۱۴۰۵ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

آخرین پیام یک انسان در بیابان نیمروز!

 

آخرین پیام یک انسان در بیابان‌های نیمروز، مرگی که پیش از تشنگی آغاز شده بود!

غلام علی صارم

سه شنبه تاریخ 13 اسد 1405

در بیابان‌های سوزان نیمروز، جایی که آفتاب با تمام خشونتش بر ریگ‌های داغ می‌تابد و بادهای خشک، آخرین نشانه‌های زندگی را از چهره زمین می‌زدایند، انسانی جان سپرد؛ انسانی که شاید بزرگ‌ترین جرمش این بود که در سرزمینی فقیر به دنیا آمده بود و برای یافتن لقمه‌ای نان، مجبور شد با مرگ در دورترین نقطه‌های بیابان به مبارزه برخیزد.

حقیقت اینست که این موضوع پیش از آنکه یک حادثه باشد، یک درد انسانی است. گاهی یک جمله کوتاه مانند « پسرانم را خوب نگهداری کن» از هزاران صفحه کتاب گویا تر میشود، زیرا در آن هم عشق یک پدر وجود دارد، هم نگرانی یک انسان درمانده و هم فریاد خاموش مردمی که سالها با سختی زندگی کرده اند.

آخرین پیام او به مادرش، نه شکایت بود، نه نفرین، نه گلایه از روزگار. او در لحظه‌ای که سایه مرگ بر وجودش افتاده بود، تنها یک خواسته داشت: «پسرانم را خوب نگهداری کن.» همین چند کلمه، تمام داستان زندگی یک انسان را در خود پنهان کرده است، داستان پدری که تا آخرین نفس، حتی در لحظه‌ای که خودش دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت، نگران آینده فرزندانش بود.

او در آن بیابان جان داد، اما حقیقت این است که مرگ او از همان روزی آغاز شده بود که فقر، آرام‌آرام توان زندگی را از او گرفت. گرسنگی تنها زمانی انسان را نمی‌کشد که چند روز غذایی برای خوردن نداشته باشد، گرسنگی گاهی سال‌ها پیش از مرگ جسم، روح انسان را زخمی می‌کند. وقتی پدری نمی‌تواند نیازهای ابتدایی خانواده‌اش را تأمین کند، وقتی کودکی با حسرت به سفره دیگران نگاه می‌کند، وقتی مادری شب‌ها با نگرانی فردای فرزندانش را تصور می‌کند، بخشی از زندگی همان‌جا دفن می‌شود.

بیابان نیمروز آخرین قاتل او بود، اما قاتل نخستین و پنهان، سال‌ها قبل وارد زندگی‌اش شده بود: فقر. فقر همان دشمن خاموشی است که بدون گلوله و تفنگ، انسان‌ها را می‌شکند، آرزوهایشان را می‌کشد، عزت نفسشان را زخمی می‌کند و آنان را مجبور می‌سازد برای پیدا کردن یک فرصت کوچک زندگی، خطرهای بزرگ را بپذیرند.

 

این مرد تنها یک قربانی یک بیابان نبود، او قربانی یک وضعیت بود. قربانی جامعه‌ای که سال‌ها جنگ، ناامنی، فساد، ضعف اقتصادی و بی‌عدالتی، میلیون‌ها انسان را به مرزهای ناامیدی رسانده است. بیابان‌های افغانستان فقط از ریگ و خاک ساخته نشده‌اند، در میان همین ریک ‌ها، داستان‌های بی‌شمار انسان‌هایی دفن شده که برای زنده ماندن، آخرین توان خود را مصرف کرده‌اند.

چه دردناک است که انسان در لحظه مرگ، نه برای خود، بلکه برای فرزندانش پیام بگذارد. او می‌توانست از تشنگی خود بگوید، از درد بدنش، از تنهایی‌اش در میان بیابان، از اینکه چرا کسی به کمکش نرسید، اما ذهن یک پدر حتی در آخرین لحظات، به سوی کودکانش رفت. شاید در آن لحظه، تصویر چهره پسرانش آخرین چیزی بود که در ذهنش باقی مانده بود.

این حادثه باید تنها یک خبر کوتاه در میان صدها خبر روزمره نباشد. پشت هر قربانی فقر، یک خانواده وجود دارد، مادری که چشم انتظار بازگشت فرزندش است، کودکانی که دیگر صدای پدرشان را نمی‌شنوند، خانه‌ای که ناگهان ستون اصلی خود را از دست می‌دهد.

افغانستان سرزمینی است که مردمش بارها قربانی جنگ شده‌اند، اما نباید فراموش کرد که فقر نیز نوعی جنگ است، جنگی بی‌صدا که هر روز قربانی می‌گیرد. گلوله جنگ شاید در یک لحظه انسان را از پا بیندازد، اما فقر گاهی سال‌ها انسان را رنج می‌دهد و آهسته‌آهسته او را به سوی مرگ می‌برد.

مرگ این مرد در بیابان نیمروز، تنها مرگ یک فرد نیست، پرسشی است در برابر وجدان همه ما: چگونه ممکن است در قرن بیست‌ویکم، انسانی برای یافتن راهی برای زندگی، در میان ریگ ‌های داغ بیابان جان بدهد؟ چگونه ممکن است آرزوی یک پدر در آخرین لحظه، نه نجات خودش، بلکه نگهداری از فرزندانش باشد؟

تاریخ شاید نام او را ثبت نکند، اما رنج او بخشی از تاریخ انسانی افغانستان است. او یکی از هزاران انسان گمنامی است که در سکوت زندگی کردند، در سکوت رنج کشیدند و گاهی در سکوت جان دادند.

اما آخرین پیام او به مادرش، یک پیام ساده نبود، این پیام فریاد خاموش هزاران پدر افغانستانی است که با تمام دشواری‌ها هنوز برای خانواده‌هایشان می‌جنگند.

 

او در بیابان نیمروز مرد، اما پیش از آن، بارها توسط فقر، بی‌عدالتی و تنگدستی زخمی شده بود. بیابان تنها آخرین صحنه این تراژدی بود، تراژدی انسانی که داستانش، داستان هزاران خانواده دیگر در این سرزمین است.

امیدوارم روزی برسد که در افغانستان هیچ پدری مجبور نباشد برای یافتن لقمه نان، جان خود را در بیابان ها، راه های خطر ناک و سرزمین های دور از خانه تبه خطر بیندازد. وهیچ خمادری آخرین پیام فرزندش را با اشک نخواند. والسلام

 

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر