترین درس‌های تاریخ سیاسی منطقه این است که راه‌حل پایدار برای اختلافات، از مسیر گفت‌وگو و دیپلماسی می‌گذرد. افغانستان و پاکستان به عنوان دو کشور همسایه، ناگزیر از تعامل با یکدیگر هستند.

حل اختلافات مرزی، همکاری اقتصادی و کاهش تنش‌های امنیتی، تنها در صورتی امکان‌پذیر است که طرفین با رویکردی واقع‌گرایانه و مبتنی بر منافع مشترک وارد مذاکره شوند.

دیپلماسی زمانی موفق خواهد بود که همراه با صداقت سیاسی و درک شرایط واقعی منطقه باشد. استفاده از ابزار نظامی بدون راهبرد سیاسی، نه تنها مشکلات را حل نمی‌کند بلکه زمینه بحران‌های جدید را نیز فراهم می‌سازد.

فاصله میان خیال و واقعیت در سیاست

در نهایت، مسئله اصلی که در این نوشتار مورد توجه قرار گرفت، فاصله میان خیال و واقعیت در عرصه سیاست است. در بسیاری از موارد، برخی جریان‌های سیاسی به جای تحلیل شرایط واقعی، به امید تغییرات خارجی چشم می‌دوزند.

این نوع نگاه، بیش از آنکه یک راهبرد سیاسی باشد، نوعی آرزوپردازی است. سیاست عرصه برنامه، سازماندهی، شناخت جامعه و تعامل با مردم است، نه میدان خیال‌پردازی.

ضرب‌المثل‌های فارسی نیز بارها به این موضوع اشاره کرده‌اند که آرزو بدون تلاش و واقع‌بینی، نتیجه‌ای در پی نخواهد داشت. همان‌گونه که گفته‌اند:

«اشتر به خواب بیند پنبه‌دانه، گهی لَف‌لَف خورد، گه دانه‌دانه»

این تعبیر به خوبی نشان می‌دهد که فاصله میان رؤیا و واقعیت، تنها با عمل و تدبیر پر می‌شود.

تحولات سیاسی در ایران و افغانستان نشان می‌دهد که اتکای صرف به قدرت‌های خارجی، نه تنها راه‌حل پایدار نیست، بلکه در بسیاری موارد موجب پیچیده‌تر شدن بحران‌ها می‌شود. مشروعیت داخلی، توان مدیریتی و انسجام اجتماعی، سه عنصر اساسی برای هر ساختار سیاسی هستند.

اختلافات منطقه‌ای نیز تنها از مسیر گفت ‌وگو و تعامل سازنده قابل حل است. تجربه تاریخی ثابت کرده است که جنگ و رقابت‌های نیابتی، بیشتر از آنکه راه‌حل باشند، خود بخشی از مشکل هستند.

واقع‌بینی سیاسی، شناخت شرایط داخلی و پرهیز از خیال‌پردازی، مهم‌ترین گام برای آینده‌ای باثبات در منطقه خواهد بود. « باد این سخن بگوشت، ما مرده و تو زنده »

 

 

۱۴۰۴ بهمن ۲۹, چهارشنبه

نقش سیاست‌های استعماری در ایجاد تفرقه و ضرورت هوشیاری فرهنگی

 

بنام خدا«ج»

 نقش سیاست‌های استعماری در ایجاد تفرقه و ضرورت هوشیاری فرهنگی


غلام علی صارم

پنجشنبه 30 دلو 1404

یکی از کشور های که از چندین قرن به اینطرف در پی نفاق ملت ها بوده و سالها با این فکرشیطانی ( تفرقه بیانداز حکومت کن» به عنوان استراتیژی اصلی خودش عمل نموده است، کشور انگلستان است که میتوان شاهد مثال های تاریخی زیاد در این زمینه ارانه کرد، هند، افغانستان، پاکستان و.... بارها و سالها قربانی این سیاست شیطانی گردیده است.

از دیگر کشور ها که بگذریم و عملکرد شیطانی این شیطان پیررا در کشور های اسلامی مورد مطالعه قرار دهیم ، معمولا این کشور با استفاده از عقاید وباور هایدینی مردم با شیوه های مختلف از جمله با لباس روحانیت و ملا و مولوی وارد گردیده اند. داستان ملاامام مسجد جامع و تاریخی پل خشتی را همه میدانند که سالها یک جاسوس انگلیس بنام ملا و عالم دین پیش نماز مردم بوده است و این سیاستی است که انگلیس ها بارها از آن کار گرفته و به هدف شومی که در نظر داشتند رسیده اند.

اخیر خبری را پخش کردند که یک امام مسجد مسلمانان در انگلستان به اتهام چندین مورد تجاوز جنسی دستگیر گردیده است. با پخش این خبر عده ای از دلقک های خود شان از کشور های مختلف این را سوژه قرار داده و علمای دینی را در کل به نقد و تمسخر و استهزا گرفتند. اگر چه ما را اعتقاد براین است که این آغا نه ملااست و نه مولوی، او انگلیسی است متعلق به سازمان یهودی انگلیسی که کار شان دشمنی با دین مقدس اسلام است. این برنامه ها را درست میکنند و چند شیطانک و معاش خور خود شانرا وظیفه میدهند تا آنرا سوژه قرار داده و علیه علمای اسلام اما در واقع خود اسلام تبلیغ نمایند. در حالیکه در هر دین و هر قانونی جرم یک عمل شخصی است.

اینرا باید اذعان داشت که همین دلقک های که امروز این ملای انگلیس بظاهر مسلمان را نقد نموده و عمل او را جنایت میخوانند، چرا حتی یک مرتبه هم جنایات هولناکی که توسط جفری آپستین صورت گرفته و به کودکان تجاوز شده و گوشت شان خورده و استخوان های شان با اسید محو وذوب گردیده و صد ها و هزار ها جنایت سازمان یافته که در آن پای روئیس جمهور امریکا و ملکه انگلیس نیز گیر است، صدا بلند نکردند .دقیقا باید گفت که اینها همان شیاطینی هستند که به اصطلاح ما افغانها « ملا منم برادرم میخواند»

همه باید بدانند که این ملا، ملای مسلمان نه بلکه یک انگلیس است که بخاطر یک توطئه سازمان یافته با ژست ملای مسلمان ظاهر شده و تعداد دیگری که با آب و نان جواسیس یهودی زنده اند به آن بلند گو گردیده اند. و این نیرنگ انگلیسی است که دیگر کارگر نخواهد افتاد.

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست

عرض خود می بری و زحمت ما میداری

۱۴۰۴ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

 

بسم رب المنتقم



حفیظ منصور آفریدن جنایت افشار را توسط گروه شیاد خود شان تایید کرد.

در مورد حادثه خونین و غم انگیر افشار من قبلا دو مقاله نوشته بودم یکی تحت عنوان« اصل فراموش شده در حادثه خونین افشار » و دیگری تحت عنوان «عوامل نفاق هزاره و سید در پسا حادثه افشار» و در آنجاتصریح نموده ام که  قاتل مردم افشار کیست و چه کسانی این جنایت ننگین را آفریدند.

من حزب جمعیت که قدرت سیاسی را در آن زمان بدست داشتند عامل این جنایت تاریخی که لکه ننگ آن تاابد بردامان اینها باقی خواهد بود، عامل این جنایت میدانم. و عامل نفاق شیعیان سیدو هزاره را در بعد این جنایت تاریخی هم همین ها را میدانم که ایجاد این نفاق و تشدید بخشیدن آن پروژه ای بود که مسئولیت اجرای آنرا صدیق چکری یکی از دلقک های این حزب به عهده داشت.

مقالات نشر شده با استفاده از مدارک است.

امسال به یک تسلیت نامه به خانواده های معظم این شهدا اکتفاد نمودم ولیکن اخیرآ دیدم که نظریاتی از جانب همین عاملین فاجعه خونین افشارپخش گردید و همین امر باعث شد که یکبار دیگر این موضوع را یاد آور شوم . در مقاله اولی من عاملین این جنایت تاریخی را با صراحت نام بردم ام، از جمله حفیظ منصور که اینک با جمعی از یاران دستمال بدست شان در ایران زندگی می کنند، البته در این نوشته کوتاه خودم از حفیظ منصور تشکر می نمایم که آنچه من گفته بودم در واقع او تایید نموده و به گفته هایم در صحه گذاشته است و آن اینکه: « اقضیه فشار زیاد دامن نزنید، مزاری کشت ، ما هم کشتیم . اگر زیاد به این قضیه دامن بزنید حادثه دیگر افشار را منتظر باشید.»

حالا یکبار دیگر از دوستانی که در واقعه خونین افشار با مفکوره تزریقی حزب جمعیت بنام سید و هزاره همدیگر را محکوم نموده و ناسزا گفتند یاد آورمیشوم که مجددآ فکر نموده و به افکار شیطانی نفاق افگنان خط بطلان کشیده و به آنها لعنت و نفرین بفرستند.

درود بر شهدای مظلوم افشار و لعنت ابدی به عاملین این جنایت هولناک تاریخی  

۱۴۰۴ بهمن ۲۵, شنبه

26 دلو سالروز اخراج قوای شوروی از افغانستان

26 دلو سالروز اخراج قوای شوروی از افغانستان

غلام علی صارم

26 دلو 1402

پس از ده سال اشغال افغانستان بصورت مسلحانه، شوروی وقت مجبور به ترک افغانستان گردیده و طبق اخبار رسانه ها آخرین سرباز شوروی که یک جنرال ارتش سرخ بود(جنرال گروموف)، ساعت ده قبل ظهر در حالیکه با حسرت بسوی افغانستان نگاه میکرد از پل حیرتان عبورکرد.

شوروی نخست توسط عمال وابسته اش در هفتم ثور1357 کودتای سرخ و ننگینی را براه انداخت و حکومت داود خان را سرنگون و بجایش حکومتی تحت عنوان « جمهوری دیموکراتیک خلق افغانستان » را بمیان آوردند که در راس آن نورمحمد تره کی رهبر این حزب، حزب دست ساخته خودشان « حزب دموکراتیک خلق افغانستان» قرار گرفت.

تره کی منشی عمومی حزب دیموکراتیک خلق افغانستان؛ رئیس شورای انقلابی؛ رئیس جمهور؛ صدراعظم و دیگر نمیدانم که چه در واقع همه کاره مملکت. شبی در اخبار خود رادیوی بی بی سی گفته بود :« رئیس جمهور سه متره القابه افغانستان»

بی کفایتی ها و بی عرضگی های این مجموعه باعث شد تا شوروی اینها را یکی پی دیگر حذف نموده و در ششم جدی سال بعد «1358» با صدو بیست هزار عسکر و تجهزات نظامی مدرن وارد افغانستان گردیده و این کشور را اشغال نظامی نمود.

جنگهای که قبلا در گوشه و کنار کشور آغاز شده بود، با آمدن اینها اوج گرفت و این جنگ چهارده سال با شدت تمام ادامه یافت. پیامد های این جنگ بی نهایت سنگین بود. حدود دومیلیون انسان شهید، صدها هزار معلول و معیوب و مفقود الاثر، بیش از پنج میلیون آواره و مهاجر که در این مختصر به آن نمی پردازیم.

در این مدت مذاکرات ژینو و دهها بار مذاکراتی به منظور بیرون شدن نیرو های شوروی وقت از افغانستان صورت گرفت که هیچ کدام بحال این کشور سود مند نبود.

خاویرپریزدو کوئیار سرمنشی سازمان ملل در آن زمان که قبلا هم از نخبه گان این سازمان بوده در کتاب خاطرات خود می نویسد که پس سالها مذاکره امیدآن میرفت که برای آفغانستان کارمثبتی انجام گیرد اما متاسفانه که همه فریب مردم افغانستان را در پی داشت.

بالاخره شوروی پس از ده سال اشغال مستقیم در همچو روزی افغانستان را ترک نمود.

پژوهشگران و نویسندگان عوامل این شکست و بیرون شدن بدون دستاورد شوروی وقت را از افغانستان به گونه های مختلف برسی کرده اند.

جمعی این شکست را نتیجه نارضایتی سازمان استخباراتی شوروی « کا جی بی» گفتند، زیرا طبق بررسی های که صورت گرفته این سازمان در سال 1358 به مداخله مستقیم شوروی در افغانستان راضی نبوده است.

جمعی هم این شکست را ناشی از شکست اقتصادی شوروی دانسته اند و اقتصاد نیمه فرو پاشیده شوروی وقت را عامل اصلی این شکست گفته اند.

جمعی دیگر این شکست را ناشی از زور اسلحه امریکا که اخیرآ به مجاهدین کمک نموده بود گفتند. درپی سقوط یکی دو هواپیمای جنگی بوسیله موشک های استنگرامریکایی و مدتی بعد آغاز روند عقب نشینی، که آنرا از این ناحیه میدانند.

درست است که کشور های زیادی مجاهدین را از لحاظ تسلیحاتی کمک نموده اند، اما این سلاح ها در حدی نبود که مردم مجاهد افغانستان با آن در مقابل پیشرفته ترین سلاح های شوروی، تانگ های غول پیکر و هوا پیما های جنگی فوق سرعت صوت مقابله نمایند.

ما که گام بگام در این دوره حضور داشتیم، ضمن اینکه موارد فوق را نیز نادیده نمی انگاریم اما آنچه را از همه موثر تر و کارآ ترمیدانیم جنبه معنوی قیام مردم افغانستان علیه شوروی و عمال وابسته اش میباشد.

بعداز کودتای سرخ و ننگین هفت ثور عده ای از کمونیست های وطن فروش رویکار آمدند، مردم مسلمان افغانستان با این چهره ها آشنایی کامل داشتند و به همین مناسبت بود که قیام های مردمی و خودجوش از هر گوشه و کنار آرام آرام آغاز شد. اولین قیام مسلحانه از ولسوالی دره صوف ولایت سمنگان آغاز و اولین واحد اداری که از چنگال کمونیست های آزاد شده علاقه داری بلخاب از ولایت جوزجان آن روز که فعلا مربوط ولایت سرپل است، میباشد.

جنگ ها ادامه پیدا کرد که بعضا این قیام های خودجوش و مردمی به تاریخ افتخارات این کشور تبدیل گردیداست، قیام های که در آنها پای حزب و گروهی نبودو مردم مسلمان افغانستان برمبنای اعتقادات خودشان و بدور از هرگونه رقابت و تعصب، دست به آن زده بودند، مثل قیام 24 حوت هرات ، قیام چنداول، قیام بالاحصار و دهها مورد دیگر. تنها در قیام پرافتخار هرات در بیست و چهارم حوت بیست و پنج هزار نفر در یک روز بشهادت رسیدند.

شرح قیام های مردم افغانستان در این دوره و جنایات کمونیست های بی وطن و وطن فروشان خائین همان ضرب المثل معروف « مثنوی و هفتاد من کاغذ » است که تاهنوز بعضی از قلم بدستان عزیز ما به آن پرداخته اند که امیدواریم ادامه پیدا نموده و هیچ گوشه ای تاریکی از این قیام و جهاد مقدس مردم افغانستان علیه متجاوزین پوشیده نماند، و ما در اینجا نمیتوانیم به آن بپردازیم.

جنگ ها دوام کرد، مجاهدین مناطق سوق الجیشی را بدست آوردند، با ورود قوای صدو بیست هزار نفری روسها در ششم جدی 1358 این قیام ها مواج ترو پرشور ترگردید.

دوام جنگ ها باعث گردید تا تعدادی از هموطنان ما مهاجر شوند. جمعی در عالم هجرت مخصوصا در دو کشور همسایه ایران و پاکستان با سوء استفاده از این وضعیت دست به تشکیل احزاب زده و بجای اینکه قیام های مردم مسلمان افغانستان را انسجام بیشتر بخشند، همه را گرفتار نفاق و جنگ های داخلی نمودندکه هزاران جوان مسلمان اعم از شیعه و سنی طعمه این آتش گردیدند.

بالاخره خون شهدای پاکباخته این وطن و آنهاییکه با هدف عالی نجات میهن و دین شان سلاح بدست گرفته و مردانه جام شهادت نوشیدند، به ثمر نشسته و در یک چنین روزی (26دلو1368) مهر شکست را برجبین ارتش سرخ که دنیا شکست ناپذیرش میخواند، حک نموده و از همان راهی که آمده بودند برگشتانده و عازم دیار شان ساختند.

این روز تاریخی و مبارک را به همه هموطنان عزیزتبریک گفته و به همه شهدا و مخصوصا شهدای عزیزی که این روز تاریخی و مبارک را در تاریخ کشور ما با خون خود به ثبت رسانیده اند درود فرستاد و از خداوند متعال«ج» استدعا می نماییم که همه شانرا با شهدی صدر اسلام محشور بدارد.

نوت: نسبت مشکلات مریضی و عدم توانانی در نشستن به بازنشر این مقاله اقدام شد تا تحفه ای باشد به جوانان عزیزی که دنبال وقایع تاریخ معاصر کشور هستند.

  

۱۴۰۴ بهمن ۱۸, شنبه

وقتی حقوق بشر کور می‌شود: از اپستین تا سکوت جهانی

وقتی حقوق بشر کور می‌شود: از اپستین تا سکوت جهانی

غلام علی صارم 

شنبه 18 دلو 1404

فاجعه‌ی جفری اپستین لکه‌ی ننگی است بر دامان آفرینندگان و حامیان آن؛ لکه‌ای بر دامان همان کسانی که بی‌شرمانه از حقوق بشر سخن می‌گویند و با شعارهای فریبنده، از حقوق پایمال‌شده‌ی زنان، به‌ویژه در کشورهای موسوم به جهان سوم، داد سخن سر می‌دهند.

این فاجعه که نام و پای شمار زیادی از دولتمردان، سیاست‌مداران، تاجران نامدار، میلیاردرها و شاهزادگان، چه مسلمان و چه غیرمسلمان، در آن گره خورده است، ننگی است که تاریخ به‌سادگی از یاد نخواهد برد. به‌راستی که این پرونده، لکه‌ای است که آمریکا از پاک‌کردن آن تا ابد عاجز خواهد ماند.

جای شگفتی است که با وجود جنایت‌های وحشیانه‌ای که بر دختران زیر سن، نوجوانان و حتی کودکانی کمتر از ده یا دوازده سال روا داشته شد، و چه‌بسا بسیاری از آنان جان‌های معصوم خود را نیز از دست داده باشند، عدالت و انسانیت آشکارا قربانی شده‌اند؛ اما در برابر این همه ستم، نه صدایی از مدعیان حقوق بشر برمی‌خیزد، نه از فمینیست‌های دوآتشه، و نه از آنانی که خود را فعال و مدافع حقوق زنان و کودکان می‌نامند.

گویی این قربانیان نه زن بوده‌اند، نه کودک و نه حتی انسان.

از سنگ صدا برمی‌آید، اما از این مدعیان پرادعا نه.

آنان که در غرب نشسته‌اند و برای محرومیت زنان افغان از تحصیل و کار، ناله و شیون سر می‌دهند، مگر شعارشان انسانیت نیست؟ مگر با فریاد «حقوق زن» و «حقوق بشر» گلو پاره نمی‌کنند؟ پس چرا در برابر این جنایت هولناک،که وجدان بشریت را لرزاند و شرافت، انسانیت و عدالت را به مسلخ کشاند، از سازمان ملل گرفته تا نهادهای به‌اصطلاح حقوق بشری، همگی سکوتی ذلیلانه اختیار کرده‌اند؟

آنچه دلِ بدگمان ما گواهی می‌دهد این است که وابستگی‌های سیاسی و اقتصادی، این مدعیان را به سکوت واداشته است؛ سکوتی که شرف و عزت انسانی را قربانی مصلحت کرده است.

خوانندگان گمان نبرند این سطور دفاع از فردی یا حمله به شخصی خاص است؛ نه. این نوشته نوحه‌ای است برای عدالتِ قربانی‌شده و انسانیتی که لگدمال گردیده است. امروز جهانی را شاهدیم که در آن، عدالت و شرافت، به‌ویژه در جهان مدعی تمدن، به دار آویخته شده است.

نمونه‌های این فجایع را تنها در پرونده‌ی اپستین نمی‌توان دید. در کشور خود ما نیز رخدادهایی مشابه اتفاق افتاده که در آن زمان نیز همین مدعیان حقوق زن سکوت پیشه کردند. فسادهای افشا‌شده در ساختار قدرت، نمونه‌ای روشن از این بی‌عدالتی‌هاست؛ جایی که زنان و دختران، نه در املاک شخصی، بلکه در قلب مراکز قدرت، قربانی شدند.

فسادی که در ارگ افغانستان رخ داد، اگرچه از نظر ظاهری به گستردگی فاجعه‌ی اپستین نبود، اما از حیث قبح، ننگ و خیانت به مردم، به‌مراتب سنگین‌تر بود؛ چرا که ارگ، خانه‌ی چهل میلیون انسان مظلوم بود و با فساد آلوده شد.

هزاران زن و دختر جوان در این ساختار قربانی شدند، بی‌آنکه صدایشان شنیده شود. بسیاری از آنان ناچار به سکوت شدند و این سکوت، زخمی است که تا پایان عمر با خود خواهند داشت.

در نهایت، افشای چهره‌ی ناپاک جفری اپستین و همدستانش، بار دیگر نشان داد که عدالت در جهان امروز چگونه قربانی می‌شود؛ و تاریخ، اگرچه دیر، اما همه‌چیز را ثبت خواهد کرد.

«باد این سخن به گوشت؛ ما مرده‌ایم و تو زنده‌ای

والسلام

 


۱۴۰۴ دی ۲۶, جمعه

آیت الله حیدرقلی سردارکابلی، چراغی که خاموش نمی گردد.

 

آیت الله حیدرقلی سردارکابلی، چراغی که خاموش نمی گردد.

(12541331ش)

غلام علی صارم

25 جدی1404

حیدرقلی سردار کابلی، در ۲۷ جدی ۱۳۳۱ در حال نماز در ۷۹ سالگی در کرمانشاه ایران درگذشت. پیکر وی پس از برگزاری مراسمی در کرمان شاه طبق وصیت خودش به نجف اشرف انتقال داده شد. و در چهارم جمادی الاول1372 قمری در وادی السلام در جوار حرم حضرت علی «ع» دفن شد.  به همین مناسبت توجه عزیزان را به نکاتی که هدف از آن یاد آوری از دانشمند فرهیخته و احترام به ساحت علم و دانش و ژرف نگری های محقیقانه آن بزرگوار است، جلب می نمایم.                                                                                               

بیست وهفتم جدی 1331 ش، یادآور روزی است که یکی از چهره‌های درخشان علم، معرفت و معنویت از میان ما رخت بربست و به دیار ابدیت شتافت، عالم ربانی، فقیه ژرف‌اندیش،محدث دقیق، حکیم فرزانه و دانشمند کم‌نظیر، علامه بزرگوار آیت‌الله حیدر قلی سردار کابلی (رحمة‌الله علیه). که زادگاهش چنداول کابل و از قوم قزلباش میباشد.

سالروز رحلت چنین شخصیتی، نه‌تنها مناسبت سوگواری، بلکه فرصتی برای بازخوانی یک عمر مجاهدت علمی، معنوی و فکری است. عمری که سراسر وقف حقیقت، دانش و خدمت به معارف الهی شد.

علامه آیت‌الله حیدر قلی سردار کابلی از زمره عالمانی بود که جامعیت علمی را با تهذیب نفس و اخلاص عملی درهم آمیخت. او تنها یک فقیه یا مدرس علوم دینی نبود، بلکه نمونه کامل «عالمِ عامل» به شمار می‌رفت. انسانی که دانش را برای قدرت یا شهرت نیاموخت، بلکه آن را نردبانی برای تقرب به خداوند متعال «ج» و خدمت به بندگان او قرار داد. همین اخلاص و صداقت بود که به علم او برکت داد و نامش را در میان اهل علم و معرفت ماندگار ساخت.

زندگی علمی این بزرگ‌مرد، از همان کودکی نشانه‌های نبوغ و استعداد را در خود داشت. مهاجرت او همراه با خانواده به لاهور، سرآغاز آشنایی‌اش با فضاهای متنوع فکری و فرهنگی شد، فضایی که بعدها در شکل‌گیری شخصیت علمی چندبُعدی او نقش بسزایی ایفا کرد. عطش دانستن، ذهن جست‌وجوگر و علاقه عمیق به فهم نظام آفرینش، او را از همان سال‌های نخست به سوی دانش‌های مختلف سوق داد.

ورود او به حوزه علمیه نجف اشرف، نقطه عطفی در مسیر علمی‌اش به‌شمار می‌آید. نجف، این کهن‌دیار علم و فقاهت، شاهد سال‌ها تلاش خستگی‌ناپذیر، تحقیق عمیق و شاگردی در محضر بزرگان بود. او مراحل مختلف علوم دینی را با جدیت و دقت مثال‌زدنی طی کرد و در فقه، اصول، فلسفه، کلام و تفسیر به مرتبه‌ای بلند دست یافت. اما آنچه او را از بسیاری هم‌عصرانش متمایز می‌ساخت، پیوند عمیق میان علوم نقلی و علوم عقلی و تجربی بود.

علامه سردار کابلی در کنار تسلط کامل بر علوم اسلامی، در ریاضیات و علم نجوم تبحری شگفت ‌انگیز داشت، تبحری که حاصل سال‌ها مطالعه دقیق، محاسبه، تحقیق و تأمل بود. او از جمله دانشمندانی بود که به‌خوبی نشان داد میان دین و علم، نه‌تنها تعارضی وجود ندارد، بلکه هماهنگی و هم‌افزایی عمیقی برقرار است. نگاه او به نجوم، نگاهی صرفاً محاسباتی نبود، بلکه راهی برای شناخت نظم الهی در عالم هستی و درک بهتر عظمت خالق یکتا به‌شمار می‌رفت.

یکی دیگر از جلوه‌ های برجسته شخصیت علمی این عالم فرزانه، تسلط او بر زبان‌های گوناگون بود. آشنایی کامل با زبان‌های عربی، فارسی، انگلیسی، اردو  و عبری، به او این امکان را داد که با منابع اصیل و دست‌اول در حوزه‌های مختلف علمی ارتباط برقرار کند و پژوهش‌های خود را بر پایه گسترده‌ای از متون و مراجع استوار سازد. این توانمندی زبانی، افق دید او را فراخ‌تر کرد و آثارش را از محدودیت‌های جغرافیایی و زبانی فراتر برد.

پس از سال‌ها تحصیل، تدریس و تحقیق، اقامت او در کرمان شاه ایران و زندگی تا پایان عمر در آن دیار، فصل تازه‌ای از فعالیت‌های علمی و تألیفی‌اش را رقم زد. کرمان شاه، برای او تنها محل سکونت نبود، بلکه بستری برای تعمیق پژوهش‌ها، تربیت شاگردان و نگارش آثاری شد که امروز میراث گران‌سنگی برای جهان اسلام به‌شمار می‌رود. بیش از سی اثر علمی که از او به یادگار مانده، گواهی روشن بر وسعت دانش، دقت نظر و ژرف‌اندیشی اوست. آثاری که عمدتاً به زبان‌های پارسی و عربی نگاشته شده و در حوزه‌های گوناگون علوم اسلامی، ریاضی و نجوم جایگاهی ممتاز دارند.

اما در کنار همه این دستاوردهای علمی، آنچه بیش از هر چیز در خاطره شاگردان و آشنایانش باقی مانده، تواضع، اخلاق نیکو و سلوک معنوی اوست. علامه سردار کابلی با وجود مقام علمی والا، همواره فروتن، خوش‌رفتار و مهربان بود. علم را با تکبر نیامیخت و دانش را وسیله برتری‌جویی قرار نداد. برای او، حقیقت مهم‌تر از نام و عنوان بود و رضای الهی بر هر چیز دیگری مقدم.

روز رحلت چنین انسانی، اگرچه اندوه ‌بار است، اما یاد و نام او همچنان زنده و الهام‌بخش خواهد ماند. آثار مکتوب، شاگردان پرورش‌یافته و راه فکریی که ترسیم کرد، همگی نشانه‌هایی از حیاتی فراتر از مرگ جسمانی‌اند. او به‌راستی «به ابدیت پیوست»، زیرا اندیشه حق‌محور و خدمت صادقانه، فناپذیر نیست.

در سالروز رحلت علامه بزرگوار آیت‌الله حیدر قلی سردار کابلی، بر روان پاکش درود می‌فرستیم و از خداوند متعال ج مسئلت می‌کنیم که او را با اولیای الهی، پیامبر اکرم (ص) و اهل‌بیت عصمت و طهارت (ع) محشور فرماید. بی‌تردید، یاد چنین شخصیت‌هایی چراغ راه نسل‌های آینده خواهد بود، نسلی که بیش از هر زمان دیگر، نیازمند پیوند میان ایمان، عقلانیت، علم و اخلاق است.

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

۱۴۰۴ آذر ۲۹, شنبه

برف، آخرین قاتل بود، پیش از آن فقر جان‌شان را گرفته بود!

 

برف، آخرین قاتل بود، پیش از آن فقر جان‌شان را گرفته بود!

غلام علی صارم

شنبه 29 قوس 1404

خبرهایی که این روزها از مرز افغانستان و ایران به گوش می‌رسد، نه صرفاً یک رویداد تلخ موسمی، بلکه فریادی است برخاسته از عمق یک فاجعه‌ی مزمن و ساختاری. فاجعه‌ای که سال‌هاست آرام‌آرام جان می‌گیرد، اما هر بار با شکلی تازه، با عددی تازه از قربانیان، خود را به رخ می‌کشد. این بار برف و سرمای شدید، پرده را کنار زد تا حقیقتی عریان‌تر از همیشه دیده شود: مرگ انسان‌هایی که نه برای تفریح، نه برای سیاحت، بلکه برای زنده‌ماندن راهی مسیر مرگ شدند.

بیش از سی انسان، انسان، نه عدد، نه آمار، در دل برف و یخ جان باخته‌اند و تیم‌های نجات هنوز در جست‌وجوی پیکرهایی هستند که شاید هرگز بازنگردند. این «شاید» خود، سنگین‌تر از هر عدد رسمی است. چرا؟ چون تجربه به ما آموخته که آمار واقعی همواره بیش از آن چیزی است که گفته می‌شود، همواره تعدادی در سکوت می‌میرند و حتی نام‌شان هم در فهرست‌ها نمی‌آید.

پرسش اساسی این است: این افراد چرا در چنین شرایط بحرانی، در چنین سرمای مرگبار، عزم هجرت کردند؟ آیا عقل سلیم می‌پذیرد که انسانی، آگاهانه، خانواده و جان خود را بردارد و به دل کوه و برف بزند، اگر راه دیگری پیش رویش باشد؟ آیا می‌توان باور کرد که کسی برای خوش‌گذرانی، برای تفرج و سیاحت، مسیر قاچاق، شب‌های یخبندان، و خطر مرگ حتمی را انتخاب کند؟ پاسخ روشن است: نه. این‌ها مهاجرانِ انتخاب‌گر نبودند، این‌ها مهاجرانِ مجبور بودند.

هجرت در این‌گونه موارد، نه یک تصمیم آزادانه، بلکه واکنشی است به فشارِ بی‌امان فقر، بیکاری، ناامنی اقتصادی و بی‌افقی مطلق. وقتی در وطن، نانِ امروز نامعلوم است و فردا تیره‌تر از امروز، وقتی کار نیست، وقتی کرامت انسانی هر روز لگدمال می‌شود، وقتی جوان هیچ چشم‌اندازی برای ساختن زندگی نمی‌بیند، آن‌گاه مرگ در مسیر، از مرگ تدریجی در خانه، کم‌هزینه‌تر به نظر می‌رسد. این همان نقطه‌ای است که جامعه به قعر فاجعه سقوط کرده است.

ما سال‌هاست از فقر می‌نویسیم، از بیکاری می‌گوییم، از دربدری مردم افغانستان سخن می‌رانیم، اما گویا گوش شنوایی در کار نیست. فقر تنها خالی‌بودن جیب نیست، فقر، خالی‌بودن امید است. و ملتی که امیدش تهی شود، هر راهی را، هرچند به قیمت جان، امتحان می‌کند. این مهاجران قربانیان مستقیم یک نظم ناعادلانه‌اند، نظمی که در آن، شعارهای پرطمطراق جای عمل را گرفته و انسان، به حاشیه‌ی اولویت‌ها رانده شده است.

جامعه‌ی جهانی، سال‌هاست که در برابر رنج مردم افغانستان، موضعی دوگانه و ریاکارانه اتخاذ کرده است. از یک سو، کنفرانس‌ها، بیانیه‌ها، گزارش‌ها و نشست‌های پر زرق‌وبرق، از سوی دیگر، واقعیت میدانی که هر روز وخیم‌تر می‌شود. همدردی‌ها در حد تعارف باقی مانده و کمک‌ها یا ناچیز بوده، یا مشروط، یا آن‌چنان گرفتار بوروکراسی و فساد که پیش از رسیدن به نیازمند، جان داده‌اند.

در این میان، نقش سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن، به‌ویژه آن بخش‌هایی که مستقیماً با مهاجرت، غذا و معیشت سر و کار دارند، بیش از همه محل پرسش است. سال‌هاست که سازمان‌های بین‌المللی، ظاهراً در افغانستان فعال‌اند، دفاتر دارند، کارمندان دارند، بودجه‌های کلان دارند، اما دستاورد ملموس‌شان برای مردم چیست؟ اگر این نهادها واقعاً مؤثر، کارآمد و انسانی عمل می‌کردند، آیا امروز شاهد چنین صحنه‌هایی می‌بودیم؟ آیا انسان‌ها برای یافتن یک لقمه نان، به دل برف و کولاک پناه می‌بردند؟

سازمان‌هایی که نام «انسان‌دوستانه» را یدک می‌کشند، باید پاسخ دهند که چرا در کشوری که یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های مهاجرتی جهان را تجربه می‌کند، هنوز برنامه‌ای پایدار برای ایجاد اشتغال، حمایت معیشتی و حفظ کرامت انسانی وجود ندارد. چرا کمک‌ها بیشتر جنبه‌ی نمایشی دارد تا ریشه‌ای؟ چرا پروژه‌ها کوتاه‌مدت، مقطعی و بدون اثر ماندگار است؟ چرا همیشه پول هست، اما تغییر نه؟

بخش مهاجرت سازمان ملل، سازمان غذا و دیگر نهادهای مرتبط، سال‌هاست شعار حمایت از مهاجران و جلوگیری از مهاجرت‌های پرخطر را تکرار می‌کنند. اما واقعیت این است که مهاجرت‌های پرخطر نه‌تنها کاهش نیافته، بلکه مرگبارتر شده است. این یعنی شکست. شکستی که هزینه‌اش را مردم فقیر با جان خود می‌پردازند، نه مدیران پشت میز نشین.

اگر فرصت‌های شغلی واقعی در داخل کشور فراهم می‌شد، اگر حمایت‌های معیشتی به‌صورت عادلانه و شفاف توزیع می‌گردید، اگر پروژه‌ها بر اساس نیاز واقعی مردم طراحی می‌شد، نه بر اساس گزارش‌های کاغذی، امروز این جوانان، پدران، برادران و فرزندان، زنده بودند. این یک فرضیه نیست، یک حقیقت ساده است. انسان، تا وقتی بتواند در خانه بماند، در خانه می‌ماند.

نباید فراموش کنیم که این فاجعه، تنها نتیجه‌ی سرمای هوا نیست؛ سرمای بی‌تفاوتی نیز در آن سهم دارد. سرمای وجدان‌هایی که سال‌هاست به دیدن رنج عادت کرده‌اند. سرمای سیاست‌هایی که انسان را به عدد تقلیل داده‌اند. سرمای ساختارهایی که مسئولیت را بین خود پاس می‌دهند و در نهایت، هیچ‌کس پاسخ‌گو نیست.

امروز، سوگواری برای این قربانیان کافی نیست. اشک و پیام تسلیت، نان نمی‌شود. آنچه لازم است، بازنگری جدی در شیوه‌ی برخورد با بحران افغانستان است، چه از سوی حاکمان داخلی، چه از سوی جامعه‌ی جهانی. باید پذیرفت که سیاست‌های فعلی شکست خورده‌اند. باید پذیرفت که کمک‌های نمایشی، پروژه‌های بی‌روح و همدردی‌های لفظی، نه‌تنها مشکل را حل نکرده، بلکه آن را مزمن‌تر ساخته است.

این جان‌باختگان، قربانیان یک سیستم معیوب‌اند، سیستمی که در آن، انسان آخرین حلقه‌ی زنجیر است. اگر قرار است دیگر شاهد چنین فجایعی نباشیم، باید شجاعت نام‌بردن از مقصران و اصلاح مسیر را داشته باشیم. در غیر آن، این آخرین خبر نخواهد بود، تنها یکی از خبرهای بعدی خواهد شد که ما هم، مثل همیشه، چند لحظه‌ای تأسف می‌خوریم و بعد، به فراموشی می‌سپاریم.

اما تاریخ فراموش نمی‌کند. برف‌ها آب می‌شوند، اما رد پای این مرگ‌ها، بر وجدان ما باقی خواهد ماند.