۱۴۰۴ شهریور ۶, پنجشنبه

دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد

 

دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد

زمانی این شعر بیدل سخت بدلم می چسپید و آن :

چه دانش ها که بربادش ندادم

جنون هم کار آسانی ندارد

دقیقا بیدل را همانگونه که ابوالمعانی میگویند، همانگونه است و شکی نیست که او پدر معنی ها بوده و اشعارش هیچگاهی از سربیخیالی نبوده بلکه در همه ابیاتش از عمق معنی ها سخن گفته است.  اما اینجا بیدل که سخن از برباد دادن دانش ها گفته و دیوانگی و جنون را هم گفته که کار آسانی نیست  یعنی هرکسی این توانایی را ندارد.

البته در شعر بعضی از شعرای دیگرهم مطالبی شبیه می یابیم مثلا شهید سیداسماعیل بلخی میگوید:

عشق را مفهوم خواهی از من دیوانه پر

یعنی از این جسم بیجان جلوه جانانه پرس

مولانا میگوید :

آن چنان دیوانگی بگسست بند

که همه دیوانگان پندم دهند

فکر میکنم این هم سخن مولانا باشد:

عقل و هوش و دین نگردد جمع با دیوانگی

خانه پردازست چون سیل فنا دیوانگی

ابر را خورشید تابان زود می پاشد ز هم

کی شود پوشیده در زیر قبا دیوانگی؟

و گاهی هم از دیوانگی ها تعریف های خیلی ظریف و لطیف هم در اشعار شعرا میخوانیم و اینهم یک نمونه:

همچو ما دیوانۀ دیوانگی
نیست در افسانۀ دیوانگی
بهتر از خواب هزار و یک شب است
هر شب مستانۀ دیوانگی
واقف سرّ و رموز هست و بود
عارف فرزانۀ دیوانگی
چشمهای پُر فسون آن پری
کرده دل را خانۀ دیوانگی
می شود گلزار بر مجنون خویش
آتش ویرانۀ دیوانگی
رهبر ما رندی و آوارگی ست
منزل ما لانۀ دیوانگی
ما همه دلدادۀ مستی و حال
ما همه دردانۀ دیوانگی
می برد منصور را بر اوج دار
همّت مردانۀ دیوانگی
یا بخوان شعری ز دیوان جنون
یا بگو افسانۀ دیوانگی
مستی ما، ساز ما، آهنگ ما
بادۀ پیمانۀ دیوانگی
ما همه شوریدگان کوی دوست
ما همه دیوانۀ دیوانگی …

سخن اینجا که شعرای نامداری همچون مولانا ، بیدل ، بلخی و.... همه در اشعار خود شان دیوانگی را تعریف و توصیف نموده و گاه گاهی خود را هم دیوانه خطاب کرده اند. علت چیست؟ اینها با اینگونه بیانات خویش چه میخواهند بگویند؟

بصورت خلاصه میتوان این پاسخ را ارائه کرد: دیوانگی در قاموس اهل دل، به‌معنای رهایی از قید و بند عقل حسابگر و گذر از کوچه‌های تنگ مصلحت ‌اندیشی است، جایی‌که شور، سایه بر شعور می‌افکند و جان، بال پرواز می‌یابد. آنچه بیدل، مولانا و بلخی «دیوانگی» نامیده‌اند، در حقیقت اوج خردی است که در جامۀ بی‌خردی ظاهر می‌شود، عشقی است که عقل را در خود می‌بلعد تا راهی به افق بی‌کران معنا بگشاید. این دیوانگی همان سرمستی است که آدمی را از خاک تا افلاک می‌برد، وگرنه دیوانگیِ بی‌معنی جز پریشانی و تلاطم خام چیزی نخواهد بود.

 

۱۴۰۴ شهریور ۳, دوشنبه

افغانستان و پاکستان، هفتاد و هشت سال بی‌اعتمادی و راه‌های گمشده‌ی همسایگی

 

افغانستان و پاکستان، هفتاد و هشت سال بی‌اعتمادی و راه‌های گمشده‌ی همسایگی

غلام علی صارم

دوشنبه 3 سنبله 1404

در تاریخ روابط بین‌الملل، کمتر همسایگانی را می‌توان یافت که روابطی پرتنش‌تر از افغانستان و پاکستان داشته باشند. این تنش‌ها نه‌تنها پس از تأسیس پاکستان در سال ۱۹۴۷ آغاز شد، بلکه حتی روزها و هفته‌هایی قبل از اعلام رسمی این کشور نیز نشانه‌های آن آشکار گردید. افغانستان تنها کشوری بود که استقلال پاکستان را در آغاز به رسمیت نشناخت و عضویت آن در سازمان ملل متحد را نیز با مخالفت جدی همراه ساخت. از همان ابتدا نیز روابط رهبران دو کشور هیچ‌گاه بر پایه‌ی اعتماد و همکاری صادقانه استوار نبوده است.

ریشه‌های تاریخی تنش‌ها

اختلاف بر سر خط دیورند، نگرانی‌های ژئوپولیتیک، و رقابت‌های منطقه‌ای از جمله عواملی بودند که سبب شدند اسلام‌آباد و کابل هیچ‌گاه نتوانند روابطی پایدار و دوستانه داشته باشند. در طول دهه‌ها، بسیاری از مخالفان سیاسی و نظامی افغانستان به پاکستان پناه بردند و اسلام‌آباد نیز به جای رویکرد همکاری‌جویانه، آنان را به شکل مستقیم یا غیرمستقیم تقویت کرد. این تقویت نه‌تنها اقتصادی، بلکه در حوزه‌ی نظامی و سازماندهی سیاسی نیز صورت می‌گرفت. چنین سیاستی به جای ایجاد امنیت برای پاکستان، بارها نتیجه‌ی معکوس به همراه داشته و نشان داده که تقویت گروه‌های نیابتی نه تنها دوستی نمی‌آفریند، بلکه دشمنی‌ها را ژرف‌تر می‌سازد.

تجربه‌های ناکام پاکستان

نخستین تجربه‌ی بزرگ پاکستان در زمان تجاوز ارتش شوروی به افغانستان رقم خورد. اسلام‌آباد انتظار داشت که مجاهدینِ مخالف شوروی پس از پیروزی، در کنار پاکستان قرار گیرند و شاید حتی در حل مناقشه‌ی دیورند یا مقابله با هند یار و یاور باشند. اما نتیجه برخلاف انتظارشان رقم خورد، افغانستان پس از خروج شوروی، به جای نزدیکی به پاکستان، روابط دوستانه‌ی بیشتری با هند برقرار کرد و به یک مخالف سیاسی جدی برای اسلام‌آباد تبدیل شد.

پس از آن، پاکستان تصمیم گرفت تا روی طالبان سرمایه‌گذاری سنگین نماید و بازهم همان رؤیاهای پیشین را در ذهن پروراند. اما تجربه‌ی بیش از دو دهه نشان داد که این راه نیز بی‌ثمر بوده و طالبان نه توانستند ثبات پایدار برای پاکستان به ارمغان بیاورند و نه منافع استراتژیک اسلام‌آباد را تضمین کنند.

وابستگی به گروه‌های سیاسی و پیامدهای آن

اسلام‌آباد همواره به جای تعامل مستقیم با دولت‌های رسمی افغانستان، به حمایت از گروه‌ها و جناح‌های مختلف پرداخته است. این گروه‌ها غالباً پس از مدتی به مهره‌های سوخته‌ی سیاسی تبدیل شده‌اند. چهره‌هایی که بیشتر به دنبال منافع شخصی، ثروت‌اندوزی و حفظ دارایی‌های تاراج‌شده از افغانستان بوده‌اند تا خدمت به مردم و کشور. نمونه‌ی اخیر آن نشستی بود که قرار بود با حضور مخالفان طالبان در پاکستان برگزار شود، اما به تعویق افتاد. این تعویق – یا شاید لغو خاموش – نشان می‌دهد که یا اختلافات درونی این گروه‌ها مانع کار شده است، یا خود پاکستان پس از مرور شکست‌های گذشته، دریافته که این مسیر، جز بن‌بست، سرانجامی ندارد.

راهی که پیش روست

با گذشت بیش از هفتاد و هشت سال تجربه‌ی تلخ، اکنون زمان آن رسیده که اسلام‌آباد مسیر تازه‌ای را برگزیند. تکیه بر جنگ نیابتی، توزیع اسلحه و دامن‌زدن به اختلافات قومی و مذهبی نه‌تنها بی‌ثمر بوده، بلکه پیامدهای سنگین امنیتی، اقتصادی و اجتماعی برای هر دو کشور به همراه آورده است. اگر پاکستان واقعاً به دنبال ثبات منطقه و رفاه مردم خود و همسایگانش است، باید به جای توزیع اسلحه، به توزیع قلم و کتاب بیندیشد. به جای دامن‌زدن به شکاف‌ها، باید به سازندگی پل‌های همکاری روی آورد.

ضرورت دیپلماسی بر پایه‌ی صداقت

افغانستان و پاکستان دارای اشتراکات عمیق تاریخی، فرهنگی، مذهبی و اجتماعی هستند. این اشتراکات می‌تواند زیربنای روابطی نوین بر پایه‌ی برادری و حسن نیت باشد. تنها راه واقعی برای رسیدن به ثبات پایدار، تکیه بر دیپلماسی شفاف و صادقانه است. اگر دو کشور بپذیرند که در یک جغرافیای مشترک سرنوشت‌شان به هم گره خورده است، می‌توانند به‌جای تکرار اشتباهات گذشته، آینده‌ای متفاوت بسازند.

پاکستان در طول بیش از هفت دهه بارها و بارها سیاست‌های مشابهی را آزموده و هر بار با شکست مواجه شده است. تکرار خطا نه‌تنها بی‌فایده است، بلکه گناهی نابخشودنی در برابر نسل‌های آینده محسوب می‌شود. بهترین و شاید تنها راه، عبور از سیاست‌های کهنه و انتخاب رویکردی نو بر اساس برادری، همزیستی مسالمت‌آمیز و هم‌گرایی منطقه‌ای است. تنها از این مسیر است که می‌توان امید داشت روابطی پایدار میان افغانستان و پاکستان شکل بگیرد و دشمنی‌های دیرینه جای خود را به همکاری‌های سازنده بسپارد.

 

۱۴۰۴ شهریور ۲, یکشنبه

تعویق نشست مخالفان طالبان در پاکستان، زمینه‌ها و پیامدها!

 

تعویق نشست مخالفان طالبان در پاکستان، زمینه‌ها و پیامدها!

غلام علی صارم

یکشنبه 2سنبله 1404

نشستی که قرار بود با حضور برخی از مخالفان حکومت طالبان در خاک پاکستان برگزار گردد، بنا بر اعلام مقامات مربوطه به مدت یک ماه به تعویق افتاد. در ظاهر گفته شد که این نشست نه به میزبانی دولت پاکستان بلکه توسط نهادهای غیردولتی و شماری از دانشگاهیان سازماندهی می‌شود. با این حال، بسیاری از ناظران و فعالان سیاسی این ادعا را جدی نمی‌گیرند و آن را بیشتر بهانه‌ای برای پوشاندن نقش مستقیم نهادهای امنیتی پاکستان به‌ویژه سازمان اطلاعاتی آی‌اس‌آی (ISI) می‌دانند. زیرا در کشوری همچون پاکستان، دعوت از چهره‌های مخالف افغانستانی و فراهم‌سازی بستر نشست‌های سیاسی بدون هماهنگی و رضایت ساختارهای امنیتی و نظامی، نه تنها دشوار بلکه تقریباً ناممکن است.

این رخداد، پرسش‌های مهمی را درباره انگیزه‌های اسلام‌آباد، آینده روابط آن با طالبان و همچنین سرنوشت گروه‌های مخالف طالبان برمی‌انگیزد. در ادامه تلاش می‌کنیم این موضوع را در سه محور بررسی کنیم: پیشینه روابط پاکستان با گروه‌های سیاسی افغانستان، دلایل تعویق نشست و پیامدهای احتمالی آن.

پیشینه روابط پاکستان با جریان‌های افغانستانی:

از زمان شکل‌گیری پاکستان در سال ۱۹۴۷، افغانستان همواره یکی از میدان‌های مهم سیاست خارجی و امنیتی آن کشور بوده است. سیاستمداران و نظامیان پاکستانی، افغانستان را عمق استراتژیک خود در برابر هند تلقی کرده و همواره کوشیده‌اند جریان‌های سیاسی و نظامی نزدیک به خود را در این کشور تقویت نمایند.

در دهه ۱۹۸۰، حمایت گسترده از مجاهدین افغان علیه شوروی یکی از نخستین جلوه‌های دخالت مستقیم پاکستان در امور افغانستان بود. پس از خروج شوروی و آغاز جنگ‌های داخلی، باز هم اسلام‌آباد به دنبال ساختن گروه‌هایی بود که بتوانند منافعش را در کابل تضمین کنند. در این میان، طالبان که در دهه ۱۹۹۰ ظهور کردند، بیشترین حمایت را از ارتش و سازمان اطلاعات پاکستان دریافت نمودند و توانستند به سرعت بخش‌های گسترده‌ای از افغانستان را تحت سلطه خود درآورند.

بعد از ۲۰۰۱ و سقوط رژیم طالبان، پاکستان به ظاهر از دولت‌های جمهوری افغانستان حمایت می‌کرد، اما همزمان بخشی از حمایت‌های پنهان خود از طالبان را نیز ادامه داد. این سیاست دوگانه باعث شد روابط کابل و اسلام‌آباد همواره پرتنش و بی‌اعتماد باقی بماند. 

تعویق نشست مخالفان طالبان، دلایل و انگیزه‌ها:

نشستی که قرار بود در پاکستان برگزار شود، در اصل می‌توانست بستر تازه‌ای برای گردهم‌آوردن نیروهای مخالف طالبان باشد، نیروهایی که پس از سقوط دولت جمهوری در ۲۰۲۱ هر کدام به نوعی پراکنده یا به حاشیه رانده شده‌اند. چنین نشستی، اگر با حمایت و هدایت پاکستان صورت می‌گرفت، عملاً پیامی به طالبان بود که اسلام‌آباد در پی بازتعریف روابط خود با این گروه است. اما چرا برگزاری آن به تعویق افتاد؟

۱. فشار طالبان بر پاکستان:
طالبان در دو سال اخیر روابط پیچیده‌ای با پاکستان داشته‌اند. در حالی که در ابتدا انتظار می‌رفت روابط‌شان صمیمانه باشد، اما اختلاف بر سر موضوع مرز دیورند، حملات تحریک طالبان پاکستان (TTP) از خاک افغانستان که همیشه پاکستان آنرا ادعا داشته و افغانستان رد نموده است و نیز مسأله مهاجران افغان باعث شد روابط تیره گردد. طالبان احتمالاً به صراحت به پاکستان هشدار داده‌اند که برگزاری چنین نشستی اقدامی خصمانه تلقی خواهد شد.

محاسبات راهبردی پاکستان:
پاکستان به خوبی می‌داند که مخالفان طالبان در حال حاضر از پایگاه مردمی و توان نظامی گسترده‌ای در افغانستان برخوردار نیستند. تجربه سال‌های گذشته نشان داده که تکیه بر گروه‌های منزوی، نتیجه‌ای جز شکست و بی‌اعتباری در پی ندارد. از این رو احتمالاً اسلام‌آباد به این جمع‌بندی رسیده است که ادامه پروژه حمایت از چنین نشست‌هایی سودی نخواهد داشت.

فشارهای بین‌المللی:
اسلام‌آباد همواره تحت نظر قدرت‌های جهانی قرار دارد. میزبانی از نشست مخالفان طالبان می‌توانست واکنش‌هایی از سوی کشورهایی چون چین، ایران و حتی ایالات متحده به همراه داشته باشد. پاکستان برای حفظ تعادل در روابط منطقه‌ای خود شاید ترجیح داده باشد از دامن زدن به بحران جدید پرهیز کند.

پیامدهای احتمالی تعویق نشست:

تعویق یک‌ماهه نشست – که از دید بسیاری در واقع نوعی لغو خاموش آن است – پیامدهای متعددی دارد:

تضعیف بیشتر مخالفان طالبان: گروه‌های مخالف طالبان که امید داشتند از طریق چنین نشست‌هایی صدای خود را به گوش منطقه برسانند، اکنون بیش از پیش در انزوا قرار می‌گیرند.

تقویت نسبی طالبان: طالبان این تحولات را به مثابه نشانه‌ای از تسلط سیاسی خود تفسیر کرده و احتمالاً با اعتمادبه‌نفس بیشتری در برابر خواسته‌های داخلی و خارجی مقاومت خواهند کرد.

کاهش اعتبار پاکستان در میان جریان‌های افغانستانی: تجربه نشان داده که اسلام‌آباد در تعامل با گروه‌های مختلف افغانستانی رویکردی مقطعی دارد. این تعویق بار دیگر بی‌اعتمادی نسبت به نیت‌های پاکستان را افزایش می‌دهد.

تأثیر بر روابط دوجانبه: اگرچه تعویق نشست می‌تواند به معنای تلاش پاکستان برای کاهش تنش با طالبان باشد، اما اختلافات بنیادین همچون موضوع مرز و پناه دادن به شورشیان پاکستانی همچنان باقی خواهد ماند.

آیا پاکستان «سر عقل آمده است»؟

یکی از برداشت‌هایی که از این تحولات صورت می‌گیرد، آن است که شاید پاکستان به تدریج دریافته باشد که بازی با گروه‌های فاقد جایگاه مردمی در افغانستان، نتیجه‌ای جز شکست و رسوایی ندارد. تجربه تاریخی نیز نشان می‌دهد که هر زمان اسلام‌آباد کوشیده است صرفاً از طریق گروه ‌های دست‌نشانده در کابل نفوذ یابد، با ناکامی روبه‌رو شده است.

با این حال نمی‌توان با قطعیت گفت که پاکستان مسیر جدیدی در پیش گرفته است. سیاست خارجی آن کشور همواره پیچیده، چندلایه و مبتنی بر مصلحت‌های کوتاه‌مدت بوده است. ممکن است اسلام‌آباد در مقطع کنونی از روی ناچاری یا فشارهای بیرونی عقب‌نشینی کرده باشد، اما در آینده‌ای نزدیک بار دیگر به سیاست‌های مشابه بازگردد.

درنتیجه میتوان گفت که: نشست مخالفان طالبان در پاکستان که قرار بود نقطه عطفی در سامان‌دهی دوباره جریان‌های سیاسی ضدطالبان باشد، فعلاً به تعویق افتاده است. بسیاری این تعویق را لغو خاموش و نشان‌دهنده عقب‌نشینی پاکستان می‌دانند. چه این تحلیل درست باشد چه نه، آنچه روشن است اینکه مردم افغانستان بیش از هر کشور دیگری تجربه کرده‌اند که دخالت بیرونی و حمایت از گروه‌های فاقد پشتوانه مردمی، ثبات و امنیت به همراه نمی‌آورد.

اگر پاکستان واقعاً به دنبال روابط پایدار با افغانستان است، بهترین راهکار حمایت از صلح واقعی، احترام به حاکمیت ملی و تعامل با تمام مردم افغانستان است، نه صرفاً سرمایه‌گذاری بر گروه‌های خاص. آینده نشان خواهد داد که اسلام‌آباد تا چه اندازه آماده تغییر در سیاست‌های دیرینه خود است.

۱۴۰۴ مرداد ۳۱, جمعه

وارثان جنگ، تداوم بحران:

 

وارثان جنگ، تداوم بحران:

نگاهی به نشست اسلام‌آباد و چرخه‌ی تکراری قدرت در افغانستان

غلام علی صارم

جمعه 31 اسد 1404

دوست صمیمی و همکار خوبم در امور مطبوعاتی که زمانی با هم کار می‌کردیم، امروز در خارج از کشور همواره منبعی از اندیشه‌های تازه و قلمی روان است. او در کنار تلاش‌های مطبوعاتی، به ادامه‌ی تحصیل نیز مشغول است و دعا می‌کنیم خداوند بر توفیقاتش بیفزاید. این دوست عزیز، جناب آقای سید ضیا موسوی، جوانی پرکار و پرتلاش است که نوشته‌هایش همواره دریچه‌ای نو برای اندیشیدن می‌گشاید. امروز در صفحه‌ی فیسبوک او با مطلبی کوتاه مواجه شدم که در ظاهر چند سطر بیش نبود، اما در حقیقت جهانی از معنا و تأمل را در خود داشت. او درباره‌ی نشستی در اسلام‌آباد که با حضور مخالفان طالبان و برخی سردمداران گذشته برگزار شده بود، چنین نوشت:

«از بحث درستی یا نادرستی نشست اسلام‌آباد که بگذریم، برای شخص خودم این نکته جالب است که نام افرادی مثل حبیب الرحمن حکمتیار، پسر گلبدین حکمتیار از عوامل اصلی کشتارها و جنگ‌های داخلی هم در لیست افراد اشتراک‌کننده در این نشست دیده می‌شود. واقعا عجیب است، یک نسل را پدران‌شان به تباهی کشاند نسل دیگر را هم پسران می‌خواهند جلوداری سیاسی کنند، در همان مسیر گذشته قرار دهند و از آدرس کذایی مردم، آن عیش مدام‌شان را حفظ کنند. اینجاست که آدم حیران می‌ماند به کجای آینده سیاسی این مملکت دل خوش کند و امید تغییر داشته باشد.
بنابراین، تا تغییر در ذهن و نگاه مردم ایجاد نشود و بیداری سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در سطح فردی و جمعی شکل نگیرد، وضعیت رقت ‌بار امروز ادامه خواهد یافت و بحران در اشکال گوناگون نسل‌ها را یکی پی دیگری در کام خود فروخواهد بُرد.»

این نگارش کوتاه اما عمیق، مرا بر آن داشت که چند سطر در تکمیل سخن ایشان بیفزایم.

چرخه‌ی تکراری سیاست در افغانستان

حقاً که آقای موسوی به نکته‌ی مهمی اشاره کردند: این افراد از «آدرس کذایی مردم» سخن می‌گویند، اما هدف‌شان نه خدمت به مردم، بلکه حفظ همان قدرت، ثروت و عیش مداومی است که سال‌ها از رهگذر خون مردم بی‌گناه به دست آورده‌اند. آنچه امروز به نام سیاست‌ورزی مطرح می‌شود، بیش از آنکه دغدغه‌ی منافع ملی داشته باشد، استمرار منافع خانوادگی، قبیله‌ای و جناحی است.

آقای موسوی تنها از حبیب‌الرحمن حکمتیار یاد کردند، اما واقعیت این است که او تنها نمونه‌ای از این سلسله است. حزب پدرش، از مهم‌ترین عوامل جنگ‌های داخلی و کشتارهای خونینی بود که پایتخت و بسیاری از مناطق کشور را به خاک و خون کشید. هزاران انسان بی‌دفاع، قربانی عملیات‌های تروریستی و جنگ‌های قدرت‌طلبانه‌ی این جریان شدند. تاریخ گواهی می‌دهد که بی‌رحمی و قساوت قلب رهبران این احزاب مرز نمی‌شناخت.

وارثان جنایت؛ تهدیدی تازه با چهره‌ای قدیمی

اما داستان تنها به یک نفر محدود نمی‌شود. امروز وارثان بسیاری از جلادان دیروز در عرصه‌ی سیاست عرض اندام می‌کنند. کسانی که پدران‌شان فاجعه‌ی افشار و قتل هزاران انسان بی‌گناه دیگر را رقم زدند، اکنون با چهره‌ای آراسته‌تر و واژگانی مدرن‌تر وارد میدان شده‌اند، گویی که گذشته‌ی خونین‌شان به دست فراموشی سپرده شده است.

این وارثان، نه تنها از گذشته‌ی سیاه خانواده‌های خود عذرخواهی نکرده‌اند، بلکه آن تاریخ پر از جنایت را نوعی سرمایه‌ی سیاسی می‌پندارند. آنان تلاش دارند تا با تکرار همان مسیر، نسل تازه‌ای از افغان‌ها را به تباهی بکشانند. به قدرت رسیدن مجدد چنین افرادی، بزرگ‌ترین فاجعه‌ی انسانی دیگری خواهد بود؛ فاجعه‌ای که این بار نه تنها ریشه در گذشته دارد، بلکه با سکوت و غفلت ما استمرار می‌یابد.

مسئولیت جامعه؛ بیداری یا تکرار؟

اینجاست که نقش جامعه برجسته می‌شود. اگر مردم افغانستان همچنان با بی‌تفاوتی، تعصب یا ساده‌ باوری به این وارثان جنایت اجازه دهند تا خود را رهبران آینده معرفی کنند، در حقیقت چرخه‌ی خون و ویرانی همچنان ادامه خواهد یافت. جامعه‌ای که گذشته‌ی خود را فراموش کند، محکوم به تکرار آن است.

بیداری سیاسی و اجتماعی که آقای موسوی از آن سخن گفتند، تنها در سایه‌ی آگاهی جمعی شکل می‌گیرد. این آگاهی باید از دل آموزش، رسانه، تاریخ‌نگاری درست و گفت‌وگوی صادقانه برآید. ما نیازمند شجاعت هستیم؛ شجاعتی برای نام بردن از جنایتکاران، برای مستندسازی فجایع، و برای جلوگیری از بازگشت فرزندان همان جلادان به قدرت.

شرکای جرم؛ هم‌دستان امروز، جنایتکاران فردا

هر فرد یا گروهی که در مسیر بازگرداندن این وارثان به قدرت همکاری کند، در واقع شریک جرم جنایات گذشته خواهد بود. تاریخ به یاد خواهد داشت که چه کسانی با سکوت یا حمایت خود، امکان تکرار فجایع را فراهم کردند. از این منظر، مسئولیت روشنفکران، نخبگان و رسانه‌ها دوچندان می‌شود. سکوت در برابر بازگشت عاملان و وارثان جنایت، به معنای همدستی با آنان است.

امید به تغییر از دل بیداری

امروز افغانستان در نقطه‌ای حساس از تاریخ خود قرار دارد. با تمام محدودیت‌ها و فقر و بیکاری، از یک سو مردم را در بن‌بست قرار داده است، و از سوی دیگر، بازگشت وارثان جنایتکاران دیروز به صحنه‌ی سیاست، خطر تازه‌ای را متولد کرده است. در چنین شرایطی، تنها راه برون‌رفت، همان چیزی است که آقای موسوی بر آن تأکید کردند: تغییر در ذهن و نگاه مردم.

تا زمانی که ما به بیداری سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دست نیابیم، هیچ تغییر واقعی رخ نخواهد داد. نسل‌های آینده، مانند نسل‌های پیشین، قربانی جنگ قدرت خاندان‌ها و احزاب خواهند شد. اما اگر جامعه‌ای آگاه، پرسشگر و مسئول شکل گیرد، می‌توان امید داشت که چرخه‌ی تکراری جنگ و خونریزی پایان یابد و راهی تازه به سوی صلح و عدالت گشوده شود. والسلام

 

نان و لبخند های گمشده !

 

نان و لبخند های گمشده !


غلام علی صارم

شنبه 25اسد 1404

دلم می‌گوید بنویس، اما ذهنم یاری نمی‌کند و دستم قوت گرفتن قلم را ندارد. و اگر بنویسم از چه بنویسم؟ دنیایم که همه شب است، و شبم هم نه در آن شمعی و نه چراغی است. چراغ هست، اما نه نفتی دارد و نه فتیله‌ای تا روشن شود. گاهی شمعی پیدا می‌شود، اما کبریتی که روشنش کنی نیست. خلاصه، زندگی ما زندگی نیست. ما در سرِ چهارراهی ایستاده‌ایم که هر سمتش تاریک است و جاده‌هایش موهوم و پرپیچ‌وخم. راهی‌ست ناهموار و پر از سنگلاخ.

غذای شب و روزمان اشک و آه است. موسیقی‌مان صدای گریه اطفال. و دردآورتر از همه آن است که ناگاه صدای دق‌الباب بلند می‌شود؛ وقتی می‌پرسی «کیستی؟»، می‌گوید: «یک توته نان برای خدا بدهید، اطفالم گرسنه‌اند». و من، با دنیایی از شرم، از همان پشت در عذرخواهی می‌کنم. زیرا اگر بخواهم تقاضایش را برآورده کنم، کجاست همان توته نان؟

این قصه هر شب من است. این صدای در، این ناله پنهان، این اشک بی‌صدا. من با خود می‌گویم: آیا ما زنده‌ایم یا تنها به شکل عابران خسته‌ایم که در کوچه‌های تنگ دنیا سرگردان شده‌ایم؟ هر صبح که چشم باز می‌کنم، به جای روشنایی خورشید، غبار اندوه از در و دیوار بالا می‌رود. بوی فقر، بوی نانِ داغِ نداشته، بوی گرسنگی کودکانی که لبخندشان به قیمت لقمه‌ای نان است.

وقتی در آینه نگاه می‌کنم، صورتی می‌بینم که شبیه من است اما خودم نیستم. چشمانی که دیگر برق ندارند، لب‌هایی که مدت‌هاست طعم خنده را فراموش کرده‌اند. هر چین بر پیشانی‌ام حکایت یک شب بی‌خوابی است؛ شبی که با صدای سرفه کودکان و هق‌هق پنهانی همسرم سپری شد.

می‌دانید سختی کجاست؟ سختی آنجاست که دلت می‌خواهد فریاد بزنی، اما گلویت توان ندارد. سختی آنجاست که کودکت با دست‌های کوچک و لرزانش پیراهنت را می‌کشد و می‌گوید: «بابا نان می‌خواهم»، و تو هیچ نداری جز سکوت و اشک پنهانی. سختی آنجاست که در برابر چشمان کسانی که دوستشان داری، احساس می‌کنی یک بازنده‌ای؛ بازنده‌ای که حتی نمی‌تواند یک لقمه ساده سر سفره بیاورد.

شب‌ها که در کوچه قدم می‌زنم، از پنجره خانه‌ها نور زرد چراغ‌ها را می‌بینم و بوی نان تازه را حس می‌کنم. دلم می‌خواهد بایستم، در را بزنم و بگویم: «مرا هم شریک کنید در خوشبختی‌تان.» اما غرورم، شرمم، فقرم… همه دست‌به‌دست هم می‌دهند تا فقط دورتر شوم.

بارها اندیشیده‌ام به این‌که چرا دنیا این‌گونه ناعادلانه تقسیم شده است؟ چرا برای بعضی‌ها نان از سفره لبریز می‌شود و برای بعضی‌ها لقمه‌ای نان رؤیایی دور است؟ چرا بعضی کودکان با شکلات می‌خوابند و کودکان من با شکم خالی و چشم‌های خیس؟

من آدمِ شاکی نیستم. بارها گفته‌ام که شاید این همه آزمایش است، شاید سهم من در این دنیا همین است. اما مگر دلِ یک انسان چقدر ظرفیت دارد؟ مگر اشک چقدر می‌تواند جاری شود پیش از آن‌که چشم خشک شود و قلب سنگ؟

گاهی در تاریکی شب، وقتی همه خوابیده‌اند، از پشت بام خانه نیمه‌خراب‌مان به آسمان خیره می‌شوم. ستاره‌ها می‌درخشند، بی‌اعتنا به غم من، و ماه آرام لبخند می‌زند. با خود می‌گویم: «آیا آن بالا کسی صدای مرا می‌شنود؟ آیا خدا اشک‌های مرا می‌بیند؟» و در همان لحظه نسیمی آرام روی صورتم می‌وزد، مثل دستی نامرئی که می‌خواهد بگوید: «صبر کن… من هستم.»

اما صبر، ای کاش آسان‌تر بود. صبر در برابر گرسنگی، در برابر بی‌پناهی، در برابر نگاهی که از فرزندت می‌گیری و می‌فهمی دیگر امیدی به تو ندارد… این صبر، استخوان را می‌شکند.

سال‌هاست در این کوچه‌ها قدم می‌زنم. هر خشتی که از دیوار خانه‌ها فرو می‌ریزد، برایم مثل خاطره‌ای تلخ است. گویی این کوچه شاهد همه اشک‌ها و آه‌های ماست. صدای پای رهگذران غریبه، خنده جوان‌هایی که از کافه‌ها بیرون می‌آیند، همه به من یادآوری می‌کند که دنیای دیگری هم هست. دنیایی پرنور، پرخنده، پرامید. اما انگار این دنیا سهم ما نبوده.

یاد کودکی خودم می‌افتم. آن روزها که دست در دست پدرم می‌رفتم به مکتب، با همان کفش‌های وصله‌دار، اما دلی شاد. فکر می‌کردم دنیا همین است؛ که سختی‌ها گذراست و روزی خواهم رسید به جایگاهی که دیگر کودکم گرسنه نخوابد. اما امروز، وقتی نگاه می‌کنم، می‌بینم تاریخ تکرار شد. من همان فقر را، همان نداری را، برای فرزندانم به ارث گذاشته‌ام.

آه که چه‌قدر سخت است دیدن تکرار یک کابوس.

بارها وسوسه شده‌ام همه‌چیز را رها کنم. مثل پرنده‌ای زخمی، بال‌هایم را ببندم و بگذارم این زندگی بی‌رحم مرا ببلعد. اما باز، وقتی به چهره معصوم فرزندانم نگاه می‌کنم، می‌فهمم هنوز دلیل برای ماندن هست. هنوز باید بمانم، حتی اگر فقط برای آن‌ها باشد.

آری، زندگی ما تراژدی است. داستانی که هر صفحه‌اش با اشک نوشته شده و هر سطرش با آه امضا شده. اما در دل همین تراژدی، جرقه‌ای از عشق هست؛ عشقی که پدر به فرزند دارد، همسر به شوهر، مادر به کودک. همین عشق است که ما را زنده نگه داشته.

و شاید راز زندگی همین باشد؛ که در سیاه‌ترین شب‌ها، در عمیق‌ترین رنج‌ها، هنوز شعله کوچکی از امید وجود دارد. شاید همین شعله است که نمی‌گذارد خاموش شویم، که نمی‌گذارد در تاریکی مطلق فرو برویم.

هرچند زندگی ما پر از درد است، اما همین دردهاست که ما را به هم نزدیک‌تر کرده. همسایه‌ای که نانی نیم‌سوخته برایمان می‌آورد، کودکی که سهم شکلاتش را با برادر کوچک‌ترش قسمت می‌کند، زنی که با دست‌های پینه‌بسته‌اش لباس وصله می‌زند… این‌ها همه قهرمانان خاموش زندگی‌اند.

و من، در میان این همه تلخی، بازهم می‌نویسم. می‌نویسم نه برای آن‌که غم‌هایم سبک شود، که شاید صدای من به جایی برسد. شاید روزی کسی این نوشته‌ها را بخواند و بفهمد در دل تاریکی، انسان‌هایی زیسته‌اند که هیچ نداشتند جز عشق و اشک.

اگر فردا نیامد، اگر شمعی روشن نشد، اگر چراغی نفت نیافت… بازهم می‌دانم که ما بیهوده نجنگیدیم. ما با دست خالی جنگیدیم، اما با قلبی پر از عشق. و همین کافی‌ست تا بگوییم: ما شکست نخوردیم، حتی اگر گرسنه ماندیم.

۱۴۰۴ مرداد ۲۷, دوشنبه

از خنده کودکان تا فریاد های خاموش، نامه ملانیا ترامپ و پرسشی بی پاسخ!

 

از خنده کودکان تا فریاد های خاموش، نامه ملانیا ترامپ و پرسشی بی پاسخ!

غلام علی صارم

 27اسد 1404

ملانیا ترامپ همسر رئیس جمهوری آمریکا نوشت: «آقای پوتین، شما می‌توانید به تنهایی خنده کودکان را بازگردانید. در محافظت از معصومیت این کودکان، خدمت شما فراتر از روسیه خواهد بود و شما به خود بشریت خدمت می‌کنید. چنین ایده جسورانه‌ای فراتر از همه مرزبندی‌های انسانی است و شما، آقای پوتین، امروز با یک چرخش قلم بر روی کاغذ می‌توانید این دیدگاه را اجرا کنید. وقت آن رسیده است» این نامه در دیدار اخیر روسای جمهور امریکا و روسیه در آلاسکا به پوتین داده شد.

پوتین بلافاصله پس از دریافت نامه، آن را در حالی که هیئت‌های نمایندگی آمریکا و روسیه به آن نگاه می‌کردند، خواند.                                                                                                                                                              

نامه بانوی اول کاخ سفید با این جمله آغاز می‌شود: ولادیمیر پوتین رئیس‌جمهو عزیز. هر کودکی رویاهای یکسانی را در قلب خود دارد، چه به طور تصادفی در روستای یک کشور متولد شده باشد و چه در مرکز شهری بزرگ. آن‌ها رویای عشق، امکان و امنیت از خطر را در سر می‌پرورانند. 

در ادامه نامه آمده است: به عنوان والدین، وظیفه ما پرورش امید نسل بعدی است. به عنوان رهبران، مسئولیت حمایت از فرزندانمان در مقابل آسایش عده‌ای محدودی است. 

ملانیا ترامپ افزود: بدون شک، ما باید تلاش کنیم تا جهانی سرشار از کرامت را برای همه ایجاد کنیم تا هر فردی بتواند از صلح بهرمند شود و از آینده او کاملاً محافظت شود. آقای پوتین، می‌دانم که شما هم موافق هستید، فرزندان هر نسل زندگی خود را با صداقت آغاز می‌کنند، معصومیتی که فراتر از جغرافیا، دولت و ایدئولوژی است. 

بانوی اول کاخ سفید ادامه داد که «در دنیای امروز، برخی از کودکان مجبورند خنده‌ای آرام و بی‌صدا داشته باشند، بی‌آنکه تاریکی اطرافشان آن‌ها را تحت تأثیر قرار دهد، این کودکان یک مقاومت خاموش در برابر نیروهایی که می‌توانند آینده آن‌ها را تصاحب کنند، از خود نشان می‌دهند.» 

ملانیا ترامپ نوشت: «آقای پوتین، شما می‌توانید به تنهایی خنده کودکان را بازگردانید. در محافظت از معصومیت این کودکان، خدمت شما فراتر از روسیه خواهد بود و شما به خود بشریت خدمت می‌کنید.» 

او تاکید کرد: چنین ایده جسورانه‌ای فراتر از همه مرزبندی‌های انسانی است و شما، آقای پوتین، امروز با یک چرخش قلم بر روی کاغذ می‌توانید این دیدگاه را اجرا کنید. وقت آن رسیده است. 

«نامه صلح» ملانیا ترامپ پیش از دیدار ترامپ با پوتین در انکوریج، آلاسکا، در روز جمعه نوشته شد. 

این نامه که آنرا نامه صلح نامیده اند نکاتی در آن ذکر شده که دقیقا همان سیاست یک بام و دوهوا است .

خانم ملانیا در این نامه کلماتی را بکار برده است که گویا او مادر مهربانی است که گویا غصه همه کودکان جهان را بدل دارد.

با توجه به کلماتی که ایشان در این نامه بکار برده اند ما نکاتی رامیخواهیم به عنوان یادآوری بنویسیم :

خانم ملانیا ترامپ،

ما از شما به‌خاطر یادآوری معصومیت کودکان و ترحم نسبت به رنج آنان قدردانی می‌کنیم. هیچ انسانی نمی‌تواند بی‌تفاوت از کنار تصویر چشمان خیس کودکانی بگذرد که از خانه و رویاهایشان رانده شده‌اند. شما درست می‌گویید؛ خنده‌ی کودکان گمشده است و جهان بی‌خنده‌ی آنان سرد و بی‌معناست.

اما پرسشی در قلب ما سنگینی می‌کند: آیا این کودکان فقط در اوکراین یا روسیه زندگی می‌کنند؟ آیا صدای خنده تنها در خاک اروپا ارزش بازگشت دارد؟

در غزه، کودکانی دو سال است که زیر باران آتش و آهن، شب‌ها را با هراس و روزها را با دود و خاکستر می‌گذرانند. مادرانی که نوزاد خود را از زیر آوار به آغوش می‌گیرند، اما تنها جسم بی‌جانش را بازمی‌یابند. پدرانی که کنار خرابه‌ها به جستجوی تکه‌ای از لباس فرزندشان نشسته‌اند.

خانم ترامپ، شما در نامه‌تان از «معصومیت فراتر از جغرافیا و ایدئولوژی» نوشتید. آیا این معصومیت شامل کودکان غزه هم می‌شود؟ 

آیا آن‌ها هم سزاوار جهانی سرشار از کرامت‌اند؟ 

یا سرنوشت‌شان آن است که خونشان در خیابان‌ها جاری شود، با بمب‌هایی که کشورتان در اختیار بمب‌افکنان گذاشته است؟ 

بیش از بیست هزار کودک، طبق گزارش‌های بین‌المللی، زیر آوارها خاموش شدند. آیا این کودکان کمتر از دیگران انسان‌اند؟ 

آیا مادران فلسطینی حق ندارند همان امیدی را در دل پرورش دهند که شما برای مادران روس و اوکراینی ترسیم کردید؟

اگر اشک‌های کودک اوکراینی برایتان نشانه‌ی مظلومیت است، اشک‌های کودک غزه چه نام دارد؟ 

اگر خنده‌ی ربوده‌شده‌ی یک دختر روسی شما را تکان می‌دهد، چرا گریه‌ی آخرین لحظه‌ی یک پسر فلسطینی در گوش‌هایتان نمی‌پیچد؟

خانم ترامپ، جهان تنها با یک‌دست نمی‌نویسد. عدالت، زمانی معنا پیدا می‌کند که همه‌ی کودکان، فارغ از مرز و ملیت و دین، شایسته‌ی زندگی، امنیت و رویا دانسته شوند.

شاید روزی تاریخ این پرسش را از شما بپرسد:

وقتی فرصت داشتید، آیا صدای همه‌ی کودکان را شنیدید؟ 

یا فقط صدای آنانی را که سیاست ها اجازه می داد بازتاب دادید؟