۱۴۰۵ شهریور ۱۶, دوشنبه

آل سامان در گذر گاه تاریخ :

آل سامان در گذرگاه تاریخ

سامانی ها یکی از سلسله خانواده های هستند که سالهای زیادی در قلمرو وسیعی حکومت کرده اند.

آنچه باعث شد تا در این زمینه مختصر تحقیقی داشته باشیم همان انگیزه ای است که از سایر مسایل و رخداداد های تاریخی داریم (انگیزه جلوگیری از تکرار اشتباه) و عبرت گرفتن از کردار ها. زیرا در بررسی های تاریخی انچه مهم و قابل دقت است، اینست که از موضوع دردست تحقیق یا تحقیق شده و یا تالیف شده چه چیزی را میشود آموخت.

در کل میتوان گفت که در علم تاریخ اینکه میگویند بود ونبود مهم نیست، بلکه مهم درسی است که تاریخ بما می آموزد.

از آنجاییکه در دوره های حکومت سامانی ها هم میشود تجاربی کسب کرد، خواستیم سیر مختصری در این خصوص داشته باشیم، و لازم دیدیم تا از شناسایی نسب این خانواده گفتنی ها را آغاز نماییم.

نسب سامانی ها :

در اینکه سامانی ها از اولاده بهرام چوبین هستند، مورخین اتفاق نظردارند و جد این سلسله را همه سامان میدانند. منهاج السراج ( 658هچری) مینویسد که: جد سامانیان را سامان بود برقول بعضی نام چیز دیگر بود،  الا آنکه سامان ناحیتی هست از نواحی سغد سمرقندو جد ایشان رئیس آن موضع بود و او را سامان خواندندی. (1)

همچنان همین نویسنده سامان را منسوب به یکی  از روستا های بلخ دانسته و نسب سامان را اینطور بیان می کند ( اسد بن سامان خداه بن خامتا(جثمان) بن نوش (نوشردین) بن طغماسب بن شادل بن بهرام چوبین«گردیزی» (2)

دوران حکمرانی :

در قسمت دوره حکمروایی پادشاهان سامانی نظریات مختلف وجود دارد و در سالهای حکومت این سلسله ارقام مختلف ارائه گردیده است. منهاج السراح از 262تا 389هجری 128 سال ، غبار از 892 تا 999 میلادی 107سال ( 3)

حمدالله مستوفی مولف تاریخ گزیده صدو دو سال نیم و بیست روز (4)

خواجه رشیدالدین فضل الله وزیر همدانی نویسنده کتاب جامع التواریخ مدت حکومت این خاندان را که از سیستان و جرجان و کرمان و طبرستان و ری تا حدود سپاهان حکم می رانده صدو دو سال و شش ماه و ده روز میداند. (5)

همینطور در روضه الصفا نیز تسلط کامل سامانی ها را از عهد امیر اسماعیل و در 279ذکر نموده که به حساب او صدو ده سال میشود. غیاث الدین بن همام الدین مولف حییب السیردوره  سلطنت این سلسله را صدو ده سال وکسری ذکر می نماید. (6)

چنانچه اگر دوره های پادشاهی هرکدام را که این مورخین بطور جداگانه متذکر شده اند با رقم کلی که ارائه کرده اند مقایسه کنیم بازهم تفاوت وجود دارد.

برخی را نظر به این است که آغاز حکمروایی سلسله سامانی از امیر اسماعیل نیست بلکه اجدا سامانی ها پیش از اسلام حاکم ماورالنهر بوده اند. (7)  و نیز گفته میشود که سامان خداه موسس اعلی خانواده از روشناسان محل و حاکم بلخ بود، اسد والی عربی خراسان در نصف قرن هشتم با سامان دوست شد، سامان دین اسلام اختیار کرد و اسم پسر خود را اسد گذاشت، پسران اسد اشخاص با کفایتی بود و در قرن نهم عهد مامون عباسی به حکومات محلی ماورالنهر و هرات مقرر شدند.(8)

در هر صورت آغاز اقتدار سامانی ها را دوره مامون عباسی میتوان گفت و در سال 261پس از ظهور یعقوب لیث صفاری و ضعف طاهریان المعتمد خلیفه حکومت ماورالنهر را به نصر بن احمد سامانی سپرد و او سمرقند را مرکز حکومت خود قرار داد .(9)  به روایت روضه الصفا نصر در 279هجری وفات کرد و حکومت ماورالنهر همه به اسماعیل تعلق گرفت.

همین نصر بن احمد سامانی را غبار یکی از مورخین افغانستان موسس و بنیان گذار سلسله سامانی ها میداند(10)

امیر اسماعیل بعد از فوت برادر و تمام کردن کار عمر لیث منشور حکومات ولایات ماورالنهر، خراسان، سیستان، مازندران، ری و اصفهان را از دارالخلافه بدست آورد. (11)

اسماعیل حکومت ری را به برادر زاده خود ابو صالح منصور بن اسحاق داد و او مدت شش سال در آن مملکت باقبال گذرانید و محمد بن ذکریای طبیب، کتاب منصوری را بنام او تمام کرد.(12)

اگر اسماعیل بن احمد سامانی را موسس این سلسله بدانیم افراد ذیل بعد از او به ترتیب ذیل حکومت کرده اند: احمد بن اسماعیل، نصر بن احمد، الحمید نوح بن نصر، عبدالملک بن نوح، السدید منصوربن عبدالملک، الرضی نوح بن منصور، ابوالحارث منصور بن نوح، عبدالملک بن نوح و المنتصر اسماعیل بن نوح که آخرین تلاش ها را برای احیای حکومت کرد ولی موفق نشد.

گرفتاری های داخلی :

این خاواده نیز همچون سایر خانواده ها که دوره های زیاد برکشور ها حکومت کرده اند گرفتار یک سلسله مسایل داخلی هم بودندولی این گرفتاری ها به تناسب دیگران کم و جز یکی دو مورد زیاد به چشم نمی خورد.13

زمانی حکام عباسی از اختلاف این خانواده با صفاری ها بخاطر تحکیم پایه های حکومت خود استفاده نموده منشور حکومت را گاه به اسم یکی و گاهی هم بدیگرفرستاده و آتش اختلاف را شعله ور نگهداشته است.

بعد از آنکه سلسله صفاری از بین رفت، عباسی ها در اختلاف خانوادگی سامانی ها نیز نقش داشتند، زیرا:(در زمان نوح بن نصر که وزیر دانایی به اسم شمس الائمه  ابی الفضل محمد بن الحکم السرخی«السرخسی» صاحب مختصر کافی را داشت، ابو اسحاق عم او به بغداد گریخته بود و از المستکفی بالله برخراسان عهد و لوا گرفته بود، بر او شورید، او خود به دفع او پرداخت، عده ای از لشکریان او نزدش رفته گفتند که تمام تشویش حشم و تفرقه در امور دولت از ناحیه وزیر شمس الائمه حاکیست. او را بدست ما ده، او هم وزیر را به آنها داد. بعد از آنکه وزیر را نوح بدست آنها داد، او را بیرون آوردند و بر در سرای امارت دو سر درخت سپیدار بلند را فرو کشیدند و هردو پای مبارک او برشاخ آن درخت ها بستند تا در خت سربالا برد و آن بزرگ بدو پاره شد و این حادثه در سنه خمس و ثلاثین و ثلثمائه بود(335) (13)

در زمان امیر نوح بن نصر به احمد بن اسماعیل معروف به امیر حمید بعد از آنکه با ابراهیم بن اسماعیل عموی خود موافقت کرد به شکلی که او پادشاه باشد و ابراهیم لشکر کش، ولی در جنگی که بین ایشان و ابوعلی رخ داد و در این جنگ امیر نوح خود حضور داشت ابوعلی ایشان را به ضرب تیغ شکست داد، امیر نوح بعد از بازگشت به دارالملک ابراهیم عمو و طغان حاجب را کشت و دو برادر خود را میل کشید(کور کرد) و ایالت خراسان را به منصور بن قراتگین مفوض داشت.(14) 

خصوصیات ویژه:

یکی از خصوصیات ویژه ای که در زمان حکام سامانی بخصوص امیر اسماعیل اول بقول اکثر مورخین سرسلسله این خانواده مشاهده میشود ، قناعت و مردانگی است.

در تاریخ زندگی او میخوانیم زمانیکه بین او برادرش امیر نصر حاکم سمرقند جنگ واقع شد، او برادر را در میدان جنگ دستگیر کرد ولی پای پیاده به استقبالش رفته دستش را بوسید و از او خواست که تو حاکم سمر قند و من بخارا را تحت فرمان تو اداره می کنم و به او شمشیر و یراق بخشیدو به اعزاز و احترام به سمرقند مراجعتش داد.(15)

در جنگی که بین او و عمر لیث صفاری رخ داد، قبل از شروع جنگ اسماعیل از او خواست که از این جنگ صرف نظر کند ولی عمرلیث با غرور به او حمله کرد و در نهایت به چنگ امیر اسماعیل اسیر گردید. بعد از دستگیری امیر اسماعیل با او به ملایمت رفتار نموده و برایش گفت هرگز دست به خونش نیالاید و او را به خلیفه عباسی بفرستد.

تاریخ گزیده در این قسمت تکه جالبی را نقل می کند که بیانگر قناعت و مردانگی اسماعیل است و آن اینکه : «اسماعیل سامانی، حاجب را پیش عمر لیث فرستاد و او را استمالت داد که ان شاالله ترا از خشم خلیفه خلاصی کنم. عمرو بر اسماعیل آفرین کردو گفت میدانم که مرا از خلیفه روی خلاصی نخواهد بود. اما امیر اسماعیل آنچه طریقه مردی بود گفت و بازو بندی بدان حاجب داد و گفت امیر اسماعیل را خدمت رسان و بگو که می شنوم که لشکر بینواست، این نسخه گنج های من است و برادرم. همان بهتر که این مال به بندگان تو عاید گردد تا ایشان را اهبتی باشد.  از بندگی توقع آن است که کردار موافق گفتار فرمایی و از خون من دست کوته کنی وبه حضرت خلیفه فرستی. حاجب به تصور آنکه از بهر اسماعیل تحفه آورده بشاش می آمد، امیر اسماعیل بانگ برو زد و گفت باز گرد و این نسخه به او باز ده و بگو: اسماعیل می گوید از غایت دانش میخواهی که براهل خرد فزونی جویی، ترا و برادررا گنج و دفینه از کجا آمد. همه جهان را معلوم است که شما روگر بچگانید. دو سه روزی سعادتی که به حقیقت عین شقاوت بود، مساعد شما کرد و در جهان استیلایا فتید و بزور ظلم و جور اموال مردم حاصل کردید. مظلمه ای که از آن اموال در گردن شماست، میخواهی که در گردن من افگنی، من از آنها نیستم که این بازی بخرم و آنچه گفت که او را قصد خون نکنم، چون مرا به او حق خونی نیست، چرا دست بخونش بیالایم و آنچه گفت او را به خلیفه فرستم بغیر از این چگونه توان کرد؟ حاجب برفت و جواب با گنجنامه بدو رسانید و گفت هزار آفرین بروان پاک اسماعیل ...(16)

امیر اسماعیل همچنان که گفته بود او را نزد خلیفه عباسی فرستاد، خلیفه هم او را زندانی کرد و بروایتی او را فراموش کردند و غذا ندادند تا بمرد.  در عدالت و رعایت حق رعیت از جانب او میخوانیم که در خصوص توجه زیادی داشته، « در روضه الصفا مسطور است که عدالت امیر اسماعیل آن درجه داشت که نوبتی شنود که سنگ ری که زر خراج را بآن وزن می کنند از سنگهای دیگر زیاده است، همان  لحظه ایلچی بری فرستاد تا سنگهای آن مملکت را مهر کرده به بخارا آورد و چون تفحص نمود و دانست آن سنگ زیاده است اشارت فرمود تا زیادتیرا اسقاط نمودند و سنگ معدل بری ارسال داشت و گفت تا آنچه در سنوات سابقه بواسطه تفاوت سنگ از رعایا زیاده بیرون آمده در مال سنوان آینده برایشان حساب نمایند» (17)

در زمان نصر بن احمد بن اسماعیل می نویسندکه : امیر نصر را در بلده هرات روزی نظر برجوانی افتاد که گل کاری می کرد و آثار اقبال در ناصیه احوال او مشاهده نموده او را پیش خود طلبید و از نام و نسبش پرسید، جواب داد که نام من احمد است و نسبت به نسب صفاری می پیوندد و امیر نصر رقت فرموده آن جوان را به نوازش بیکران اختصاص داد و یکی از اقربای خود را با و در سلک ازدواج کشیده منشور ایالت سیستان بنامش مسطور گردانید و تا غایت امارت ملک نیمروز درنسل آن جوان است.(18)

با وجودیکه صفاری ها از رقبای سیاسی درجه یک این خانواده بود.

و اما خصوصیت دیگر:

خصوصیت دیگر حکام سامانی ترویج و دوستی علم و فرهنگ است که چنانچه این عصر را مطلع علم و هنر آسیای میانه میدانند، علما و فضلا و شعرا همیشه از جانب سلاطین سامانی مورد نوازش و احترام قرار می گرفتند و در بار بخارا محل مناظرات علمی بود که در آن گفته میتوان تعصبی راه نداشت. غبار مورخ افغانستانی در این مورد مینویسد: « دربار سامانی مشوق و حامی علم و هنر بود و رجال و وزرای فاضل و علم پروری داشتند، مانند ابوالفضل محمد بن عبدال بلعمی، حامی و قافله سالار نظم دری رودکی بخارایی، ابوعلی محمد بن ابوالفضل بلعمی مترجم تاریخ طبری، ابوعبداله محمد بن احمد جیهانی فاضل و مولف، ابوعلی  محمد بن ابو عبداله جیهانی، ابو عبداله احمد بن ابوعلی جیهانی مولف کتب المسالک و آئین، مقالات و عهود للخلفا و کتاب الزیادات، ابولفضل محمد بن ابو عبداله جیهانی، ابومنصور عبیدالله بن نصر جیهانی، ابو طبیب مصعب، ابوالحسن عتبی و غیره.

زبان دری در دوره سامانی منکشف گردید و آثاری در نظم و نثر در این زبان بمیان آمد. تفسیر طبری، تاریخ طبری و کلیله و دمنه در زبان دری ترجمه شد، عجایب البلدان ابوالموید بلخی، شهنامه منثور منصوری، شهنامه منظوم مسعودی، جغرافیای حدود العالم من المشرق الی المغرب جوزجانی و کتاب الابنیه فی حقایق الادویه هروی تالیف گردید، شعرایی چون شهید بلخی، رودکی بخارایی، دقیقی بلخی، رابعه بلخی و دهها نفر دیگر ظهور نمودند، نمونه کامل نثر دری آنروز هم تاریخ بلعمی و کتاب حدود العالم است که در آن لغت دری برلغات عربی فزونی دارد.

( نوت: نویسنده کتاب حدود العالم مشخص نیست که چه کسی آنرا نوشته است اما از لحاظ اعتبار در بین علما ، مورخین و نویسندگان از اعتبار بالایی برخوردار است.)

فلاسفه و علمای این دوره از پیش قدمان علمی دوره اسلامی خراسان هستند، از قبیل ابوزید بلخی، ابوسعیدسجزی، ابو سلیمان منطقی، ابوجعفر خازم و ابوالوفا جوزجانی و غیره. در علوم دینی ابو سلیمان بستی، ابو حاتم بستی، محمد بن الکاتب و غیره. ازهمه مشهور ترمحصول قرن نهم و دهم ابونصر فارابی و ابن سینای بلخی است.

بوعلی سینا در قسمت کتابخانه سامانی ها می گوید: بعد از آنکه از معالجه نوح بن منصور فارغ شدم اجازه ورود به دارالکتب را گرفتم و چون داخل شدم چندین اتاق دیدم، در هر اتاق چندین صندوق بالای یکدیگر چیده، یک اتاق کتب عربیه و شعر، دیگر ی فقه، دیگری کتب حدیث و همچنین هرعلمی را اتاق جدا گانه بود پس فهرست کتب قدما را به نظر در آوردم و آنچه از آنها میخواستم برداشتم و بسیار کتاب یافتم که اکثر مردم نام آنرا نشنیده بودند. منهم قبل از آن ندیده بودم و بعد از آن هم نزد کسی ندیدم. پس مجموع آن کتب را خواندم و بر فواید آنها ظفر یافتم و مرتبه هر مردم و هر علم مرا معلوم گردید.

در بار های کوچک محلی افغانستان عهد سامانی همه در علم و هنر پروری نمونه در بار سامانی بودند، چه در بلخ و چه در جوزجان، چه در هرات و سیستان و چه در چغانیان و خوارزم.

بخارا پایتخت سامانی با کتاب فروشی خود و کتابخانه سلطنتی مرکز علمی آنروزه آسیای وسطی بشمار می رفت. ابن سینا در همین جا بود که با آثار ارسطو و فارابی آشناگردید.(19)

از شاعران نامدار دیگر این دوره بنامهای حکیم ابوالحسن مجد الدین کسانی، معروفی بلخی، بوشکوربلخی، ابوشعیب هروی، ابوالموید بلخی که اسمش در جمع نویسندگان نیز آمد برمیخوریم. همچنان رودکی بزرگ که میتوان اورا نیز پدر شعر و کلام منظوم دری دانست از ستارگان درخشانی است که بر تارک این دوره می درخشد.

از جمله شعرا دقیقی بلخی معاصر امیر نوح بود و در مدح او اشعار نظم می نمود. « در تاریخ گزیده /حمدالله مستوفی مسطور است که دقیقی از داستان گشتاسب قریب هزار بیت در سلک نظم کشیده بود و فردوسی آن ابیات را داخل شاهنامه گردانیده و در نکوهش آن گفته که:

دهان گر بماند ز خوردی تهی

از آن به که ناساز خوانی تهی

و در بهارستان مذکور است که دو هزار بیت چیزی کم یا بیش از شاهنامه نتیجه طبع دقیقی است و این قطعه از جمله اشعار اوست:

یاری گزیدم از همه مردم پری نژاد

زان شد ز پیش چشم من امروز چون پری

لشکر برفت و آن بت لشکر شکن برفت

هرگز مباد کس که دهد دل به لشکری  ( 20)

نصر بن احمد که بعد از کشته شدن پدر به پادشاهی رسید، زمانی به هرات آمد و در آنجا بماند و تنها چیزی که باعث شد تا او دو باره به بخارا مرکزیت خود باز گردد همان شعر معروف رودکی است که او با اصرار هم رکابان شاه سروده بود و آن شعر این است:

باد جوی مولیان آید همی

بوی یار مهربان آید همی

ریگ آمو و درشتی های او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تامیان آید  همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی

میر زی تو شاد مان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

میر ماه است و بخار آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

امیر نصر را پس از این آرام نماند که ابیات خواند روان شد. چنانکه بی موزه برنشست( سوار براسپ شد) و رودکی بدین ابیات از انعام امیران غنی شد. (21)

انقراض سامانی ها:  

بقول ابن خلدون که دولتها نیز مثل انسانها عمر طبیعی دارند و بالاخره روبه نابودی و اضمحلال میروند، دولت سامانی نیز بعد از نهمین حکمران خود منقرض گشت و آنچه حکومت ها را به نابودی زود رس سوق میدهند نفاق است و این امر نه تنها شامل حکومت ها بلکه هرجامعه و حتی یک خانواده را هم میتواند شامل گردد.

گرچه انقراض دولت سامانی را عوامل دیگری نیز هست ولی اختلافات داخلی آنرا به یک انقراض زود رس تبدیل کرد.

عبدالملک بن نوح بن منصوربن عبدالملک بن نوح بن نصر بن احمد بن اسماعیل بن احمد بن اسد بن سامان که بعد از کور شدن ابوالحارث بپادشاهی رسید فقط هشت ماه و هفت روز پادشاهی کرد.(22)

ابوالحارث که قبلا توسط بکتوزون کور شده بود، سلطان محمود غزنوی معروف به سیف الدوله به انتقام او کمر بست، فایق و بکتوزون که در خراسان حکومت می کردند با محمود به جنگ برخاستند ولی شکست خورده به ماورالنهر متواری گشتند، ولی در ماورالنهر بجای اینکه نزد عبدالملک بروند به ایلک خان پیوستند. ایلک خان ظاهرا بنام کمک به عبدالملک به بخارا آمده اطرافیان عبدالملک را دستگیر نمود، عبدالملک هم فرار کرد و این حادثه در ( ثانی عشرین ذی الحجه سنه تسع و ثلثمائه «329» ) بوقوع پیوست. (23) و همین تاریخ را میتوان به عنوان ختم دولت سامانی یاد کرد. 

آخرین تلاش برای احیای حکومت:

آخرین تلاش ها برای احیای حکومت توسط اسماعیل برادر عبدالملک که از زندان ایلک خان فرار کرده بود صورت گرفت. او بعد از فرار از زندان به خوارزم رفت، عده ای اطراف او را گرفتند، با جعفر تگین برادر ایلک خان در سمر قند جنگید و او را اسیر کرد. ولی این پیروزی نتوانست جبران از دست رفته ها را بنماید. آنها بزرگترین فرمانده محمود را از دست داده بودند و حکومت غزنوی ها به عنوان یک قدرت در آن زمان ظهور کرده بود و رقبای قوی و منسجمی چون ایلک خان را  مقابل بودند.

اسماعیل به نیشابور آمد گرچه ابوالقاسم سیمجورهم بدو پیوست ولی او در خراسان نتوانست کاری بکند  و جنگهای که با نصر بن سبگتگین رخ داد هیچ کدام برای او کار ساز نبود « آخر الامردر ماه ربیع الاول سنه خمس و تسعین و ثلاثمائه395 ) به طرف بخارا در حرکت آمد و در خیل خانه ابن نهج اعرابی نزول نموده  ماه روی نامی که قبل از محمود غزنوی سرور آن طایفه بود از تهییج فتنه اندیشیده اجلاف اعراب را برقتل آن شهزاده بی سامان تحریص کرد و چون زمانه لباس سوگواری پوشیده بعضی اتباع ابن نهج المنتصر( اسماعیل) را به قتل رسانیدندو این خبر به عرض سیف الدوله رسیده آن طایفه را بغارتید و ماه روی را به تیغ تیز بگذرانید و از این واقعه آتش اقبال آن سامان بالکلیه به آب ادبار منطفی گشت و دست مشیت مالک الملک علی الاطلاق بیکبارگی بساط دولت آن طایفه را در نوشت » (24)

روایت دیگر اینست که در یکی از جنگ ها ابوالقاسم سیمجور بدست نصر بن سبگتگین اسیر شد و اسماعیل از آنجا فرار و به طایفه غزان پناه برد و با کمک این طایفه توانست بخارا را به تصرف درآورد ولی بعد از اینها متوهم گشته شبانه فرار کرد و بار دوم به کمک محمود غزنوی باز هم بربخارا مسلط شد و به جنگ ایلک خان رفت و او را شکست داد و به مرکزیت خودا مستقر گردیده بفکر اینکه دیگر جنگی پیش نخواهد آمد لشکریان خود را مرخص کرد، و ایلک خان فرصت را غنیمت شمرده دوباره به او حمله کرد، اسماعیل فرار نموده و بدون کشتی از جیجون ( دریای آمو) عبور نمودو مدتی در خراسان، قهستان و طبرستان می گشت تا در ربیع الاول سنه خمس و تسعین و ثلاثمائه (395) در ولایت ما یمزغ بدست اعراب بنی بهیج کشته گشت. (25)

به این ترتیب سلسله سامانی ها که حدود صدو ده سال یا کمتر و بیشتر در مناطق وسیعی از آسیا حکومت داشتند منقرض گشتند.

در یک نگاه کلی به این نتیجه میرسیم که: با وجودیکه این دوره از کشمکش های سیاسی بدور نبوده با آنهم نسبت به هر دوره توجه زیباد به علم و فرهنگ، صنعت و زراعت گردیده است و تنها دوره ای که آثار علمی و فرهنگی قابل توجه از آن باقی مانده و به علما و فضلا ارج گذاشته می شده همین دوره حکومت سامانی ها بوده است.

 منابع:

1 طبقات ناصری / منهاج السراج ج 1  ص 201

2 همان   ص216

3- افغانستان در مسیر تاریخ  غبار ص97

4- تاریخ گزیده حمدالله مستوفی ص 376

5-  جامع التواریخ ص 88

6- حبیب السیرج2 ص 353

7- تاریخ گزیده ص 276

8- افغانستان در مسیر تاریخ 97

9- روضه الصفا ج 4 ص 549

10- افغانستان در مسیر تاریخ ص 98

11- حبیب السیرج 2ص 354

12- همان   ص 355

13- طبقات ناصری ج 1 ص 207

14-حبیب السیر ج2 ص261و 262

15- تاریخ گزیده ص377 و حبیب السیرج2ص353

16- تاریخ گزیده ص 374

17- حبیب السیر ج2 ص 355

18- همان

19- افغانستان در مسیر تاریخ ص 99

20- حبیب السیر ج2 ص 368

21- تاریخ گزیده ص 380

22-همان  ص 387

23- همان ص 388

24- حبیب السیر ج2ص 371

25 تاریخ گزیده ص 389

26- طبقات ناصری ج1ص 216و217

والسلام

9/2/1379

کتابخانه مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی قم ایران

۱۴۰۵ شهریور ۵, پنجشنبه

روابط هند و افغانستان

روابط هند و افغانستان: میان واقعیت‌های ژئوپلیتیکی و برداشت‌های احساسی



غلام علی صارم

30 اسد 1405

مقدمه

درک روابط میان کشورها به‌ویژه در مناطقی چون آسیای جنوبی، نیازمند نگاهی دقیق، ژرف و به‌دور از احساسات است. یکی از موضوعات مورد بحث در میان شهروندان افغانستان، نوع روابط این کشور با هند و وابستگی آن به تنش میان افغانستان و پاکستان است. برخی باور دارند که هند تنها تا جایی با افغانستان دوست است که افغانستان در موضع مخالف با پاکستان قرار داشته باشد. اما آیا این نگاه، تمام واقعیت را بازتاب می‌دهد؟ آیا روابط بین‌المللی در چنین سطحی تنها بر مبنای شعارهای سیاسی تعریف می‌شوند؟ برای پاسخ به این پرسش‌ها، باید نگاهی به تاریخ، واقعیت‌های ژئوپلیتیکی و تحولات منطقه‌ای انداخت.

ریشه‌های تاریخی روابط هند و افغانستان

روابط هند و افغانستان سابقه‌ای طولانی دارد و پیش از استقلال هر دو کشور از استعمار بریتانیا نیز تعاملات فرهنگی، تاریخی و جغرافیایی میان این دو سرزمین وجود داشته است. اما در دوره معاصر، به‌ویژه پس از  استقلال هند در سال 1947، این روابط وارد فاز جدیدی شد.

افغانستان نخستین کشوری بود که استقلال هند را به رسمیت شناخت. در دهه‌های بعد، با وجود نوسانات سیاسی، روابط فرهنگی، اقتصادی و حتی نظامی در برهه‌هایی میان دو کشور توسعه یافت. در دوران جنگ سرد، هند که متحد شوروی بود، از دولت‌های تحت حمایت مسکو در افغانستان نیز حمایت می‌کرد. این در حالی بود که پاکستان در جناح غرب قرار داشت و همین مسئله باعث شکل‌گیری دو اردوگاه متضاد در منطقه شد.

هند پس از 2001: سیاست فعال در افغانستان

با سقوط طالبان در سال 2001 و شکل‌گیری دولت جمهوری اسلامی افغانستان، هند به یکی از بزرگ‌ترین کمک‌کنندگان غیرنظامی به افغانستان تبدیل شد. این کشور بیش از 3 میلیارد دلار در پروژه‌های مختلف زیربنایی و توسعه‌ای در افغانستان سرمایه‌گذاری کرد از ساخت سد سلما در هرات گرفته تا ساختمان پارلمان، بیمارستان‌ها، جاده‌ها و بورسیه‌های تحصیلی برای دانشجویان افغان.

این همکاری‌ها نه تنها در سطح حکومتی، بلکه در میان مردم افغانستان نیز تصویر مثبتی از هند ایجاد کرد. با این حال، پاکستان همواره به این حضور با سوءظن نگریست و ادعا می‌کرد که هند از خاک افغانستان برای تقویت گروه‌های مخالف پاکستان استفاده می‌کند.

نقش پاکستان در معادله سه‌جانبه

بدون درک نقش پاکستان، تحلیل روابط هند و افغانستان ناقص خواهد ماند. از نگاه هند، حضور در افغانستان نه‌تنها ابزاری برای مهار نفوذ پاکستان است، بلکه راهی برای دسترسی به آسیای میانه، مقابله با افراط‌گرایی منطقه‌ای، و ارتقای نقش منطقه‌ای خود نیز به شمار می‌رود.

از سوی دیگر، افغانستان همواره تلاش کرده است تا میان دو رقیب منطقه‌ای، توازن برقرار کند. در برخی دوره‌ها، به‌ویژه در دولت‌های حامد کرزی و اشرف غنی، کابل به‌صورت آشکار به سمت هند متمایل شد. در مواردی این نزدیکی برای تحت فشار قرار دادن پاکستان استفاده شد، و این خود سبب تشدید حساسیت‌های اسلام‌آباد گردید.

آیا دوستی هند مشروط به دشمنی با پاکستان است؟

دیدگاهی که مطرح می‌کند «هند تا زمانی با افغانستان دوست است که این کشور علیه پاکستان باشد» بی‌تردید بخشی از واقعیت‌های موجود را منعکس می‌سازد، اما نگاه یک‌جانبه‌ای است. روابط بین‌المللی بر پایه منافع ملی، استراتژی منطقه‌ای و واقعیت‌های جغرافیایی تنظیم می‌شوند، نه صرفاً بر اساس شعارهای سیاسی.

هند از دوستی با افغانستان، صرفاً به‌دنبال دشمنی با پاکستان نیست. بلکه اهداف متنوع‌تری را دنبال می‌کند، از جمله:

افزایش نفوذ منطقه‌ای؛

کاهش تهدیدهای افراط‌گرایانه علیه خود؛

دسترسی به منابع آسیای میانه؛

رقابت با چین در منطقه.

در عین حال، نمی‌توان انکار کرد که دشمنی تاریخی میان هند و پاکستان، بر سیاست‌های هند در قبال افغانستان تأثیرگذار بوده و هست.

افغانستان در دوره طالبان: چرخش سیاست هند

با بازگشت طالبان به قدرت در اوت 2021، نفوذ هند در افغانستان تقریباً صفر شد. سفارت هند تعطیل شد و کمک‌ها متوقف گردیدند. پاکستان برای مدتی احساس پیروزی کرد، چراکه گروهی که سال‌ها میزبانش بود حالا در کابل قدرت را در دست داشت.

اما گذر زمان نشان داد که هند نیز به‌صورت عمل‌گرایانه وارد تعامل با طالبان شده است و گروه طالبان هم نشان دادند که بخاطر بدست آوردن حکومت تابعیت از پاکستان را نمی پذیرندو مخالفت های در عمل نشان دادند. دهلی نو کمک‌های بشردوستانه به افغانستان ارسال کرده، و حتی دفتر دیپلماتیکی در کابل باز کرده است. این رویکرد نشانه‌ای است از آن‌که سیاست هند در قبال افغانستان صرفاً وابسته به دشمنی با پاکستان نیست، بلکه تابع شرایط و واقعیت‌های جدید می‌باشد.

لزوم نگاه متوازن و واقع‌گرایانه

افغانستان در موقعیتی جغرافیایی حساس واقع شده است و روابطش با کشورهایی چون هند و پاکستان باید بر مبنای منافع ملی، نه احساسات و شعارها، تنظیم شود. در این میان، هند اگرچه به‌دلیل رقابت با پاکستان به افغانستان توجه نشان داده، اما اهداف گسترده‌تری را نیز دنبال می‌کند.

از سوی دیگر، افغانستان نیز باید به‌دور از وابستگی یک‌جانبه، تلاش کند. زیرا وضعیت موجود ایجاب می کنند تا این کشور از تنش ها دوری و به تامین روابط مخصوصا اقتصادی و فرهنگی توجه بیشتر مبذول دارد.

 

۱۴۰۵ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

آخرین پیام یک انسان در بیابان نیمروز!

 

آخرین پیام یک انسان در بیابان‌های نیمروز، مرگی که پیش از تشنگی آغاز شده بود!

غلام علی صارم

سه شنبه تاریخ 13 اسد 1405

در بیابان‌های سوزان نیمروز، جایی که آفتاب با تمام خشونتش بر ریگ‌های داغ می‌تابد و بادهای خشک، آخرین نشانه‌های زندگی را از چهره زمین می‌زدایند، انسانی جان سپرد؛ انسانی که شاید بزرگ‌ترین جرمش این بود که در سرزمینی فقیر به دنیا آمده بود و برای یافتن لقمه‌ای نان، مجبور شد با مرگ در دورترین نقطه‌های بیابان به مبارزه برخیزد.

حقیقت اینست که این موضوع پیش از آنکه یک حادثه باشد، یک درد انسانی است. گاهی یک جمله کوتاه مانند « پسرانم را خوب نگهداری کن» از هزاران صفحه کتاب گویا تر میشود، زیرا در آن هم عشق یک پدر وجود دارد، هم نگرانی یک انسان درمانده و هم فریاد خاموش مردمی که سالها با سختی زندگی کرده اند.

آخرین پیام او به مادرش، نه شکایت بود، نه نفرین، نه گلایه از روزگار. او در لحظه‌ای که سایه مرگ بر وجودش افتاده بود، تنها یک خواسته داشت: «پسرانم را خوب نگهداری کن.» همین چند کلمه، تمام داستان زندگی یک انسان را در خود پنهان کرده است، داستان پدری که تا آخرین نفس، حتی در لحظه‌ای که خودش دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت، نگران آینده فرزندانش بود.

او در آن بیابان جان داد، اما حقیقت این است که مرگ او از همان روزی آغاز شده بود که فقر، آرام‌آرام توان زندگی را از او گرفت. گرسنگی تنها زمانی انسان را نمی‌کشد که چند روز غذایی برای خوردن نداشته باشد، گرسنگی گاهی سال‌ها پیش از مرگ جسم، روح انسان را زخمی می‌کند. وقتی پدری نمی‌تواند نیازهای ابتدایی خانواده‌اش را تأمین کند، وقتی کودکی با حسرت به سفره دیگران نگاه می‌کند، وقتی مادری شب‌ها با نگرانی فردای فرزندانش را تصور می‌کند، بخشی از زندگی همان‌جا دفن می‌شود.

بیابان نیمروز آخرین قاتل او بود، اما قاتل نخستین و پنهان، سال‌ها قبل وارد زندگی‌اش شده بود: فقر. فقر همان دشمن خاموشی است که بدون گلوله و تفنگ، انسان‌ها را می‌شکند، آرزوهایشان را می‌کشد، عزت نفسشان را زخمی می‌کند و آنان را مجبور می‌سازد برای پیدا کردن یک فرصت کوچک زندگی، خطرهای بزرگ را بپذیرند.

 

این مرد تنها یک قربانی یک بیابان نبود، او قربانی یک وضعیت بود. قربانی جامعه‌ای که سال‌ها جنگ، ناامنی، فساد، ضعف اقتصادی و بی‌عدالتی، میلیون‌ها انسان را به مرزهای ناامیدی رسانده است. بیابان‌های افغانستان فقط از ریگ و خاک ساخته نشده‌اند، در میان همین ریک ‌ها، داستان‌های بی‌شمار انسان‌هایی دفن شده که برای زنده ماندن، آخرین توان خود را مصرف کرده‌اند.

چه دردناک است که انسان در لحظه مرگ، نه برای خود، بلکه برای فرزندانش پیام بگذارد. او می‌توانست از تشنگی خود بگوید، از درد بدنش، از تنهایی‌اش در میان بیابان، از اینکه چرا کسی به کمکش نرسید، اما ذهن یک پدر حتی در آخرین لحظات، به سوی کودکانش رفت. شاید در آن لحظه، تصویر چهره پسرانش آخرین چیزی بود که در ذهنش باقی مانده بود.

این حادثه باید تنها یک خبر کوتاه در میان صدها خبر روزمره نباشد. پشت هر قربانی فقر، یک خانواده وجود دارد، مادری که چشم انتظار بازگشت فرزندش است، کودکانی که دیگر صدای پدرشان را نمی‌شنوند، خانه‌ای که ناگهان ستون اصلی خود را از دست می‌دهد.

افغانستان سرزمینی است که مردمش بارها قربانی جنگ شده‌اند، اما نباید فراموش کرد که فقر نیز نوعی جنگ است، جنگی بی‌صدا که هر روز قربانی می‌گیرد. گلوله جنگ شاید در یک لحظه انسان را از پا بیندازد، اما فقر گاهی سال‌ها انسان را رنج می‌دهد و آهسته‌آهسته او را به سوی مرگ می‌برد.

مرگ این مرد در بیابان نیمروز، تنها مرگ یک فرد نیست، پرسشی است در برابر وجدان همه ما: چگونه ممکن است در قرن بیست‌ویکم، انسانی برای یافتن راهی برای زندگی، در میان ریگ ‌های داغ بیابان جان بدهد؟ چگونه ممکن است آرزوی یک پدر در آخرین لحظه، نه نجات خودش، بلکه نگهداری از فرزندانش باشد؟

تاریخ شاید نام او را ثبت نکند، اما رنج او بخشی از تاریخ انسانی افغانستان است. او یکی از هزاران انسان گمنامی است که در سکوت زندگی کردند، در سکوت رنج کشیدند و گاهی در سکوت جان دادند.

اما آخرین پیام او به مادرش، یک پیام ساده نبود، این پیام فریاد خاموش هزاران پدر افغانستانی است که با تمام دشواری‌ها هنوز برای خانواده‌هایشان می‌جنگند.

 

او در بیابان نیمروز مرد، اما پیش از آن، بارها توسط فقر، بی‌عدالتی و تنگدستی زخمی شده بود. بیابان تنها آخرین صحنه این تراژدی بود، تراژدی انسانی که داستانش، داستان هزاران خانواده دیگر در این سرزمین است.

امیدوارم روزی برسد که در افغانستان هیچ پدری مجبور نباشد برای یافتن لقمه نان، جان خود را در بیابان ها، راه های خطر ناک و سرزمین های دور از خانه تبه خطر بیندازد. وهیچ خمادری آخرین پیام فرزندش را با اشک نخواند. والسلام

 

 

۱۴۰۵ تیر ۲۹, دوشنبه

برف بام خود را بر بام همسایه نیندازید

 برف بام خود را بر بام همسایه نیندازید

نگاهی به فرافکنی در موضوع مواد مخدر و توهین به ملت افغانستان

غلام علی صارم

دوشنبه 29 سرطان 1405

چندی پیش، در یکی از برنامه‌های طنز ایران، عباس جمشیدی‌فر و همکارش(از متولدین گمرک تهران) با جملات و اشاراتی، افغانستان و مردم آن را دستمایه شوخی وتمسخر قرار دادند. شاید از نگاه سازندگان برنامه، این سخنان صرفاً یک شوخی بوده باشد، اما در واقع، هنگامی که حیثیت و هویت یک ملت هدف تمسخر قرار می‌گیرد، دیگر نمی‌توان آن را صرفاً طنز نامید. آزادی بیان و طنز، در همه نظام‌های حقوقی دنیا، با مسئولیت اجتماعی همراه است و هیچ‌کس حق ندارد کرامت میلیون‌ها انسان را به بهانه خنداندن مخاطب خدشه‌دار کند.

آنچه تأسف‌بارتر است، این است که چنین سخنانی بر بستری از یک روایت قدیمی شکل می‌گیرد، روایتی که سال‌هاست تلاش می‌کند افغانستان را منشأ همه مشکلات مربوط به مواد مخدر در ایران وجهان معرفی کند. این روایت، اگرچه ممکن است از نظر سیاسی یا تبلیغاتی برای برخی سودمند باشد، اما از منظر علمی، حقوقی، انسانی و منطقی، به این سادگی قابل دفاع نیست.

هیچ تردیدی وجود ندارد که افغانستان در مقاطع مختلف، یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان تریاک در جهان بوده است. این واقعیتی است که گزارش‌های بین‌المللی نیز آن را تأیید کرده‌اند. اما آیا این واقعیت به این معناست که تمام مشکلات ناشی از اعتیاد در کشورهای دیگر را باید بر دوش افغانستان گذاشت؟ پاسخ روشن است: خیر.

تولید، تنها یکی از حلقه‌های زنجیره مواد مخدر است. پس از آن، قاچاق، انتقال، انبارداری، توزیع، فروش، پول‌شویی و مصرف قرار دارد. اگر در کشوری مواد مخدر به دست مصرف‌کننده می‌رسد، این پرسش‌ها نیز باید پاسخ داده شود: چه کسانی آن را از مرز عبور می‌دهند؟ چه شبکه‌هایی آن را در داخل توزیع می‌کنند؟ چگونه این حجم از تجارت غیرقانونی سال‌ها ادامه می‌یابد؟ چه عواملی موجب افزایش تقاضا می‌شود؟ هیچ‌یک از این پرسش‌ها را نمی‌توان تنها با اشاره به نام افغانستان پاسخ داد.

از منظر حقوقی نیز، اصل «مسئولیت شخصی» یکی از بنیادی‌ترین اصول عدالت است. همان‌گونه که جرم یک فرد را نمی‌توان به همه شهروندان یک کشور نسبت داد، مسئولیت تولید غیرقانونی مواد مخدر نیز نباید به معنای مجوزی برای توهین به همه مردم افغانستان تلقی شود. بیش از چهل میلیون انسان با فرهنگ‌ها، قومیت‌ها و دیدگاه‌های گوناگون در افغانستان زندگی می‌کنند. آنان نه قاچاقچی‌اند و نه سزاوار آن هستند که در رسانه‌های دیگر کشورها تحقیر شوند.

واقعیت دیگر این است که افغانستان خود از بزرگ‌ترین قربانیان تجارت مواد مخدر بوده است. دهه‌ها جنگ، ناامنی، فقر، فروپاشی اقتصاد روستایی و دخالت‌های خارجی، شرایطی را به وجود آورد که در برخی مناطق، کشت خشخاش به یکی از معدود راه‌های تأمین معاش تبدیل شد. سود اصلی این تجارت نیز غالباً نصیب کشاورزان فقیر نمی‌شود، بلکه در اختیار شبکه‌های بزرگ قاچاق، گروه‌های جنایت‌کار و واسطه‌های بین‌المللی قرار می‌گیرد.

از سوی دیگر، کشورهای مصرف‌کننده نیز مسئولیت سنگینی بر عهده دارند. تجربه جهانی نشان داده است که بدون وجود بازار مصرف، تجارت مواد مخدر دوام نمی‌آورد. به همین دلیل، سازمان‌های بین‌المللی همواره بر اصل «مسئولیت مشترک» تأکید کرده‌اند، یعنی کشورهای تولیدکننده، ترانزیتی و مصرف‌کننده، هر سه باید سهم خود را در مبارزه با این پدیده بپذیرند.

از این منظر، فرافکنی نه‌تنها کمکی به حل بحران نمی‌کند، بلکه مانع شناخت ریشه‌های واقعی آن می‌شود. اگر اعتیاد در کشوری افزایش یافته است، باید عوامل داخلی آن نیز بررسی شود، از وضعیت اقتصادی و اجتماعی گرفته تا سیاست‌های پیشگیری، درمان، آموزش، مبارزه با فساد و مقابله با شبکه‌های توزیع. هیچ جامعه‌ای صرفاً با متهم کردن همسایه، از مسئولیت خود رهایی نمی‌یابد.

متأسفانه گاهی این فرافکنی، از حوزه سیاست فراتر می‌رود و وارد عرصه فرهنگ و هنر می‌شود. هنرمند، به‌ویژه وقتی مخاطب میلیونی دارد، باید بداند که هر کلمه او می‌تواند بر ذهنیت جامعه اثر بگذارد. وقتی ملیتی به عنوان سوژه تمسخر معرفی می‌شود، زمینه برای گسترش تبعیض، نفرت و تحقیر نیز فراهم می‌گردد. این نه هنر است و نه طنز، بلکه بازتولید کلیشه‌های زیان‌بار است.

در این میان، نباید فراموش کرد که میلیون‌ها شهروند افغانستان سال‌ها در ایران زندگی و کار کرده‌اند. بسیاری از آنان در ساخت‌وساز، کشاورزی، صنعت و خدمات سهم مهمی در اقتصاد ایران داشته‌اند. آنان مالیات پرداخته‌اند، کار کرده‌اند، قانون را رعایت کرده‌اند و زندگی آبرومندانه‌ای داشته‌اند. آیا انصاف است که همه این انسان‌ها، تنها به دلیل ملیت خود، موضوع تمسخر قرار گیرند؟

اگر عباس جمشیدی‌فر و همکارش واقعاً به ارزش‌های انسانی و اخلاق حرفه‌ای باور دارند، باید بدانند که مسئله فقط عذرخواهی نیست، مسئله پذیرش مسئولیت است. هنگامی که توهینی در سطح عمومی و ملی صورت می‌گیرد، جبران آن نیز باید در همان سطح باشد. احترام به ملت افغانستان، احترام به اصل کرامت انسانی است، اصلی که هیچ مرزی نمی‌شناسد.

ما نیز به همان اندازه که انتظار داریم از افغانستان تصویری منصفانه ارائه شود، معتقدیم هیچ ایرانی نباید به خاطر رفتار یک فرد یا یک گروه مورد قضاوت قرار گیرد. ملت ایران و ملت افغانستان، پیوندهای تاریخی، فرهنگی و زبانی عمیقی دارند و نباید اجازه داد رفتارهای نسنجیده یا برنامه‌های سطحی این سرمایه مشترک را خدشه‌دار کند.

سخن پایانی آنکه، اگر قرار است درباره مواد مخدر سخن گفته شود، باید بر پایه پژوهش، آمار معتبر و مسئولیت‌پذیری باشد، نه بر اساس کلیشه‌ها و پیش‌داوری‌ها. و اگر قرار است طنز ساخته شود، باید قدرت، فساد و کاستی‌ها را نقد کند، نه آنکه حیثیت ملت‌ها را نشانه بگیرد.

خطاب ما به کسانی که افغانستان را سپر مشکلات داخلی خود قرار می‌دهند، تنها این است: مشکلات هر جامعه، پیش از هر چیز، نیازمند شناخت و اصلاح در همان جامعه است. هیچ ملتی با سرزنش همسایه پیشرفت نکرده است. پس به جای آنکه برف بام خود را بر بام دیگران بیندازید، نخست برف بام خویش را پاک کنید، زیرا حقیقت، هرچند گاهی تلخ باشد، از فرافکنی بسیار شرافتمندانه‌تر است.

 

۱۴۰۵ تیر ۲۲, دوشنبه

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

 محرم، انفجار نور و فریاد همیشه‌ جاوید آزادی

غلام علی صارم «بازنشر است »

9/4/ 1404 چهارم محرم 1447

محرم، تنها یک ماه از تقویم هجری نیست؛ محرم، آغاز خط سرخی است که از کربلا عبور می‌کند و تا همیشه‌ی تاریخ، وجدان‌ها را بیدار می‌سازد. این ماه، آغاز حماسه‌ای است که در دل خود جوشش خون مظلوم و رسوایی ظالم را به نمایش گذاشت. ماهی که در آن، حسین بن علی(ع) و یاران باوفایش، با فریادی عاشورایی، در برابر طاغوت زمان ایستادند و دُر گرانبهای آزادی، آزادگی و عزت را به بشریت هدیه کردند.

محرم، ماه بیداری است. ماهی است که در آن، نه تنها اشک می‌ریزیم، بلکه باید بیندیشیم و برخیزیم. این ماه، شعله‌ای در دل مؤمنان می‌افکند که آنان را به مقاومت، بصیرت و قیام دعوت می‌کند.

زیرا حسین(ع)، منادی بیداری در عصر خواب‌زدگی و عصری که آئین مقدس اسلام به انحراف کشیده می شد و بین مردم و این دین مقدس فاصله ایجاد می کردند، میباشد.

وقتی همه چیز رنگ سکوت گرفته بود و شمشیرها برای دفاع از حق، در غلاف مانده بودند، حسین بن علی(ع) قیام کرد. او نخواست در برابر ظلمِ یزید سکوت کند، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. او فرزند کسی بود که در محراب عبادت به شهادت رسید، فرزند فاطمه‌ای بود که در راه دفاع از حق، جان داد، و نوه‌ی پیامبری بود که گفت: «أفضلُ الجهادِ، کلمةُ عدلٍ عند سلطانٍ جائر» یعنی :

« برترین جهاد، گفتن سخن حق در برابر حاکم ستمگر است.»

این حدیث شریف از پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نقل شده و نشان‌دهنده‌ی جایگاه والای امر به معروف و نهی از منکر و ایستادگی در برابر ظلم و طاغوت است. همانکه امام حسین «ع» موقع خروج از مدینه به عنوان انگیزه و هدف قیام خودش بیان داشت.

او قیام کرد تا به همه‌ی تاریخ نشان دهد که حتی اگر تنها باشی، باز هم باید در برابر ظلم ایستاد.

حسین(ع) راه را برای همیشه روشن کرد، راهی که با خون آغاز شد و با فریاد زینب(س) و سجاد(ع) ادامه یافت.

کربلا، تجلیگاه ایثار و آزادگی، شجاعت و مردانگی است، کربلا میدان عشق و عدالت خواهی است.

کربلا، صحنه‌ای است که در آن، همه چیز معنا یافت. در آن روز دهم محرم، میان دو صف، صف باطل با تمام زرق و برق دنیا ایستاده بود و صف حق، با اندکی یار اما با ایمانی عظیم. یاران حسین(ع) مردان و حتی کودکانی بودند که به‌جای تسلیم شدن، مرگ سرخ را بر زندگی ذلیلانه ترجیح دادند.

علی‌اکبر، قاسم، عباس، حتی طفل شش‌ماهه و... همه آمدند تا بگویند که راه حسین، راه عزت است، حتی اگر از نظر ظاهری با شهادت تمام شود، اما در باطن، جاودانه خواهد ماند.

امروز، کربلا تکرار می‌شود

کربلا در جغرافیا نمی‌گنجد، همانگونه که امام صادق «ع» فرمودند : « هرروز عاشورا ، هرماه محرم و هرزمینی کربلا است ». کربلا فقط در سال ۶۱ هجری رخ نداد. امروز، کربلا در غزه، در یمن، در سوریه و در هرجایی که مستضعفان در برابر مستکبران ایستاده‌اند، تکرار می‌شود. یزیدیان زمان، با چهره‌ای مدرن، با بمب‌های هوشمند و رسانه‌های مسموم، می‌خواهند دین را منزوی کنند، اما صدای حسین(ع) هنوز زنده است. دعوت امام حسین ع در رگهای تاریخ ساری و جاری است .

آن‌که در برابر ظلم ساکت باشد، نه تنها از یاران حسین(ع) نیست، بلکه خود در لشکر یزید است. و این، پیام عاشوراست: «کلّ یوم عاشورا و کلّ أرض کربلا.»

زینب(س)، پیام‌رسان حماسه‌ی عاشورا و ادامه دهنده قیام کربلا است، اگر خطبه های او در سفر کوفه و شام نبودی کربلا در کربلا می ماند. شاعری دقیقا این نکته را بیان میدارد:

خطبه زینب اگر در سفر شام نبود

از فداکاری شاه شهدا نام نبود

ویا بقول شاعر دیگر : « کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود»

اگر حسین(ع) با خون خود تاریخ را نوشت، زینب(س) با خطبه‌هایش آن را ماندگار کرد. اگر شمشیرها، بدن‌های مطهر شهدا را قطعه‌قطعه کردند، کلام زینب(س) قلب دشمن را شکافت.

در مجلس ابن‌زیاد، در دربار یزید، او هراسی نداشت. گفت: «ما رأیتُ إلا جمیلاً». این جمله، عصاره‌ی ایمان و شجاعت بود. زینب(س) ثابت کرد که زن مسلمان، فقط در پشت پرده‌ی خانه نیست، بلکه در متن مبارزه و مقاومت، نقشی اساسی دارد.

عاشورا، معیار شناخت حق و باطل

در دنیای پر از دروغ، عاشورا معیار حق و باطل است. وقتی رسانه‌ها وارونه می‌نمایانند، وقتی دشمن با رنگ و لعاب حقوق بشر می‌آید، عاشورا به ما می‌گوید: حق را باید از درون شناخت، نه از ظاهر. حسین(ع) در اقلیت بود، اما بر حق بود.

امروز هم باید با عینک عاشورا، مسائل جهان اسلام را دید. وقتی فلسطین و غزه و یمن، زیر چکمه‌های صهیونیست‌ها فریاد می‌زنند، و برخی حکام مسلمان لب بسته‌اند، این‌ها در لشکر ابن‌زیادند. حسین زمان را باید شناخت و یاری کرد، وگرنه کربلا را در قیامت، باید پاسخ داد.

محرم، فرصتی برای توبه و بازگشت، محرم و عاشورا فرصتی است برای حسینی شدن و عاشورایی شدن،

محرم، فقط ماه اشک نیست، ماه بازگشت است. بازگشت به فطرت، بازگشت به ایمان، بازگشت به حسین(ع). هرکس، هرجا که باشد، می‌تواند به قافله‌ی عاشورا بپیوندد. هنوز صدای «هل من ناصر ینصرنی» به گوش می‌رسد.

امروز، باید با عمل، با بصیرت، با ولایت‌پذیری و با مقاومت، به این ندا پاسخ داد. اشک ریختن بر حسین(ع)، سینه زدن و زنجیر زدن، شرکت در محافل  حسینی ، اطعام فقرا و مستحقین، اگر ما را به حرکت نکشاند، ارزشی نخواهد داشت.

حسین(ع) شهید شد تا ما بیدار شویم. او رفت، اما راهش ماند. راهی که از عاشورا آغاز شد و در دل انقلاب های عدالت خواهانه و آزادی خواهانه، در جهاد، در مقاومت اسلامی، در خون شهدای راه حق و آزادی ، در فریاد «لبیک یا حسین» زنده است.

بیایید در این ماه محرم، اشک بریزیم، اما در عین حال بیدار شویم، تصمیم بگیریم، حرکت کنیم. حسین(ع) منتظر یاورانی از جنس بصیرت است، نه فقط گریه.

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین