۱۴۰۴ مهر ۱۵, سه‌شنبه

فرمت مسکو

 

فرمت مسکو



غلام علی صارم

سه شنبه15/7/1404

فرمت مسکو (Moscow Format) یک مکانیسم مشورتی بین المللی برای گفتگو درباره افغانستان است که با میزبانی روسیه برگزار میشود. این فرمت با حضور کشورهای منطقه، بازیگران کلیدی و گاهی نمایندگان طالبان و گروههای افغان به بحث درباره ثبات، صلح و امنیت در افغانستان میپردازد.

آنچه ما را به نظر میرسد اینست که فارمت مسکو تا هنوز شش مرتبه دایرگردیده و دور هفتم آن نیز همین  استکه دایر گردید، درواقع رقابتی هست با نشست قطر در مورد افغانستان که آنرا امریکا و اینرا روسیه رهبری می نماید و بدبخت ما هستیم که بادشمنی های بی معنی و عدم همدیگرپذیری کار را بجایی رسانیده ایم که دیگرانی که در واقع دوست ما هم نیستند برای ما تصمیم می گیرند.

این مطلب را در دو قسمت مطالعه خواهید فرمود، نخست فرمت مسکو و در قسمت دوم مطلب تحت عنوان « بدوستی روسها نباید اعتماد کرد» خدمت ارائه می گردد.

قبل از اینکه به این موضوع بپردازیم در نخست مروری کوتاه و خلاصه‌ای از ۶ دوره قبلی به همراه نتایج کلیدی هر دور را به صورت تفکیک‌شده ارائه میکنیم:

دور اول (آوریل ۲۰۱۷ – مسکو)

موضوع: آغاز گفتگوهای منطقه‌ای برای صلح افغانستان.
شرکت‌کنندگان: روسیه، چین، پاکستان، ایران، هند و برخی جمهوری‌های آسیای میانه.
نتیجه:

تأکید بر راه‌حل سیاسی و گفتگوهای بین‌الافغانی.

حمایت از روند صلح تحت رهبری افغانستان.

نگرانی از حضور گروه‌های تروریستی مانند داعش در افغانستان.

دور دوم (نوامبر ۲۰۱۸ – مسکو)

موضوع: گسترش مشارکت و دعوت از طالبان (در حالی که دولت افغانستان حضور نداشت)
شرکت‌کنندگان: روسیه، چین، پاکستان، ایران، هند، قزاقستان، تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان و نمایندگان طالبان.
نتیجه:

طالبان خواستار خروج نیروهای خارجی شدند.

تأکید بر عدم مداخله خارجی در امور افغانستان.

انتقاد برخی کشورها از عدم حضور دولت افغانستان.

دور سوم (فوریه ۲۰۱۹ – مسکو)

موضوع: گفتگوهای مستقیم بین طالبان و نمایندگان جامعه مدنی افغانستان (نه دولت)
شرکت‌کنندگان: روسیه، چین، پاکستان، ایران، طالبان و برخی شخصیت‌های مستقل افغان.
نتیجه:

طالبان موضع خود مبنی بر مذاکره با آمریکا (نه دولت افغانستان) را تکرار کردند.

تأکید بر تشکیل دولت فراگیر در افغانستان پس از صلح.

دور چهارم (اکتبر ۲۰۲۱ - مسکو) (پس از سقوط کابل)

موضوع: بررسی وضعیت جدید افغانستان پس از تسلط طالبان.
شرکت‌کنندگان: روسیه، چین، پاکستان، هند، ایران و کشورهای آسیای میانه.
نتیجه:

درخواست از طالبان برای تشکیل دولت فراگیر.

نگرانی از امنیت مرزهای کشورهای همسایه.

تأکید بر مبارزه با تروریسم و قاچاق مواد مخدر.

دور پنجم (اکتبر ۲۰۲۲ – مسکو)

موضوع: بررسی تحولات یک ساله حکومت طالبان.
شرکت‌کنندگان: روسیه، چین، پاکستان، ایران، هند، قزاقستان، تاجیکستان و برخی نمایندگان طالبان.

نتیجه:

انتقاد از محدودیت‌های طالبان علیه زنان و حقوق بشر.

درخواست از طالبان برای مبارزه با گروه‌های تروریستی.

تأکید بر کمک‌های بشردوستانه به افغانستان.

دور ششم (سپتامبر ۲۰۲۳ - کازان، روسیه)

موضوع: بررسی ثبات منطقه‌ای و تعامل با طالبان.
شرکت‌کنندگان: روسیه، چین، پاکستان، ایران، هند و برخی کشورهای دیگر.
نتیجه:

نگرانی از تشدید فعالیت‌های داعش در افغانستان.

درخواست از طالبان برای بهبود وضعیت حقوق بشر.

تأکید بر همکاری‌های اقتصادی منطقه‌ای با افغانستان.

دور هفتم (پیش‌بینی: ۲۰۲۴)

مثلیکه همین امروز پانزدهم میزان 1404 دایرشد. طبق اخباریکشنبه شب ششم میزان 1404 سفیر مسکو از سرپرست وزارت خارجه طالبان به عنوان عضو این فارمت در دور هفتم دعوت به عمل آورد. اینکه چه موضوعاتی در این دوره مورد بحث قرار میگیرد و نهایتا به چه فیصله ای خواهند رسید درختم نشست مشخص خواهدشد، اما احتمالاً موضوعات اصلی شامل موارد ذیل خواهد بود:

-بررسی تحولات داخلی افغانستان تحت حاکمیت طالبان.

-چالش‌های امنیتی (داعش، تروریسم مرزی)

-وضعیت حقوق بشر و آموزش زنان.

البته در ختم نشست معلوم خواهد شد که اینبار که از وزیرخارجه امارت اسلامی طالبان رسما دعوت به عمل آمده به چه نتیجه ای خواهد رسید، معلوم خواهد شد که همان وقت به آن خواهیم پرداخت.

به نظر میرسد که تحلیل دو پرسش کلیدی درباره فرمت مسکو و آینده آن لازم باشد.

1. آیا فرمت مسکو رقیب نشست دوحه (تحت رهبری آمریکا) است؟

به نظر می‌رسد که فرمت مسکو تا حدی به عنوان رقیب نشست دوحه عمل می‌کند، اما انگیزه‌های روسیه فراتر از رقابت مستقیم است زیرا:

نشست دوحه (با محوریت آمریکا) عمدتاً بر تعامل با طالبان برای مسائل امنیتی (مانند مبارزه با تروریسم) و حقوق بشر تمرکز دارد.

فرمت مسکو بیشتر بر هماهنگی منطقه‌ای با حضور کشورهای همسایه افغانستان (ایران، پاکستان، چین، هند و آسیای میانه) تأکید دارد و خواستار نقش‌آفرینی بیشتر این کشورها در ثبات افغانستان است. 

رقابت ژئوپلیتیک:

روسیه از طریق این فرمت تلاش می‌کند نقش خود را به عنوان یک قدرت واسطه‌گر در آسیای مرکزی تقویت کند و در مقابل نفوذ آمریکا در افغانستان موازنه ایجاد نماید.

با این حال، مسکو و واشنگتن در برخی موارد (مانند مبارزه با داعش) منافع مشترک دارند، لذا رقابت کاملاً خصمانه نیست. 

آمریکا و اتحادیه اروپا معمولاً در فرمت مسکو شرکت نمی‌کنند، در حالی که نشست دوحه بیشتر غرب‌محور است.

لازم به تصریح میدانم که این یک رقابت ژئوپلیتیک مسکو با آمریکا است، فرمت مسکو، نه دلسوزی بلکه ابزار قدرت و در پی اعمال نفوذ است و بس.

اگرچه در ظاهر فرمت مسکو با هدف کمک به ثبات و صلح افغانستان برگزار می‌شود، اما واقعیت‌های سیاسی و جغرافیایی منطقه نشان می‌دهد که این فرمت بیشتر ابزاری برای رقابت و چانه‌زنی قدرت میان روسیه و آمریکا است تا اقدامی صرفاً خیرخواهانه و دلسوزانه برای مردم افغانستان.

در شرایطی که آمریکا سال‌ها حضور مستقیم نظامی و سیاسی در افغانستان داشته و نشست دوحه را برای پیشبرد روند صلح به رهبری خود برگزار می‌کند، روسیه با فرمت مسکو تلاش می‌کند نفوذ و نقش خود را در آسیای مرکزی و افغانستان تقویت کند. این رقابت فراتر از موضوع افغانستان است و بخشی از بازی بزرگ‌تر قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای برای کنترل حوزه‌های نفوذ و امنیت جغرافیایی است.

روسیه با استفاده از این فرمت، می‌کوشد کشورهای همسایه افغانستان را در یک اجماع منطقه‌ای جمع کند تا نه تنها حضور آمریکا را در منطقه به چالش بکشد بلکه نقش خود را به عنوان میانجیگر و بازیگر کلیدی در مسائل افغانستان برجسته سازد. این موضوع نشان می‌دهد که هدف اصلی فرمت مسکو، ایجاد موازنه و کاهش نفوذ آمریکا در منطقه است، نه صرفاً بهبود وضعیت مردم افغانستان.

علاوه بر این، در فرمت مسکو کشورهای همسایه و بازیگران منطقه‌ای حضور دارند که هرکدام منافع خاص خود را دنبال می‌کنند. از سوی دیگر، آمریکا و متحدان غربی به دلیل نبود حضور در این فرمت، از روندهای آن فاصله گرفته‌اند و تلاش می‌کنند از طریق نشست دوحه به اهداف خود دست یابند. این دو ساختار مشورتی در واقع نمایانگر دو مسیر موازی و گاه متضاد برای رسیدن به صلح و ثبات در افغانستان هستند که هر یک تحت تأثیر منافع ژئوپلیتیکی بازیگران اصلی است.

همچنین، فرمت مسکو با دعوت از طالبان و تأکید بر گفتگوی منطقه‌ای، نقش طالبان را به عنوان یک بازیگر رسمی در معادلات سیاسی افغانستان تثبیت می‌کند، اما این موضوع نیز تحت لوای رقابت قدرت‌ها شکل می‌گیرد و نمی‌توان آن را صرفاً از سر نگرانی انسانی یا دلسوزی به مردم افغانستان قلمداد کرد.

در نهایت، باید اذعان کرد که مردم افغانستان بیش از هر زمان دیگری در میدان رقابت قدرت‌های جهانی گرفتار شده‌اند؛ رقابتی که منافع سیاسی و امنیتی بزرگ‌تر در آن اولویت دارد و این کشور کوچک و مردمش تنها صحنه‌ای برای نمایش این بازی‌های بزرگ شده‌اند. از این رو، فرمت مسکو را نمی‌توان یک حرکت بی‌غرض و خیرخواهانه دانست بلکه باید آن را در چارچوب رقابت‌های ژئوپلیتیک منطقه‌ای و جهانی تحلیل کرد.

این جمله را نیز اذعان میداریم که گره مشکل افغانستان فقط بدست مردمش گشوده خواهد شد و تنها راهی که میتواند این کشور را به خیر و صلاح برساند وحدت و یک پارچگی و همدیگر پذیری است و بس. همانگونه که عرض شد نه نشست دوحه و نه فرمت مسکو دردی را در این کشور دوا نخواهد کرد.


 

قسمت دوم :

بدوستی روسها نباید اعتماد کرد!

تاریخ روابط خارجی روسیه نشان میدهند که این کشور در دوستی های خارجی خود بی وفا ترین کشور بوده و هیچگاهی در روزهای که ضرورت بوده در کنار آن کشوری که پیمان دوستی داشته است نه ایستاده و بی شرمانه رهایش نموده و همیشه به دوستی های خود خیانت نموده است.

مدتها قبل وقتی از دوستی های تنگاتنگ این کشور با ایران صحبت میشد ما در جایی نوشته بودیم که این دوستی های قابل اعتبار و اعتماد نیستند وهرکسی که با روسها دوستی می کند نباید بصورت کامل وابسته به این ها باشد. نمونه های از خیانت به دوستی با ایران از جانب این کشور همین روز های به مشاهده میرسد که اینک پهباد های شاهد ایران که نوعی پهباد پیشرفته است در داخل خاک خود بدون آگاهی به ایران دست به تولید آن زده و اینک بصورت انبوه تولید نموده و می نماید. حتما در آینده شاهد مسایل زیادی از این دست که میتواند این رابطه دوستی را بهم بزند خواهیم بود.

ما در این نوشته در پی تحقیق روابط روسها با سایر کشور نیستیم و صرف از خلاصه تجارب دوستی این کشور با قدرتمندان افغانستان یاد می کنیم که چگونه با این ها پیمان بستند و در روزیکه افغانستان با خطر مواجه شد رهایش کردند:

دوراول پادشاهی امیر دوست محمد خان :

دراین دوره که روابط افغانستان با انگلیس ها به تیرگی گرائیده بود نماینده روسها شخصی بنام ویتکویج از طریق ایران وارد افغانستان گردیده و در قندهار با برادران قندهاری نیز صحبت های داشته و با دادن وعده های که همه پوچ از آب درآمد از طریق غزنی وارد کابل شد. و با دوست محمد خان صحبت های نمود و نامه پطر کبیر را به او تقدیم کرد.

قبلا هیات انگلیسی هم به کابل آمده بود و دوست محمد خان در مذاکرات و نامه های که رد و بدل میشد تاکید براسترداد پشاور داشت که همه بی نتیجه ماند و از همین رو دوستی با روسها را ترجیح داده و از نماینده روسها به گرمی استقبال نمود، گرچه نامه پطر کبیر ظاهرا به گسترش تجارت تاکید داشت اما در اساس دوستی دوستی سیاسی بود و رسیدن به آبهای گرم هند، رویایی که ایشان سالها آنرا در کله پرورانیده بودند.

بعد از رفتن ویتکویج به ایران و از آنجا به کشورش انگلیس ها که افغانستان را دروازه هند می گفتند و داشتن تسلط به این کشور را بخاطر حفظ مستعمرات خویش در شبه قاره هند ضرورت میدانستند برای اولین بار از چند طرف حمله به افغانستان را آغاز کردند. در قندهار وقتی لشکر انگلیس هنوز نرسیده بود برادران قندهاری با روسها تماس گرفتند اما هیچگونه جوابی دریافت نکردند و مجبور شدندتا فرار را بر قرار ترجیح داده و بسوی ایران بروند.

دوست محمد خان در کابل وقتی حملات انگلیسها را از چند محاذ دید که با قوت بطرف کابل می آیند و شورش های نیز در تکاب و نجرات از جانب مردم علیه او صورت گرفته بود، او جنگ را در چند جناح بخود مقدور ندیده و بطرف بخارا فرار نمود. وقتی به بخاررسید با مذاکراتی همراه روسها کمکی را که توقع داشت بدست آورده نتوانست، ناامیدانه بطرف کابل حرکت کرده و به انگلیس ها تسلیم شد و انگلیس ها هم اورا با خانواده و بستگانش به هند منتقل نمودند. « این یک مورد دوستی با روسها که نهایتا با بی وفایی به آن خیانت کردند»

مورد دوم پادشاهی امیر شیرعلی خان است که در این دوره نیز اینها به پیمان خود خیانت کردند.

وقتی کنفرانس پشاور بین سید نور محمد شاه و سرلوئیس پیلی بدون نتیجه پایان یافت، هیأتی از جانب روس بنام ستولیتوف از راه مزار وارد کابل شد.

«ستولیتوف از اواخر جولای تا اواخر اگست در کابل اقامت داشت وی چند بار با امیر ملاقات نمود، اما نه هیچ گونه اعتماد نامه ای ارائه کرد و نه معاهده ای بین جانبین به امضاء رسید. به موجب یک روایت، سفیر مسوده عهد نامه ای را از طرف جنرال کافمن به امیر ارائه نمود که هدف آن تأسیس روابط دوستانه بین دو کشور، امداد روسیه به افغانستان در برابر نیروی ثالث و بالاخره شناسایی عبدالله جان به عنوان ولیعهد بود. یقیناً امیر که اکنون رابطه اش با انگلیس بکلی قطع شده بود، بی میل نبود تا معاهده ای را بر اساس فوق با روسیه عقد نماید، اما سفیر روس که حالا صلاحیت این کار از او سلب شده بود با فریب او را قانع ساخت تا درین مرحله به نوشتن نامه ای به عنوان جنرال کافمن و طرح نمودن نظریاتش اکتفا نماید و بعد از بدست آوردن نامه مذکور که تاریخ آن 23 اگوست 1879 بود اعضای هیأت را در کابل گذاشته خود با شتاب به تاشکند مراجعت کرد. » ( تاریخ معاصر افغانستان ص110 از قلم نویسنده)

این ارتباطات بازهم به انگلیس ها حساسیت برانگیزی گردیده و یک بار دیگر تدارک حمله به افغانستان را دیدند و از چند طرف با سازو برگ نظامی پیشرفته به کشور ما حمله کردند.

امیرشیرعلی خان پسرش امیر محمد یعقوب خان را که در زندان بالاحصار بود رها و کفالت پادشاهی را برایش سپرد و خود رفت به مزارشریف تا از آنجا که نزدیکتر به مراکز روسها است در تماس گردیده و کمک بدست آورد. اینکه امیر محمد یعقوب پسرش بعد از رفتن پدر به مزار شریف چکار کرد و چگونه معاهده ننگین گندمک را با انگلیس ها امضا نمود از بحث ما خارج است اما امیر شیرعلی خان در حسرت بدست آوردن کمک روسها به عمر 58سالگی در مزارشریف جان داد.

3-در عصر پادشاهی امان الله خان: این پادشاه افغانستان که برخلاف پدر و جدش در آغاز پادشاهی خودش با انگلیس ها سرمخالفت برداشته و در نخستین روزهای سلطنتش استقلال افغانستان را اعلان کرد و همین حرکت ضد انگلیسی باعث گردید تا روابطی با روسها برقرار نماید. امان الله خان نخستین پادشاه یک کشور اسلامی است که انقلاب 1919 کمونیستی را که تا پیروزی، جان میلیون ها انسان اعم از مسلمان و غیر مسلمان را گرفته بود، به رسمیت شناخت، ولایت مرو نیز از دست افغانستان رفت. اما روزیکه امان الله خان در مضیقه قرار داشت و ارگ پادشاهی و شهرکابل در محاصره امیرحبیب الله کلکانی قرار گرفت، روسها یک حرکت امداد گرانه انجام دادند و با همراهی غلام حیدر خان چرخی سفیر افغانستان در روسیه لشکری بسوی افغانستان اعزام کردند اما این لشکر بدون جنگ و برخوردی از تاشقرغان برگشته و به سرزمین خود رفتند و امان الله خان را مثل گذشتگانش رهاکردند و اوهم مجبور به ترک پادشاهی و کابل گردید.

4-مورد چهارم سردار داود است، اوکسی بود که در عصر صدارت خودش قرارداد های نظامی با روسها انجام داده و در واقع تمام اسرار نظامی کشور را در اختیار روسها قرار داد. دوستی اش با روسها تا سرحدی رسید که با کمک مستقیم و عمال داخلی خود شان حکومت ظاهر شاه را سرنگون و اورا به ریاست جمهوری رساندند و در سال 1357خودش را نیز با عمال مزدور و دست پروردگان خویش و کمک هوایی مستقیم از بین برده و کمونیست های را که تحت نام یک حزب بنام حزب دیموکراتیک خلق افغانستان تربیه کرده بودند به قدرت رسانده و نورمحمد تره کی بزرگ شان را در راس قدرت قرار دادند.

5-کودتای خونین هفت ثور 1357 با حمایت مستقیم روسها توسط عمال ایشان براه افتاد و در پی آن نورمحمد تره کی منشی عمومی کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان در راس قدرت قرار گرفت. القاب نورمحمد تره کی بی نهایت طولانی بود بعنوان نمونه « نورمحمد تره کی خلاق توانا منشی عمومی کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان ، رئس شورای انقلابی ، رئیس جمهور و صدراعظم افغانستان و پیوند های دیگر » . زمانی رادیو بی بی سی با رعایت اختصار گفته بود: «رئیس جمهور سه متره القابه افغانستان.

بهرصورت پیامد های این تجاوز برای افغانستان بی نهایت سنگین بود. بیش از یک و نیم میلیون انسان شهید و بیش از شش میلیون آواره کشور های دیگر و صدها هزار انسان معلول و معیوب گردیدند، زیرساخت های اقتصادی کشور کاملا از بین رفت و در یک کلام خرابی های پیش آمده در این دوره را میتوان به وسعت یک کشور گفت. البته برای خود شوروی وقت که فکر کرده بودند افغانستان را در یک روز تسخیر و جز قلمرو خود می سازند نیز سنگین بود. شوروی که طی هفتاد سال روی آن سرمایه گذاری شده بود فروپاشید، دیوار برلین فروریخت، شانزده جمهوریتی که از اکتوبر1919وپیروزی انقلاب کمونیستی ببعد بعنوان مستعمره تحت عنوان اتحاد جماهیر شوروی زندگی می کردند همه به آزادای رسیدند.

و اما سر نوشت دوستان کودتاچی هفت ثور: روسها ( اینکه در آن زمان عنوان اصلی شوروی بود اما همه کاره روسها بودند و ما نیز به همان نسبت روسها می نویسیم ) که در افغانستان حلقه های را که پرورش داده بودند، گرچه ظاهرآ سخن شان از دموکراسی و برابری حقوق مردم و نفی هرگونه ستم ملی و تفرقه های قومی بود اما در عمل روحیه فاشیزم عملا به مشاهده میرسید، تره کی و امین سردمداران جناح پرقدرت حزب دموکراتیک خلق بقول مرحوم میرمحمد صدیق فرهنگ فاشیست تر از هرفاشیستی بودند. اینها کسانی نبودند که اداره و مدیریت یک کشور از توان شان باشد. گرچه روسها در این راه مصارف هنگفتی را انجام دادند مصارفی که کمر خود شان را هم شکست اما مدیریت ضعیف و ناکارآیی مهره های شان باعث شد که همه به هدر رود. روسها اقدام به تعویض مهره ها کرد، همین های که سالها به منظور تسخیر افغانستان تربیه کرده بودند همه را نابود کردند، تره کی را بوسیله امین، امین را بوسیله ببرک ، ببرک را بوسیله نجیب از بین بردند و راهی دیار عدم نمودند و نجیب را هم بی سرنوشت رها کردند تا اینکه او هم در سالی که طالبان در کابل حاکم گردیدند (5میزان 1376) او را در چهار راهی آریا نا حلق آویز نمودند.

در دور اول حاکمیت طالبان که پنج سال دوام کرد در بعضی از نقاط مثل پنجشیر، تخار و بدخشان و نقاط خوردو ریز دیگر که استاد برهان الدین ربانی حکومت میگرد او نیز باوجود رهبری یک بخش جهاد علیه روسها درگذشته چهارده سال جنگ علیه روسها، به روسها متکی گردیده بود که او نیز نهایتا بی همه چیز رهسپار دیار عدم شد.

این تجربه تاریخی از دوستی روسها با حکام افغانستان بود که خلاصه آن خدمت خوانندگان عزیز تقدیم شد واگر وارد جزئیات موضوع می شدیم و گوشه های از خیانت به پیمان و دوستی های این کشور را با همپیمانانش می نوشتیم دقیقا همان مثل معروف مثنوی و هفتاد من کاغذ بود. بناء به همین مقدار تجربه از تاریخ معاصر افغانستان اکتفا نموده و به همه کشور های که میخواهند با روسها روابط نیک و حسنه داشته باشند باید مواظب خود و کشور خود باشند زیرا این ها بیوفا ترین انسان های روی زمین در دوستی و آشنایی خود با دیگران هستند. والسلام 

 

 

 

 

۱۴۰۴ مهر ۱۳, یکشنبه

افغانستان، قربانی بازی‌های قدرت‌های بزرگ

 

افغانستان، قربانی بازی‌های قدرت‌های بزرگ

غلام علی صارم

یکشنبه سیزدهم میزان 1404

افغانستان در طول تاریخ معاصر خویش بارها صحنه‌ی رقابت‌های خونین قدرت‌های جهانی وکشور گشایان بوده است. سرزمین ما، که در قلب آسیا موقعیت استراتیژیک دارد، همواره در چهارراه منافع کشورهایی قرار داشته که برای گسترش نفوذ و تأمین منافع اقتصادی و سیاسی خویش، این خاک را میدان جنگ ساخته‌اند. درک این مسئله، تنها نگاهی گذرا به تاریخ دو سده‌ی اخیر می‌طلبد، تاریخی پر از خون، ویرانی، خیانت و مقاومت.

آغاز دخالت‌های خارجی، جنگ نخست افغان و انگلیس (۱۸۳۹–۱۸۴۲(

پس از آنکه امیر دوست‌محمدخان در سال ۱۸۳۴ به قدرت رسید، افغانستان تلاش داشت روابط متوازن با همسایگان و قدرت‌های جهانی برقرار کند. اما حضور هیأتی از روسیه به رهبری «ویتکویچ» در کابل، هندوستان تحت اشغال انگلیس را به هراس انداخت. انگلیس‌ها که از نفوذ روسیه در منطقه بیمناک بودند، افغانستان را مرکز تهدید برای هند دانستند. به همین بهانه، در سال ۱۸۳۹ لشکری بزرگ وارد افغانستان کردند و کابل را اشغال نمودند. این اشغال اما دیری نپایید. مقاومت مردمی سراسر کشور به‌ویژه قیام‌های کابل و مناطق شرقی، چنان ضربه‌ای به ارتش انگلیس وارد کرد که سرانجام در سال ۱۸۴۲ با خواری و شکست از افغانستان بیرون رانده شدند. این نخستین تجربه‌ی جهانیان بود که نشان داد افغانستان هرگز تسلیم نمی‌شود.

جنگ دوم افغان و انگلیس (۱۸۷۸–۱۸۸۰)

با گذشت چند دهه، رقابت‌های روسیه و انگلیس بار دیگر افغانستان را در مرکز بازی قرار داد. امیر شیرعلی خان که می‌کوشید میان دو قدرت توازن ایجاد کند، با روس‌ها روابط دیپلماتیک برقرار نمود. انگلیس‌ها بار دیگر بهانه یافتند و لشکرکشی تازه‌ای را آغاز کردند. نتیجه‌ی این جنگ نیز همانند گذشته با خون مردم افغانستان رقم خورد. اگرچه بخشی از کشور به اشغال انگلیس درآمد، اما قیام‌های مردمی و جنگ‌های چریکی در کوه‌ها و دره‌ها اجازه‌ی تثبیت کامل حاکمیت بیگانه را نداد. هرچند انگلیس‌ها موفق شدند سیاست خارجی افغانستان را محدود کنند، اما روح استقلال‌خواهی افغان‌ها خاموش نشد.

دوران مدرن، میان دو امپراتوری

افغانستان در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، عملاً به «منطقه‌ی حائل» میان روسیه تزاری و امپراتوری بریتانیا بدل شد. قدرت‌های جهانی حاضر بودند هر بخشی از جهان را معامله کنند، اما افغانستان را نه به دلیل منابع داخلی بلکه به خاطر موقعیت ژئوپولیتیکش به آتش کشیدند. اگر هند گوهر تاج بریتانیا بود، افغانستان دیوار دفاعی این گوهر محسوب می‌شد. اگر روسیه چشم به آب‌های گرم جنوب دوخته بود، افغانستان پل عبور تلقی می‌شد. در این میان، مردم کشور ما همواره بهای این رقابت‌ها را با خون و ویرانی پرداختند.

قرن بیستم، جنگ سرد و دوباره تکرار تاریخ

با پایان جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد، افغانستان یک بار دیگر به «زمین بازی» قدرت‌ها بدل شد. در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، رهبران افغانستان تلاش کردند از رقابت شوروی و امریکا سود ببرند و کمک‌های اقتصادی و نظامی هر دو را جذب کنند. اما این سیاست توازن به تدریج شکننده شد. کودتای ۱۹۷۳ داودخان و سپس کودتای ۱۹۷۸ حزب دموکراتیک خلق، زمینه را برای مداخله‌ی مستقیم شوروی فراهم کرد.

در دسامبر ۱۹۷۹، ارتش سرخ شوروی وارد افغانستان شد. توجیه آنان، حمایت از رژیم کمونیستی کابل در برابر مخالفان وامضای معاهده پنجم دسمبر بود که سال قبل توسطرهبران کودتای هفت ثور(تره کی و امین) به امضارسیده بود، اما حقیقت آن است که مسکو از نفوذ امریکا در ایران پس از انقلاب ۱۹۷۹ و امکان گسترش حضور واشنگتن در منطقه هراس داشت. بار دیگر افغانستان قربانی رقابت شد. این بار، جنگی ده ‌ساله آغاز گردید که نه تنها صدها هزار کشته و میلیون‌ها مهاجر بر جای گذاشت، بلکه ساختارهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی افغانستان را متلاشی ساخت.

دهه ۱۹۹۰، امریکا می‌رود، جنگ داخلی می‌ماند

پس از خروج شوروی در ۱۹۸۹ و سقوط رژیم کمونیستی در ۱۹۹۲، افغانستان تصور می‌کرد رویای استقلال و آرامش محقق خواهد شد. اما امریکا و متحدانش که در طول جنگ سرد از مجاهدین حمایت کرده بودند، ناگهان افغانستان را به حال خود رها کردند. نتیجه، جنگ داخلی خونینی بود که میان گروه‌های جهادی در کابل و سایر شهرها شعله‌ور شد. زیرساخت‌های باقی‌مانده نابود شد و کشور بیش از پیش به ویرانه بدل گشت.

ظهور طالبان در سال ۱۹۹۴ بازتاب همین هرج و مرج بود. آنان با شعار امنیت و عدالت آمدند، اما به‌زودی افغانستان به زندانی تاریک بدل گردیده و مشکلات اعم از امنیتی، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی کماکان ادامه یافت. طالبان دراین دوره هرچند بخش اعظم کشور را تصرف کردند، اما از همان ابتدا در محور بازی‌های جدید منطقه‌ای و جهانی قرار گرفتند.

قرن بیست‌ویکم، حمله امریکا و بازگشت بحران: 

حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ در امریکا، بهانه‌ی دیگری برای اشغال افغانستان شد. واشنگتن که دشمن اصلی خود را القاعده و طالبان می‌دانست، لشکرکشی عظیمی را آغاز کرد. طالبان سقوط کردند، اما به‌زودی جنگ جدیدی شروع شد، جنگی که ۲۰ سال ادامه یافت.

امریکا مدعی بود برای دموکراسی، بازسازی و مبارزه با تروریسم آمده است، اما حقیقت آن است که استراتژی کلان واشنگتن مهار چین و روسیه بود. پایگاه بگرام نه تنها مرکز عملیات علیه طالبان، بلکه بخشی از نقشه‌ی بزرگ امریکا برای حضور در قلب آسیا بود. افغانستان بار دیگر قربانی شد، این بار به نام جنگ علیه تروریسم. نتیجه چه بود؟ هزاران کشته، فساد گسترده، اقتصاد وابسته و در نهایت سقوط شرم آورو بازگشت طالبان در ۲۰۲۱.


 

افغانستان، کوسه جهان؟

در ضرب‌المثل معروف آمده است: «ریش‌داران غم فردای قیامت نخورند، که گناه همه را کوسه به گردن دارد.» تاریخ افغانستان دقیقاً چنین حکایتی است. هرگاه کشوری از دیگری ترسیده، بار این ترس را افغانستان پرداخته است.

* انگلیس از روسیه ترسید، افغانستان را اشغال کرد.

* روسیه از امریکا ترسید، افغانستان را اشغال کرد.

* امریکا از ایران، روسیه و چین ترسید، افغانستان را اشغال کرد، در هر مرحله، مردم افغانستان همان کوسه‌ای بودند که بار همه‌ی گناهان به گردن‌شان نهاده شد.

پرسش اساسی: این چرخه کی پایان می‌یابد؟

سؤال بزرگ این است: آیا افغانستان همیشه قربانی خواهد بود؟ پاسخ ساده نیست. عوامل متعددی دست به دست هم داده‌اند که افغانستان را در مدار بازی قدرت‌ها نگاه می‌دارند:

1. موقعیت ژئوپولیتیک: افغانستان در چهارراه آسیا قرار دارد، میان چین، ایران، روسیه و آسیای میانه. این موقعیت هرگز اجازه نمی‌دهد که کشور از چشم قدرت‌ها بیفتد.

2. ضعف نهادهای داخلی: دولت‌های افغانستان، به‌جز در دوره‌های کوتاه، همواره ناتوان و وابسته بوده‌اند. فقدان نظام سیاسی پایدار، زمینه‌ساز مداخله‌ی بیگانگان شده است.

3. تفرقه‌ی داخلی: نبود اتحاد ملی، شکاف‌های قومی و مذهبی، و رقابت‌های گروهی، خود بزرگ بینی و عدم همدیگرپذیری همواره زمینه‌ی بهره‌برداری خارجی را فراهم کرده است.

4. منابع دست ‌نخورده: افغانستان دارای منابع عظیم معدنی است که برای قدرت‌های صنعتی اهمیت حیاتی دارد. همین منابع، طمع کشورها را دوچندان می‌سازد.

موارد فوق و آنچه به عنوان راه برون رفت در ذیل ذکر می گردد، هر مورد توضیح مفصل لازم دارد که در این مقاله کوتاه گنجایش آن نیست. ان شاالله در نوشته های بعدی چنانچه اگر وقت یاری کرد خواهم به آن پرداخت.

راه برون‌رفت، استقلال از درون:

تاریخ نشان داده است که قدرت‌های خارجی هرگز برای منافع افغانستان وارد نشده‌اند. تنها زمانی که مردم افغانستان متحد شده‌اند، توانسته‌اند استقلال و عزت خویش را به‌دست آورند. قیام ۱۸۴۲ و مقاومت دهه ۱۹۸۰ نمونه‌های روشن آن است.


 

برای شکستن این چرخه، چند اصل حیاتی است:

ایجاد وحدت ملی: تا زمانی که افغان‌ها با هم متحد نباشند، همدیگرپذیری را بعنوان یک اصل نپذیرند، بیگانه همیشه راهی برای نفوذ خواهد یافت.

ساختن نهادهای مستقل: کشور نیازمند دولتی قانون‌مدار و پاسخگو است که بتواند از منافع ملی دفاع کند. البته این موضوع را میتوان در همه کشور ها و سرزمین ها تعمیم بخشید.

سیاست خارجی متوازن: افغانستان باید روابط خود را بر اساس منافع ملی، نه وابستگی به یک قدرت خاص، تنظیم کند.

استفاده از منابع داخلی: اگر افغانستان بتواند منابع طبیعی و انسانی خود را مدیریت کند، نیاز به وابستگی خارجی کاهش خواهد یافت.

سخن پایانی

دو قرن تاریخ اخیر افغانستان نشان می‌دهد که کشور ما همواره در آتش رقابت‌های قدرت‌های بزرگ سوخته است. از انگلیس و روسیه گرفته تا شوروی و امریکا، هرکدام به بهانه‌ای آمده‌اند و با خون مردم ما بازی کرده‌اند. افغانستان کوسه‌ای بوده که گناه دیگران به گردن او افتاده است. اما سرنوشت را می‌توان تغییر داد.

این تغییر از درون آغاز می‌شود، از وحدت، آگاهی و استقلال فکری و سیاسی مردم افغانستان. تنها در این صورت است که روزی خواهد رسید که قدرت‌های جهانی نه از افغانستان به عنوان میدان جنگ، بلکه به عنوان پلی برای همکاری و صلح یاد کنند. پرسش این نیست که آیا آن روز می‌رسد یا نه؛ پرسش این است که ما افغان‌ها برای رسیدن به آن روز چه می‌کنیم. والسلام

۱۴۰۴ مهر ۱۲, شنبه

تراژدی انسانیت

 

تراژدی انسانیت، وقتی آزادی و حقوق بشر ابزار سیاست می‌شوند



غلام علی صارم

شنبه 12/7/1404

مقدمه

جهان معاصر شاهد بحران‌های عمیقی است که چهره واقعی قدرت‌های بزرگ و حتی برخی کشورهای مدعی ارزش‌های اخلاقی و دینی را آشکار کرده است. در یک‌سو، قتل‌عام‌ها و نسل‌کشی‌هایی چون فاجعه غزه هر روز انسانیت را به چالش می‌کشند و در سوی دیگر، جنگ‌های فرسایشی و خونین مانند جنگ اوکراین قربانیان بی‌شماری می‌گیرند. پشت صحنه همه این وقایع، قدرت‌هایی ایستاده‌اند که در گفتار، شعار آزادی، حقوق بشر و کرامت انسانی می‌دهند، اما در عمل چیزی جز خشونت و نابودی به همراه نمی‌آورند. هم‌زمان، بسیاری از کشورهای اسلامی که خود را وارث آموزه‌های همبستگی و «امت واحده» می‌دانند، در رفتار با مهاجران فقیر و مظلوم به گونه‌ای عمل می‌کنند که فاصله‌ای آشکار میان ادعا و واقعیت پدید می‌آورد. این تناقضات، جهان را به تراژدی مضحکی تبدیل کرده است که ارزش‌های انسانی در آن بیش از هر زمان دیگر قربانی سیاست، قدرت و منفعت شده‌اند.

دراین مقاله کوتاه در پی آنیم که ابعاد این بحران را بررسی کنیم: از حقوق بشر گزینشی قدرت‌های جهانی گرفته تا تقدیس سلاح‌های کشتار جمعی و ریاکاری جهان اسلام در برابر مهاجران.

1. حقوق بشر گزینشی، ابزار قدرت‌های جهانی

حقوق بشر به‌عنوان یک مفهوم جهان‌شمول پس از جنگ جهانی دوم مطرح شد تا ضامن کرامت انسان‌ها باشد. با این حال، تجربه دهه‌های اخیر نشان داده که این مفهوم اغلب در دست قدرت‌های جهانی به ابزاری برای پیشبرد اهداف سیاسی بدل شده است. دوموقعیت را که به عنوان شاخص این مدعا است مختصر بیان می نماییم:

غزه: در این سرزمین کوچک و محاصره‌شده، هر روز ده‌ها و صدها انسان بی‌گناه قربانی بمباران‌ها می‌شوند. کودکان در زیر آوار جان می‌دهند و زنان در شرایطی غیرانسانی زندگی می‌کنند. اگر چنین فجایعی در نقطه‌ای دیگر رخ می‌داد، واکنش قدرت‌های جهانی شدید و فوری بود، اما در مورد غزه، یا سکوتی مرگبار حاکم است یا حمایت آشکار از عاملان این جنایت‌ها.

اوکراین: جنگ در اوکراین نیز نمونه دیگری از برخورد دوگانه است. شعار حمایت از آزادی و دموکراسی در صدر تبلیغات قرار گرفته، اما در عمل ارسال تسلیحات و تحریک به ادامه جنگ، بیش از هر چیز به تداوم کشتار کمک می‌کند. قدرت‌ها از این جنگ برای نمایش نفوذ و آزمایش سلاح‌های جدید خود استفاده می‌کنند، در حالی که میلیون‌ها انسان عادی آواره یا کشته می‌شوند.

این موارد نشان می‌دهد که حقوق بشر تنها زمانی ارزش دارد که با منافع قدرت‌ها همسو باشد، در غیر این صورت به فراموشی سپرده می‌شود. چنین برخوردی نه‌تنها مشروعیت حقوق بشر را زیر سؤال می‌برد، بلکه سبب می‌شود ملت‌ها اعتماد خود را به نظام بین‌الملل از دست بدهند.

2. تقدیس سلاح‌های کشتار جمعی، پیشرفت یا ننگ انسانیت؟

یکی دیگر از جلوه‌های تراژدی جهان امروز، فرهنگ افتخار به سلاح‌های کشتار جمعی است. هر روز شاهد رونمایی از موشک‌های دوربرد، بمب‌های هسته‌ای، پهپادهای مرگبار و فناوری‌های نظامی‌ای هستیم که فلسفه وجودی آن‌ها چیزی جز نابودی انسان‌ها نیست. رسانه‌های وابسته این سلاح‌ها را به‌عنوان نماد قدرت ملی و دستاورد علمی معرفی می‌کنند، در حالی که واقعیت آن‌ها مرگ و ویرانی است.

پرسش اساسی این است: چگونه ممکن است تمدنی که خود را مدافع آزادی و حقوق بشر می‌نامد، به ابزارهایی افتخار کند که مأموریتشان تنها کشتن است؟ اگر علم و فناوری باید در خدمت بهبود زندگی انسان باشد، چرا چنین بخش عظیمی از منابع مالی و علمی جهان صرف ساخت ابزارهای نابودی می‌شود؟

حتی مفاهیمی مانند «بازدارندگی» و «امنیت ملی» که برای توجیه این روند به کار می‌روند، در عمل سرابی بیش نیستند. وجود این سلاح‌ها نه امنیت واقعی آورده و نه مانع جنگ شده است، بلکه به افزایش بی‌اعتمادی و مسابقه تسلیحاتی دامن زده است. نتیجه چنین وضعی، جهانی است که در آن هر روز احتمال یک جنگ بزرگ و فاجعه‌بار بیشتر می‌شود.

3. ریاکاری جهان اسلام در برابر مهاجران

اگرچه نقد اصلی متوجه قدرت‌های بزرگ است، اما جهان اسلام نیز از تناقضات اخلاقی مصون نمانده است. در گفتار، بسیاری از رهبران اسلامی بر «امت واحده» و ضرورت همبستگی مسلمانان تأکید می‌کنند. در عمل، اما، رفتار آن‌ها با مهاجران و پناهجویان فقیر نشان‌دهنده بی‌رحمی و بی‌اعتنایی است.

مهاجرانی که از جنگ، فقر یا ظلم گریخته‌اند و تنها به دنبال لقمه‌ای نان و اندکی امنیت‌اند، در کشورهای اسلامی با تحقیر، محدودیت و حتی اخراج اجباری مواجه می‌شوند. این رفتار نه تنها با آموزه‌های اسلامی که بر یاری مظلومان و حمایت از آوارگان تأکید دارد مغایرت دارد، بلکه به چهره اسلام در جهان آسیب جدی می‌زند.

پیامبر اسلام (ص) مهاجران و انصار را به‌عنوان الگویی از همبستگی و حمایت معرفی کرد. قرآن کریم بارها مسلمانان را به کمک به مستضعفان فراخوانده است. اما آنچه در عمل می‌بینیم، فاصله‌ای عمیق میان تعالیم دینی و رفتار سیاسی است. این ریاکاری، هم اعتبار اخلاقی کشورهای اسلامی را خدشه‌دار می‌کند و هم اعتماد ملت‌ها به ایده «امت واحده» را از بین می‌برد.

4. تراژدی مضاعف: وقتی انسانیت قربانی می‌شود!

ترکیب این دو وضعیت، حقوق بشر گزینشی قدرت‌های جهانی و ریاکاری کشورهای اسلامی، به تراژدی مضاعفی منجر شده است. از یک سو، قدرت‌هایی که باید مدافع ارزش‌های انسانی باشند، خود به بزرگ‌ترین ناقضان آن بدل شده‌اند. از سوی دیگر، جوامعی که باید بر اساس آموزه‌های اخلاقی و دینی نمونه‌ای متفاوت ارائه دهند، گرفتار منافع کوتاه‌مدت و بی‌توجهی به مظلومان شده‌اند.

در نتیجه، قربانیان اصلی این بازی سیاسی و اخلاقی مردم عادی‌اند، کودکی که در غزه زیر آوار جان می‌دهد، خانواده‌ای که در اوکراین آواره جنگ شده است، یا مهاجری که در کشوری اسلامی با تحقیر و بی‌رحمی رانده می‌شود. این واقعیت تلخ نشان می‌دهد که انسانیت در جهان امروز به حاشیه رانده شده و سیاست و قدرت جای آن را گرفته‌اند.

5. راهی به سوی بازاندیشی

با وجود این شرایط ناامیدکننده، هنوز می‌توان راهی برای بازاندیشی یافت. نخستین گام، پذیرش این حقیقت است که حقوق بشر نباید به ابزار سیاسی تبدیل شود. نهادهای بین‌المللی باید بر اساس اصول یکسان عمل کنند، نه بر اساس منافع قدرت‌ها. همچنین، جهان نیازمند محدود کردن مسابقه تسلیحاتی و بازگرداندن علم و فناوری به مسیر خدمت به انسان است.

در جهان اسلام نیز ضروری است که شعار امت واحده به عمل واقعی تبدیل شود. این امر مستلزم ایجاد سیاست‌های انسانی در قبال مهاجران و مستضعفان است، به‌گونه‌ای که ارزش‌های دینی در رفتار اجتماعی و سیاسی تجلی یابند. تنها با چنین بازاندیشی می‌توان به بازسازی اعتماد و بازگرداندن اعتبار به ارزش‌های انسانی امیدوار بود.

در نتیجه میتوان به عرض رساند که آنچه امروز در جهان جریان دارد، تناقضی آشکار و تراژدیک است، از یک سو شعار آزادی و حقوق بشر، و از سوی دیگر نسل‌کشی، جنگ و مسابقه سلاح‌های مرگبار. این تناقض وقتی عمیق‌تر می‌شود که در جهان اسلام نیز میان ادعای امت واحده و رفتار واقعی با مهاجران فاصله‌ای عمیق وجود دارد.

اگر بشریت می‌خواهد از این دور باطل رهایی یابد، باید ارزش‌های انسانی را بدور از مرزها، مذاهب و منافع بازتعریف کند. حقوق بشر باید اصل جهان‌شمولی باشد که برای همه انسان‌ها، بدون تبعیض، به کار رود. همچنین، کشورهای اسلامی باید آموزه‌های دینی خود را در رفتار واقعی با مظلومان پیاده کنند، نه در شعار.

در غیر این صورت، سخن گفتن از آزادی و حقوق بشر چیزی جز یک کار احمقانه و تراژدیک نخواهد بود، تراژدی‌ای که قربانیان اصلی آن همواره مردم بی‌دفاع و مظلوم جهان هستند. والسلام

 

۱۴۰۴ مهر ۹, چهارشنبه

تحلیل قضایی

  

پاکستان سرزاغ بودنه می‌گیرد



غلام علی صارم

دوشنبه 7/7/1404

« نگاهی به جلسه امروز یکعده افغانهای متواری با پاکستان»

در فرهنگ و زبان مردم افغانستان ضرب‌المثل‌ها همیشه بازتاب‌دهندۀ تجربه‌های تلخ و شیرین زندگی بوده است. یکی از این ضرب‌المثل‌ها که در شرایط امروز روابط افغانستان و پاکستان به خوبی معنا پیدا می‌کند، همین است که «پاکستان سرزاغ بودنه می‌گیرد». این مثل زمانی به کار می‌رود که کسی دست به کاری بزند که نه توانایی آن را دارد و نه جایگاهش اجازه می‌دهد، اما صرفاً برای نمایش و خودنمایی به کاری می‌پردازد که آخرش جز رسوایی چیزی به بار نمی‌آورد.

در روزهای اخیر پاکستان بار دیگر گروهی از افراد را که خود را «نمایندگان احزاب و چهره‌های سیاسی افغانستان» می‌نامند، گرد هم آورده و با آنان نشست‌هایی ترتیب داده است. اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که هیچ‌یک از این افراد نمایندۀ واقعی مردم افغانستان نیستند. نه جایگاهی میان توده‌ها دارند و نه مشروعیتی که سخن‌شان شنیده شود. بیشترشان کسانی‌اند که در گذشته با معاملات پنهانی، زدوبندهای ناسالم و روابط پشت پرده توانسته بودند کرسی یا مقامی به دست آورند، اما هیچ‌گاه در میان مردم به عنوان چهره‌های اصیل و محبوب شناخته نشدند.

درماندگی آشکار پاکستان:

این گردهمایی‌ها بیش از آنکه نشانی از قدرت پاکستان باشد، پرده از درماندگی و سردرگمی آن کشور در برابر افغانستان برمی‌دارد. پاکستان سال‌هاست می‌کوشد افغانستان را در محور منافع خود نگه دارد، اما واقعیت این است که شرایط منطقه و بیداری مردم افغانستان دیگر اجازه نمی‌دهد سیاست‌های کهنۀ اسلام‌آباد کارگر بیفتد. از همین روست که به گردآوری چند چهره بی‌رمق و بی‌اثر بسنده کرده و با هیاهوی رسانه‌ای می‌خواهد نشان دهد که گویا در امور افغانستان تأثیرگذار است.

در واقع پاکستان از مسیر اصلی بازمانده و به قول مردم ما «سرزاغ بودنه می‌گیرد»؛ یعنی به دنبال چیزی می‌رود که در شأن و توانش نیست. این کشور اگر می‌توانست، سال‌ها پیش با همین مهره‌ها وضعیت افغانستان را تغییر می‌داد، اما گذر زمان نشان داده که نه تنها چنین ظرفیتی ندارد، بلکه خود درگیر مشکلات عمیق سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است.

چرا این نشست‌ها بی‌فایده است؟

1.    نبود مشروعیت مردمی:

   افرادی که پاکستان آنان را گرد آورده، در میان مردم افغانستان جایگاهی ندارند. اگر امروز انتخابات آزاد برگزار شود، کمتر کسی حاضر است به آنان رأی دهد. مردمی که سال‌ها درد جنگ، فقر و خیانت سیاسی را دیده‌اند، دیگر به چهره‌های معامله‌گر اعتماد نمی‌کنند.

2.    غیبت نیروهای واقعی افغانستان:

   کسانی که امروز در میدان افغانستان نفس می‌کشند، درد مردم را می‌دانند و بار جنگ و صلح را بر دوش دارند، در این نشست‌ها حضور ندارند. وقتی نیروهای اصیل اجتماعی و سیاسی غایب باشند، هر گفت‌وگویی از اساس بی‌ارزش است و کسانی شعار نمایندگی مردم را سرمیدهند که حتی مورد اعتماد خانواده های خود نیستند. بقول معروف« در شهر وقتی کسی نبود، بز نام خود را عبدالکریم می گذارد.»

3.    تکرار سیاست‌های ناکام گذشته:

   پاکستان بارها تلاش کرده با استفاده از افراد ضعیف و معامله‌گر، سیاست‌های خود را بر افغانستان تحمیل کند، اما بارها ناکام شده است. باز تکرار همان روش‌های شکست‌خورده فقط نشان می‌دهد که اسلام‌آباد راه تازه‌ای ندارد و همیشه دنبال استراتیژی های کهنه و فرسوده و ناکام قدم برداشته است.

پیام به چهره‌های اجیر:

به این بزرگوارانی که خود را نمایندۀ مردم جا زده‌اند باید گفت: اگر کاری از دست‌تان برنمی‌آید، دست‌کم برای مردم دردسر نسازید. افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند وحدت و آرامش است. شما که سال‌ها از منابع این کشور استفاده کردید و حاصل آن جز فساد و تباهی نبود، دیگر چه ضرورتی دارد باز هم در صفحه سیاست ظاهر شوید و دستاویزی برای بیگانگان شوید؟ تاریخ دربارۀ شما قضاوت خواهد کرد. مردم افغانستان هرگز فراموش نمی‌کنند که چه کسانی در روزهای دشوار به جای ایستادن در کنار ملت، پای سفره بیگانه نشستند. بدانید که هر سخن و هر امضا و هر لبخند شما در این نشست‌ها سندی خواهد بود بر ناتوانی‌تان، نه نشانی از نفوذ و قدرت.

پاکستان و بحران هویت منطقه‌ای:

پاکستان از بدو پیدایش همواره در بحران هویت دست و پا زده است. این کشور میان وابستگی به قدرت‌های خارجی و نیاز به مشروعیت داخلی گیر مانده است. از یک سو تلاش دارد خود را در چشم قدرت‌های جهانی شریک منطقه‌ای نشان دهد، و از سوی دیگر می‌خواهد بر افغانستان سایه بیندازد تا ضعف‌های داخلی‌اش را بپوشاند.

اما تجربه نشان داده که هرگاه پاکستان به امور افغانستان دخالت کرده، نه تنها به هدف نرسیده بلکه مشکلات خود را بیشتر کرده است. امروز اقتصاد بیمار، سیاست ناپایدار و اعتراض‌های گسترده داخلی، اقدامات مسلحانه و حمله به مراکز نظامی در چند ایالت، اسلام‌آباد را به جایی رسانده که به جای حل مشکلات خویش، به نمایش‌های بی‌حاصل در مورد افغانستان رو آورده است.

مردم افغانستان چه می‌خواهند؟

مردم افغانستان خواستار صلح، استقلال و زندگی شرافتمندانه‌اند. آینان نمی‌خواهند بازیچه دست این و آن کشور باشند. برای افغان‌ها مهم نیست که پاکستان چه نمایش‌هایی ترتیب می‌دهد، مهم این است که سرنوشت‌شان به دست خودشان رقم بخورد.

مردم می‌دانند که هیچ نیروی بیرونی دل‌سوز آنان نیست. اگر کسی صادقانه می‌خواهد به افغانستان کمک کند، باید از مسیر احترام به استقلال و اراده مردم وارد شود، نه با جمع‌آوری چند چهره بی‌رمق و تبلیغ پوچ.

درنتیجه باید گفت که نشست‌اخیر پاکستان ( دوشنبه هفتم میزان 1404) با آن دسته از افراد که ادعای نمایندگی افغانستان را دارند، چیزی جز پرده‌برداری از درماندگی اسلام‌آباد نیست. پاکستان بارها تلاش کرده افغانستان را در محور منافع خود نگه دارد، اما امروز بیش از هر زمان دیگری آشکار شده که این کشور توانایی ندارد در سرنوشت افغانستان نقش‌آفرین باشد.

به همین دلیل است که می‌گوییم: پاکستان سرزاغ بودنه می‌گیرد. کاری را آغاز کرده که نه توان آن را دارد و نه نتیجه‌ای برایش خواهد داشت. تنها چیزی که به نمایش گذاشته، ناتوانی و بی‌برنامگی است.

به این بزرگوارانی هم که خود را در این بازی شریک کرده‌اند، پیام ما روشن است:

«اگر نمی‌توانید برای مردم‌تان کاری کنید، لااقل برای‌شان دردسر نیافرینید»