۱۴۰۵ شهریور ۵, پنجشنبه

روابط هند و افغانستان

روابط هند و افغانستان: میان واقعیت‌های ژئوپلیتیکی و برداشت‌های احساسی



غلام علی صارم

30 اسد 1405

مقدمه

درک روابط میان کشورها به‌ویژه در مناطقی چون آسیای جنوبی، نیازمند نگاهی دقیق، ژرف و به‌دور از احساسات است. یکی از موضوعات مورد بحث در میان شهروندان افغانستان، نوع روابط این کشور با هند و وابستگی آن به تنش میان افغانستان و پاکستان است. برخی باور دارند که هند تنها تا جایی با افغانستان دوست است که افغانستان در موضع مخالف با پاکستان قرار داشته باشد. اما آیا این نگاه، تمام واقعیت را بازتاب می‌دهد؟ آیا روابط بین‌المللی در چنین سطحی تنها بر مبنای شعارهای سیاسی تعریف می‌شوند؟ برای پاسخ به این پرسش‌ها، باید نگاهی به تاریخ، واقعیت‌های ژئوپلیتیکی و تحولات منطقه‌ای انداخت.

ریشه‌های تاریخی روابط هند و افغانستان

روابط هند و افغانستان سابقه‌ای طولانی دارد و پیش از استقلال هر دو کشور از استعمار بریتانیا نیز تعاملات فرهنگی، تاریخی و جغرافیایی میان این دو سرزمین وجود داشته است. اما در دوره معاصر، به‌ویژه پس از  استقلال هند در سال 1947، این روابط وارد فاز جدیدی شد.

افغانستان نخستین کشوری بود که استقلال هند را به رسمیت شناخت. در دهه‌های بعد، با وجود نوسانات سیاسی، روابط فرهنگی، اقتصادی و حتی نظامی در برهه‌هایی میان دو کشور توسعه یافت. در دوران جنگ سرد، هند که متحد شوروی بود، از دولت‌های تحت حمایت مسکو در افغانستان نیز حمایت می‌کرد. این در حالی بود که پاکستان در جناح غرب قرار داشت و همین مسئله باعث شکل‌گیری دو اردوگاه متضاد در منطقه شد.

هند پس از 2001: سیاست فعال در افغانستان

با سقوط طالبان در سال 2001 و شکل‌گیری دولت جمهوری اسلامی افغانستان، هند به یکی از بزرگ‌ترین کمک‌کنندگان غیرنظامی به افغانستان تبدیل شد. این کشور بیش از 3 میلیارد دلار در پروژه‌های مختلف زیربنایی و توسعه‌ای در افغانستان سرمایه‌گذاری کرد از ساخت سد سلما در هرات گرفته تا ساختمان پارلمان، بیمارستان‌ها، جاده‌ها و بورسیه‌های تحصیلی برای دانشجویان افغان.

این همکاری‌ها نه تنها در سطح حکومتی، بلکه در میان مردم افغانستان نیز تصویر مثبتی از هند ایجاد کرد. با این حال، پاکستان همواره به این حضور با سوءظن نگریست و ادعا می‌کرد که هند از خاک افغانستان برای تقویت گروه‌های مخالف پاکستان استفاده می‌کند.

نقش پاکستان در معادله سه‌جانبه

بدون درک نقش پاکستان، تحلیل روابط هند و افغانستان ناقص خواهد ماند. از نگاه هند، حضور در افغانستان نه‌تنها ابزاری برای مهار نفوذ پاکستان است، بلکه راهی برای دسترسی به آسیای میانه، مقابله با افراط‌گرایی منطقه‌ای، و ارتقای نقش منطقه‌ای خود نیز به شمار می‌رود.

از سوی دیگر، افغانستان همواره تلاش کرده است تا میان دو رقیب منطقه‌ای، توازن برقرار کند. در برخی دوره‌ها، به‌ویژه در دولت‌های حامد کرزی و اشرف غنی، کابل به‌صورت آشکار به سمت هند متمایل شد. در مواردی این نزدیکی برای تحت فشار قرار دادن پاکستان استفاده شد، و این خود سبب تشدید حساسیت‌های اسلام‌آباد گردید.

آیا دوستی هند مشروط به دشمنی با پاکستان است؟

دیدگاهی که مطرح می‌کند «هند تا زمانی با افغانستان دوست است که این کشور علیه پاکستان باشد» بی‌تردید بخشی از واقعیت‌های موجود را منعکس می‌سازد، اما نگاه یک‌جانبه‌ای است. روابط بین‌المللی بر پایه منافع ملی، استراتژی منطقه‌ای و واقعیت‌های جغرافیایی تنظیم می‌شوند، نه صرفاً بر اساس شعارهای سیاسی.

هند از دوستی با افغانستان، صرفاً به‌دنبال دشمنی با پاکستان نیست. بلکه اهداف متنوع‌تری را دنبال می‌کند، از جمله:

افزایش نفوذ منطقه‌ای؛

کاهش تهدیدهای افراط‌گرایانه علیه خود؛

دسترسی به منابع آسیای میانه؛

رقابت با چین در منطقه.

در عین حال، نمی‌توان انکار کرد که دشمنی تاریخی میان هند و پاکستان، بر سیاست‌های هند در قبال افغانستان تأثیرگذار بوده و هست.

افغانستان در دوره طالبان: چرخش سیاست هند

با بازگشت طالبان به قدرت در اوت 2021، نفوذ هند در افغانستان تقریباً صفر شد. سفارت هند تعطیل شد و کمک‌ها متوقف گردیدند. پاکستان برای مدتی احساس پیروزی کرد، چراکه گروهی که سال‌ها میزبانش بود حالا در کابل قدرت را در دست داشت.

اما گذر زمان نشان داد که هند نیز به‌صورت عمل‌گرایانه وارد تعامل با طالبان شده است و گروه طالبان هم نشان دادند که بخاطر بدست آوردن حکومت تابعیت از پاکستان را نمی پذیرندو مخالفت های در عمل نشان دادند. دهلی نو کمک‌های بشردوستانه به افغانستان ارسال کرده، و حتی دفتر دیپلماتیکی در کابل باز کرده است. این رویکرد نشانه‌ای است از آن‌که سیاست هند در قبال افغانستان صرفاً وابسته به دشمنی با پاکستان نیست، بلکه تابع شرایط و واقعیت‌های جدید می‌باشد.

لزوم نگاه متوازن و واقع‌گرایانه

افغانستان در موقعیتی جغرافیایی حساس واقع شده است و روابطش با کشورهایی چون هند و پاکستان باید بر مبنای منافع ملی، نه احساسات و شعارها، تنظیم شود. در این میان، هند اگرچه به‌دلیل رقابت با پاکستان به افغانستان توجه نشان داده، اما اهداف گسترده‌تری را نیز دنبال می‌کند.

از سوی دیگر، افغانستان نیز باید به‌دور از وابستگی یک‌جانبه، تلاش کند. زیرا وضعیت موجود ایجاب می کنند تا این کشور از تنش ها دوری و به تامین روابط مخصوصا اقتصادی و فرهنگی توجه بیشتر مبذول دارد.

 

۱۴۰۵ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

آخرین پیام یک انسان در بیابان نیمروز!

 

آخرین پیام یک انسان در بیابان‌های نیمروز، مرگی که پیش از تشنگی آغاز شده بود!

غلام علی صارم

سه شنبه تاریخ 13 اسد 1405

در بیابان‌های سوزان نیمروز، جایی که آفتاب با تمام خشونتش بر ریگ‌های داغ می‌تابد و بادهای خشک، آخرین نشانه‌های زندگی را از چهره زمین می‌زدایند، انسانی جان سپرد؛ انسانی که شاید بزرگ‌ترین جرمش این بود که در سرزمینی فقیر به دنیا آمده بود و برای یافتن لقمه‌ای نان، مجبور شد با مرگ در دورترین نقطه‌های بیابان به مبارزه برخیزد.

حقیقت اینست که این موضوع پیش از آنکه یک حادثه باشد، یک درد انسانی است. گاهی یک جمله کوتاه مانند « پسرانم را خوب نگهداری کن» از هزاران صفحه کتاب گویا تر میشود، زیرا در آن هم عشق یک پدر وجود دارد، هم نگرانی یک انسان درمانده و هم فریاد خاموش مردمی که سالها با سختی زندگی کرده اند.

آخرین پیام او به مادرش، نه شکایت بود، نه نفرین، نه گلایه از روزگار. او در لحظه‌ای که سایه مرگ بر وجودش افتاده بود، تنها یک خواسته داشت: «پسرانم را خوب نگهداری کن.» همین چند کلمه، تمام داستان زندگی یک انسان را در خود پنهان کرده است، داستان پدری که تا آخرین نفس، حتی در لحظه‌ای که خودش دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت، نگران آینده فرزندانش بود.

او در آن بیابان جان داد، اما حقیقت این است که مرگ او از همان روزی آغاز شده بود که فقر، آرام‌آرام توان زندگی را از او گرفت. گرسنگی تنها زمانی انسان را نمی‌کشد که چند روز غذایی برای خوردن نداشته باشد، گرسنگی گاهی سال‌ها پیش از مرگ جسم، روح انسان را زخمی می‌کند. وقتی پدری نمی‌تواند نیازهای ابتدایی خانواده‌اش را تأمین کند، وقتی کودکی با حسرت به سفره دیگران نگاه می‌کند، وقتی مادری شب‌ها با نگرانی فردای فرزندانش را تصور می‌کند، بخشی از زندگی همان‌جا دفن می‌شود.

بیابان نیمروز آخرین قاتل او بود، اما قاتل نخستین و پنهان، سال‌ها قبل وارد زندگی‌اش شده بود: فقر. فقر همان دشمن خاموشی است که بدون گلوله و تفنگ، انسان‌ها را می‌شکند، آرزوهایشان را می‌کشد، عزت نفسشان را زخمی می‌کند و آنان را مجبور می‌سازد برای پیدا کردن یک فرصت کوچک زندگی، خطرهای بزرگ را بپذیرند.

 

این مرد تنها یک قربانی یک بیابان نبود، او قربانی یک وضعیت بود. قربانی جامعه‌ای که سال‌ها جنگ، ناامنی، فساد، ضعف اقتصادی و بی‌عدالتی، میلیون‌ها انسان را به مرزهای ناامیدی رسانده است. بیابان‌های افغانستان فقط از ریگ و خاک ساخته نشده‌اند، در میان همین ریک ‌ها، داستان‌های بی‌شمار انسان‌هایی دفن شده که برای زنده ماندن، آخرین توان خود را مصرف کرده‌اند.

چه دردناک است که انسان در لحظه مرگ، نه برای خود، بلکه برای فرزندانش پیام بگذارد. او می‌توانست از تشنگی خود بگوید، از درد بدنش، از تنهایی‌اش در میان بیابان، از اینکه چرا کسی به کمکش نرسید، اما ذهن یک پدر حتی در آخرین لحظات، به سوی کودکانش رفت. شاید در آن لحظه، تصویر چهره پسرانش آخرین چیزی بود که در ذهنش باقی مانده بود.

این حادثه باید تنها یک خبر کوتاه در میان صدها خبر روزمره نباشد. پشت هر قربانی فقر، یک خانواده وجود دارد، مادری که چشم انتظار بازگشت فرزندش است، کودکانی که دیگر صدای پدرشان را نمی‌شنوند، خانه‌ای که ناگهان ستون اصلی خود را از دست می‌دهد.

افغانستان سرزمینی است که مردمش بارها قربانی جنگ شده‌اند، اما نباید فراموش کرد که فقر نیز نوعی جنگ است، جنگی بی‌صدا که هر روز قربانی می‌گیرد. گلوله جنگ شاید در یک لحظه انسان را از پا بیندازد، اما فقر گاهی سال‌ها انسان را رنج می‌دهد و آهسته‌آهسته او را به سوی مرگ می‌برد.

مرگ این مرد در بیابان نیمروز، تنها مرگ یک فرد نیست، پرسشی است در برابر وجدان همه ما: چگونه ممکن است در قرن بیست‌ویکم، انسانی برای یافتن راهی برای زندگی، در میان ریگ ‌های داغ بیابان جان بدهد؟ چگونه ممکن است آرزوی یک پدر در آخرین لحظه، نه نجات خودش، بلکه نگهداری از فرزندانش باشد؟

تاریخ شاید نام او را ثبت نکند، اما رنج او بخشی از تاریخ انسانی افغانستان است. او یکی از هزاران انسان گمنامی است که در سکوت زندگی کردند، در سکوت رنج کشیدند و گاهی در سکوت جان دادند.

اما آخرین پیام او به مادرش، یک پیام ساده نبود، این پیام فریاد خاموش هزاران پدر افغانستانی است که با تمام دشواری‌ها هنوز برای خانواده‌هایشان می‌جنگند.

 

او در بیابان نیمروز مرد، اما پیش از آن، بارها توسط فقر، بی‌عدالتی و تنگدستی زخمی شده بود. بیابان تنها آخرین صحنه این تراژدی بود، تراژدی انسانی که داستانش، داستان هزاران خانواده دیگر در این سرزمین است.

امیدوارم روزی برسد که در افغانستان هیچ پدری مجبور نباشد برای یافتن لقمه نان، جان خود را در بیابان ها، راه های خطر ناک و سرزمین های دور از خانه تبه خطر بیندازد. وهیچ خمادری آخرین پیام فرزندش را با اشک نخواند. والسلام