۱۴۰۴ اسفند ۲۰, چهارشنبه

جنگ روایت‌ها و واقعیت‌ها- تأملی بر تجاوز امریکا و اسرائیل به ایران و بیداری جهان اسلام

 جنگ روایت‌ها و واقعیت‌ها- تأملی بر تجاوز امریکا و اسرائیل به ایران و بیداری جهان اسلام

غلام علی صارم

چهارشنبه 20حوت 1404

در پی جنگی که از سوی ایالات متحده امریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی ایران آغاز شد و در نخستین روز آن شهادت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای و جمعی از همراهان و همکاران ایشان رقم خورد، فضای افکار عمومی در بسیاری از نقاط جهان به گونه‌ای شکل گرفت که این رخداد به عنوان جنگی ناگهانی و بدون مقدمه تلقی گردید، جنگی که از دید بسیاری از ناظران و تحلیلگران، نمونه‌ای از تجاوز آشکار به حریم و حاکمیت یک کشور مستقل به شمار می‌رفت.

بخش بزرگی از تحلیلگران سیاسی، نویسندگان، دانشگاهیان و حتی شماری از سیاستمداران در کشورهای مختلف جهان، از جمله در خود ایالات متحده امریکا، این اقدام را به شدت مورد انتقاد قرار دادند. آنان بر این باور بودند که چنین حمله‌ای نه تنها اصول پذیرفته‌شده حقوق بین‌الملل را نقض کرده است، بلکه می‌تواند پیامدهای خطرناکی برای ثبات منطقه و حتی نظم جهانی داشته باشد.

نکته قابل توجه آن است که در میان حجم عظیمی از تحلیل‌ها و نوشته‌هایی که در رسانه‌ها و مجامع فکری منتشر شد، به ندرت می‌توان دیدگاهی یافت که به طور جدی از اقدام امریکا و اسرائیل دفاع کرده و ایران را مسئول آغاز این بحران معرفی کند. اگر هم مواضعی در حمایت از این جنگ مطرح شده است، بیشتر از سوی خود دولت‌های درگیر، حامیان سیاسی آنان یا رسانه‌هایی بوده که به گونه‌ای مستقیم یا غیرمستقیم در چارچوب سیاست‌های این کشورها فعالیت می‌کنند.

در مقابل، بسیاری از تحلیلگران مستقل تلاش کردند ابعاد انسانی و اخلاقی این جنگ را نیز مورد توجه قرار دهند. آنان به ویژه نسبت به پیامدهای انسانی آن هشدار دادند. گزارش‌هایی منتشر شد که نشان می‌داد در جریان این درگیری‌ها، تعداد زیادی از غیرنظامیان قربانی شده‌اند، از جمله حادثه‌ای دردناک که در آن حدود ۱۷۰ کودک مدرسه‌ای ـ که بیشترشان دختران هشت تا دوازده ساله بودند، جان خود را از دست دادند. با وجود این، واکنش‌های رسمی از سوی برخی محافل سیاسی غربی نسبت به این فاجعه انسانی بسیار محدود یا حتی سکوت‌آمیز بود.

این سکوت برای بسیاری از ناظران پرسش‌برانگیز بود. آنان می‌پرسیدند چگونه ممکن است کشته شدن چند سرباز یا شهروند در برخی نقاط جهان به سرعت به تیتر اول رسانه‌ها تبدیل شود و با موجی از پیام‌های همدردی و محکومیت همراه گردد، اما مرگ ده‌ها یا صدها کودک بی‌گناه با چنین بی‌تفاوتی مواجه شود؟ این پرسش‌ها به ویژه زمانی پررنگ‌تر شد که برخی شخصیت‌های سیاسی یا مخالفان جمهوری اسلامی ایران نسبت به کشته شدن چند نظامی امریکایی پیام تسلیت فرستادند، اما درباره قربانیان غیرنظامی ایرانی سکوت اختیار کردند.

در همین زمینه، اظهارنظرهای برخی چهره‌های شناخته‌شده در غرب نیز توجه بسیاری را به خود جلب کرد. برای نمونه، ریچارد ولف، اقتصاددان برجسته امریکایی و استاد سابق دانشگاه ماساچوست، در تحلیل خود از این جنگ آن را «یک تجاوز آشکار» توصیف کرد. او در سخنان خود اظهار داشت که این اقدام می‌تواند نشانه‌ای از «آخرین قمار شکست‌خورده یک امپراتوری در حال افول» باشد. به باور او، قدرت‌هایی که در گذشته از طریق جنگ و مداخله نظامی نفوذ خود را گسترش می‌دادند، امروز در شرایطی قرار گرفته‌اند که چنین اقدامات پرهزینه‌ای نه تنها موفقیت‌آمیز نیست، بلکه ممکن است روند افول آنان را تسریع کند.

در عرصه سیاسی امریکا نیز نشانه‌هایی دیده می‌شد که حاکی از درک دشواری‌های این جنگ بود. برخی از چهره‌های سیاسی نزدیک به دولت وقت امریکا به تدریج دریافتند که این درگیری می‌تواند به بحرانی پیچیده تبدیل شود. از همین رو، تلاش‌هایی برای تغییر روایت عمومی از جنگ صورت گرفت؛ تلاش‌هایی که هدف آن ارائه تصویری متفاوت از واقعیت‌های میدان بود.

برای مثال، دونالد ترامپ در یکی از سخنرانی‌های خود اعلام کرد که هدف آنان «بازگرداندن دین به امریکا» است. چنین سخنانی برای بسیاری از تحلیلگران عجیب به نظر می‌رسید، زیرا جنگی که در منطقه‌ای دیگر از جهان جریان داشت، چگونه می‌توانست با چنین شعارهایی توجیه شود؟ برخی ناظران این اظهارات را بخشی از تلاش برای ایجاد یک چارچوب ایدئولوژیک برای جنگ دانستند؛ چارچوبی که بتواند حمایت بخشی از افکار عمومی داخلی را جلب کند.

 

در واقع، یکی از انتقادهای اساسی که در سال‌های گذشته نسبت به سیاست‌های امریکا و برخی متحدانش مطرح شده، همین مسئله استفاده از شعارهای جذاب و فریبنده برای توجیه مداخلات نظامی بوده است. در طول دهه‌های گذشته، بسیاری از عملیات‌های نظامی در کشورهای مختلف با عنوان‌هایی همچون «گسترش دموکراسی»، «حمایت از حقوق بشر» یا «مبارزه با استبداد» آغاز شده‌اند. اما در عمل، نتایج این مداخلات در بسیاری از موارد چیزی جز بی‌ثباتی، تخریب زیرساخت‌ها و رنج گسترده مردم نبوده است.

از دید منتقدان، جنگ اخیر علیه ایران نیز تا حدی پرده از همین واقعیت برداشت. آنان معتقدند که این جنگ نشان داد فاصله‌ای جدی میان شعارهای اعلام‌شده و اهداف واقعی برخی قدرت‌ها وجود دارد. به گفته آنان، اگر معیار اصلی واقعاً حقوق بشر و دموکراسی باشد، نمی‌توان نسبت به رنج غیرنظامیان بی‌تفاوت بود.

در این میان، اظهارات برخی چهره‌های سیاسی یا رسانه‌ای نزدیک به جریان‌های راست‌گرا در امریکا نیز بحث‌های فراوانی برانگیخت. برای نمونه، لورا لومر، فعال سیاسی راست‌گرا که به حلقه‌های نزدیک به ترامپ نسبت داده می‌شود، در تحلیلی اظهار داشت که «مسئله تنها ایران نیست، بلکه ما با اسلام مواجه هستیم». چنین سخنانی از نظر بسیاری از ناظران نشان‌دهنده نوعی نگاه ایدئولوژیک و تقابلی نسبت به جهان اسلام بود.

این دیدگاه‌ها باعث شد بار دیگر این پرسش مطرح شود که آیا برخی از سیاست‌ها و مداخلات نظامی در خاورمیانه صرفاً انگیزه‌های ژئوپلیتیکی دارند، یا اینکه ریشه‌های فرهنگی و ایدئولوژیک نیز در آن‌ها نقش ایفا می‌کند؟

واقعیت آن است که در طول چند دهه گذشته، منطقه خاورمیانه شاهد جنگ‌ها، بحران‌ها و درگیری‌های فراوانی بوده است. بسیاری از مردم منطقه بر این باورند که بخشی از این بحران‌ها نتیجه سیاست‌هایی است که به جای تقویت همزیستی و همکاری میان ملت‌ها، به تشدید اختلافات و شکاف‌ها دامن زده‌اند.

یکی از مهم‌ترین این شکاف‌ها، اختلاف میان مسلمانان شیعه و سنی بوده است. در حالی که این اختلاف در بسیاری از دوره‌های تاریخی به صورت مسالمت‌آمیز مدیریت می‌شد، در سال‌های اخیر برخی جریان‌ها تلاش کرده‌اند آن را به یک منبع دائمی تنش تبدیل کنند. با این حال، بسیاری از اندیشمندان اسلامی معتقدند که در سال‌های اخیر نوعی بیداری در میان مسلمانان شکل گرفته است. آنان می‌گویند که بسیاری از مردم اکنون بهتر درک می‌کنند که دشمنی‌های اصلی کجا قرار دارد و چگونه اختلافات داخلی می‌تواند به ابزاری برای تضعیف جوامع اسلامی تبدیل شود.

در فرهنگ و باورهای اسلامی، مفهومی به نام «شهادت» جایگاه ویژه‌ای دارد. شهادت به معنای کشته شدن در راه دفاع از ایمان، عدالت و ارزش‌های الهی تلقی می‌شود. در تاریخ اسلام نمونه‌های فراوانی از چنین فداکاری‌هایی وجود دارد که الهام ‌بخش نسل‌های بعدی بوده‌اند.

یکی از برجسته‌ترین این نمونه‌ها، واقعه کربلا و شهادت امام حسین (ع) است. این حادثه که بیش از چهارده قرن پیش رخ داد، هنوز هم در وجدان و حافظه جمعی مسلمانان زنده است. بسیاری از آزادی‌خواهان در جهان، قیام امام حسین را نمادی از مقاومت در برابر ظلم و استبداد می‌دانند.

در همین چارچوب، طرفداران جمهوری اسلامی ایران نیز شهادت رهبران و مدافعان کشور خود را ادامه همان سنت تاریخی می‌دانند. آنان معتقدند که خون کسانی که در راه دفاع از سرزمین و باورهای خود جان می‌بازند، می‌تواند الهام‌بخش مقاومت و پایداری باشد.

امروز عملا مشاهده میشودکه پس از شهادت آیت‌الله خامنه‌ای، نه تنها روحیه حامیان جمهوری اسلامی ایران تضعیف نشد، بلکه اراده آنان برای ادامه راه تقویت گردید. بسیاری از آنان اعلام کردند که برای دفاع از کشور و ارزش‌های خود آماده‌اند و این حادثه را عاملی برای انسجام بیشتر می‌دانند. بسیج عمومی مردم ایران و از بین رفتن تنش های داخلی و سردادن شعار های زنده باد شهید آیت الله خامنه ای نیز به اثبات این موضوع دلالت دارد.

البته در عین حال، بسیاری از مردم نیز از جنگ و خشونت بیزارند. جنگ همواره با رنج، ویرانی و از دست رفتن جان انسان‌ها همراه است و هیچ جامعه‌ای از پیامدهای آن مصون نمی‌ماند. حتی کسانی که از مواضع سیاسی خاصی حمایت می‌کنند، اغلب آرزو دارند که اختلافات از طریق گفت‌وگو و مذاکره حل شود.

از همین رو، آغاز این جنگ در زمانی که نمایندگان ایران و امریکا در حال مذاکره بودند، برای بسیاری از ناظران بسیار عجیب و تأسف‌بار به نظر رسید. آنان معتقدند که وقتی کانال‌های دیپلماتیک باز است، توسل به اقدام نظامی نه تنها غیرضروری بلکه خطرناک است و علاوه براین مقوله ای است از علما که میگویند کسانی که به جنگ متوصل می شوند منطق شان ضعیف است.

موضوع دیگری که در این بحث‌ها مطرح می‌شود، مسئله سلاح‌های هسته‌ای است. بسیاری از منتقدان سیاست‌های غربی می‌پرسند که چرا برخی کشورها اجازه دارند به زرادخانه‌های عظیم هسته‌ای دسترسی داشته باشند، اما کشورهای دیگر حتی برای استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای با محدودیت‌های شدید مواجه می‌شوند.

از دید آنان، اگر اصل بر جلوگیری از گسترش سلاح‌های کشتار جمعی است، این اصل باید برای همه کشورها به طور یکسان اجرا شود. در غیر این صورت، چنین سیاستی ممکن است به عنوان نوعی استاندارد دوگانه تلقی گردد.

در نهایت، آنچه بسیاری از اندیشمندان و فعالان اجتماعی بر آن تأکید دارند، ضرورت اتحاد و همبستگی در میان ملت‌های مسلمان است. آنان معتقدند که اگر جوامع اسلامی بتوانند اختلافات داخلی خود را مدیریت کرده و بر نقاط مشترک تمرکز کنند، خواهند توانست نقش مؤثرتری در تعیین سرنوشت خود ایفا نمایند.

در غیر این صورت، خطر آن وجود دارد که هر بار کشوری دیگر در معرض بحران یا مداخله قرار گیرد. به تعبیر برخی تحلیلگران، اگر امروز کشوری هدف قرار گیرد و دیگران نسبت به آن بی‌تفاوت باشند، ممکن است فردا همان سرنوشت در انتظار آنان باشد.

این یک واقعیت است که آینده جهان اسلام تا حد زیادی به میزان همبستگی، آگاهی سیاسی و توانایی ملت‌های آن در دفاع از منافع مشترکشان بستگی دارد. تنها در چنین شرایطی است که می‌توان امید داشت منطقه‌ای که سال‌ها گرفتار جنگ و تنش بوده، به سوی صلح، عدالت و توسعه پایدار حرکت کند.

به امیدآنروز که نفاق و دشمنی از بین همه مردم مخصوصا جهان اسلام برچیده شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر