۱۳۹۹ آبان ۱۹, دوشنبه

عوامل مهم شکل گیری .........

 

عوامل مهم شکل گیری قدرت در حکومت های معاصر افغانستان

بررسی عوامل مهم  شکل گیری قدرت درحکومت های معاصر افغانستان، یک بحث طولانی را ایجاب می نماید، ولی از آنجاییکه 

ما در پی نگارش مقاله مختصر در این زمینه هستیم ناگزیریم که  روس مطالب را خدمت دوستان و علاقه مندان به تاریخ افغانستان ارائه نموده و شرح مفصل مطالب را در کتب تاریخ مربوطه آدرس بدهیم .

اینرا نیز باید اذعان داشت که در افغانستان حکم به صحت و ثقم  موضوعات تاریخی نهایت مشکل است، زیرا گردانندگان اصلی قدرت هیچگاهی اسناد و شواهد تاریخی را که در اختیار داشتند بدسترس مردم و نویسندگان و پژوهندگان قرار نداده اند و از طرفی بقول علمای تاریخ که تاریخ هرروز در همان روز باید نوشته شود،  اگر برای فردا موکول شد یقینأ تحریف می گردد. بناء در نگارش مسایل تاریخی در افغانستان باید نهایت احتیاط را در نظر داشت .

آنچه را در پیوند به عنوان انتخاب شده در ذیل مطالعه می فرمایید، مطالبی استکه از لابلای کتب تاریخی کشور که اسم همه خدمت ارائه خواهد شد بدست آمده است .

در یک بررسی و نتیجه گیری کلی باید اذعان داشت که در شکل گیری قدرت در حکومت های معاصر افغانستان جدا از دیگر عوامل دوعامل بیشترین اثر را داشته است، و آن عبارت است از : مذهب و قومیت . که در دوره های مختلف با مختصر توضیحی خدمت ارائه می گردد.

--عصر حکومت میروس خان : میرویس خان هوتکی زمانی اقدام به بدست آوردن قدرت نمود که قندهار تحت تسلط حکومت صفوی و بوسیله فرمانده گرگین اداره می شد. درهمین دوره میرویس خان تبعیدأ به مرکزپادشاهی فرستاده شد اما اوبجای اینکه زندانی شود با درایتی که داشت آزاد ماند و از همانجا به سفر حج رفت . در مکه علمای اهل سنت را جمع و از ظلم حکومت صفوی با آنها صحبت و کتبا فتوای جهاد را علیه حکومت شیعه مذهب ایرانی گرفت .

هنگام بازگشت زمانی که گرگین خواست با میرویس ارتباط نزدیک داشته باشد دخترش را به پسر خود خواستگاری نمود، اما میرویس به قوم خود پناه برده و این را بخود ننگ و ذلت تلقی کردند. البته باوجودیکه ایشان دختری از خدمتگاران را به او فرستادند باآنهم اقوام خود را جمع نموده و فتوای علمای مکه را به ایشان نشان داد و مردم را به قیام علیه گرگین دعوت نمود. و بالاخره گرگین را با همین دو انگیزه مذهبی و قومی کشته و حکومت را بدست گرفت.

--احمد شاه ابدالی : انتخاب احمدشاه ابدالی نیز با انگیزه مذهبی و قومی بود،  انتخاب در جرگه که همانا یک ساختار قبیله است و انتخاب هم بوسیله صابرشاه کابلی (بعضا لاهوری) پسر استاد لایخور که یک روحانی مورد احترام همه اقوام قندهار بود صورت گرفت.

احمد شاه در دوران حکومت خود لقب خان ملا یا ملاباشی  را به یکی از روحانیون داد که درواقع همان منصب قاضی القضات امروز است و اکثر موارد از ایشان کمک میخواست و فتاوای احمدشاهی را بوسیله ایشان بوجود آورد که تا عصر عبدالرحمن خان معرعی الاجرا بود.  در جنگ ها همیشه از خان های قبایل کمک میخواست و لشکر کشی ها را بوسیله آنها اداره میکرد. حتی در مورد کار های داخلی، زمانی که شهر احمدشاهی را آباد می کرد دیگران وقتی از دادن زمین ابا ورزیدند  او به قوم پوپلزایی که خود وابسته به آن بود رجوع و آنها هم او را کمک کردند .

بالاخره درنحوه بقدرت رسیدن و ادامه قدرت او بجز همین دو گزینه (مذهب و قبیله ) گزینه موثر تر دیگر را نمی یابیم .

درعصر حکومت تیمور شاه پسرش  این گزینه ها تضعیف گردیدند؛ زیرا او با توجه به اینکه در کنار علما و دانشمند و شاعران نامدار و بزرگ هرات رشد کرده بود چندان سرسازگاری با خوانین و اربابان نداشت و به همین علت بود که بخاطر شکستن قدرت بی حد خوانین پایتخت را به کابل منتقل نمود.

نوت: البته در انتقال قدرت دلایل دیگری هم وجود دارد اما شاخص ترین موضوع همین است .

پسران تیمور با وجود اینکه سالها کشور را با قدرت طلبی های خود گرفتار بحران و آشوب کردند، نقش گزینه های مذهب و قوم در همه دوره ها مخصوصا عصر محمود به مشاهده میرسید و در همین دوره ها حتی یک سلسله جنگ های مذهبی را نیز تاریخ گواهی میدهد که یک نمونه فتوای میرواعظ علیه شیعیان و دستور قتل عام آنها میباشد که آغاز جنگ و آشوب هم در همین کابل بوده است .

در پادشاهی عبدالرحمن خان برجستگی هردو مورد فوق الذکر را بصورت خیلی آشکار می بینیم .

عبدالرحمن با کینه که از چند لحاظ با مردم شیعه و هزاره داشت ، جنگ را علیه این مردم آغاز کرد و طی سه سال 62% مردم هزاره را به قتل رساند، دهها هزار تن را اسیر و به عنوان برده درکابل و قندهار و بیرون ار کشور بفروش رساند، هزاران تن آواره گردیده و تاامروز در ایران، پاکستان و هند زندگی می کنند .

او نیز این همه جنایات ضد بشری خود را رنگ مذهبی داده و با گرفتن فتوا از علمای اهل سنت عمل پست و شنیع خود را توجیه نمود.

او وقتی بزرگترین مصلی و اثر تاریخی کشور را در هرات بدستور انگلیسها تخریب کرد و پنجده را نیز بدستور آنگلیس واگذار نمود مردم این اعمال را بخود ذلت دانسته دست به شورش و تظاهرات زدند اما عبدالرحمن با گرفتن فتوا از چند ملای درباری و بزرگ مجددی ها مبنی بر لزوم تخریب مصلی، آتش قهر مردم را فرونشاند .

حبیب الله پسر ش بمجردیکه به قدرت رسید اضافه از چهار زن را که داشت طلاق کرد،  اوبخاطر جلب حمایت ملا ها و مردم سنتی از جهاد حمایت کرد، برای ملاهای تبعیدی عفو عمومی اعلان کردو سید حسن گیلانی را که عبدالرحمن پدرش اجازه ورود به افغانستان را نداده بود در افغانستان سکنا داد.

برای اعضای خانواده از اعم کارمند و غیرکارمن معاش سالانه تعیین نموده و خان های که به نحوی با خانواده وابستگی داشتند وتعدادی هم از خوانین قبایل از پرداخت مالیات معاف بودند.

اوبا وجود عیاشی و بی بندوباریی که حدو اندازه نداشت ، جمع آوری زنها های خوب صورت در حرم و تشکیل محافل عیاشی بحدی که حسادت ملکه را برانگیخته واو صورت  چندین زن مظلوم را مسخ کرده و طفل چند زن را سقط کرد. از هرقوم و منطقه یک زن داشت،  با وجود این همه فساد اخلاق او تظاهر به دین و مذهب می کردو همیشه این شعر را میخواند:

نزدخردشاهی و پیغمبری

چون دونگینند و یک انگشتری

امان الله خان پسرش با وجودیکه دم از تجدد و تمدن میزد درتحکیم پایه های قدرت خود در نخستین روز های بقدرت رسیدن در گام نخست ملاهای چون فضل محمد و فضل عمر مجددی و بعدأ نورالحقایق و شمس الحایق ،  مولوی فضل الحق، مولوی محمد جان، مولوی عبدالواسع قندهاری  مولوی حمید الکوزایی از او حمایت کردند . 

همچنان دیدار با قبایل مخصوصا آنسوی خط دیورند و پشتیبانی از شورش های قومی و.... اتکای او را به قبیله روشن می نماید .

وقتی تعدادی از مخالفین را حکم به اعدام داد یکی از وزرا گفت که اگر اینها محاکمه شوند بهتر خواهد بود، امان الله در جواب گفت: مگر نمیدانید که من نواسه عبدالرحمان خان هستم ؟

نهایتا امان الله همان گونه که با پشتیبانی علمای دینی برسریرسلطنت تکیه زد، همانگونه با مخالفت علمای دینی سلطنش از بین رفت.

همینطور آمدن و رفتن حبیب الله کلکانی هردو با انگیزه قومی و مذهبی بود.

نادرخان با انگیزه قومی قدرت را بدست گرفت و با تکیه به دین و مذهب رقیب خودش حبیب الله کلکانی را از بین برد، او در حاشیه قرآنی که برای حبیب الله به اصطلاح امان نامه نوشته میگویند در خانواده حبیب الله موجود است .

شورش های مجددی که درمناطق شمالی بوجود آمد نادر خان افراد جنگی جنوبی را با انگیزه قومی به شمالی سوق و آن مناطق را مورد تاراج قرار داده و هزاران انسان را به قتل رساند.

درحکومت پسرش ظاهر که در گام نخست عمویش هاشم خان و بعد شامحمود و بعد پسر عمویش داود قدرت را با عنوان صدارت به دست داشتند. اتکا به قدرت قبیله و مذهب عملا مشاهده می گردد. موضوع رسمیت صرف مذهب تسنن در حکومت و نادیده گرفتن شیعیان کشور، تاسیس پشتو تولنه و توزیع زمین های مردم شمال به اقوام پشتون بهترین دلیل براثبات مدعا میباشد.

کمونیست هارا که اکثرأ تاریخ زنده این دوره هستند، اینها نیز فاشیست تر از هر فاشیست تاریخ عمل کردند.

در نتیجه میتوان گفت که با مطالعه تاریخ میتوان حکم به این موضوع کرد که در تحکیم پایه های قدرت در همه اعصار مخصوصا حکومت های معاصر کشور دوگزینه مهم ( مذهب و قبیله ) نقش مهم و اساسی داشته است. البته با توجه به اینکه در اکثر موارد نقش قیبیله برجستگی خودرا دارد،  حتی در حکومت های همین دوره که به اصطلاح عصر عصرالکترونیک است و دنیا بفکر جوامع فراملیتی و فرامذهبی و فراصنعتی هستند ، ما را افکار پوچ و گندیده فاشیزم و استبداد قبیله به گروگان گرفته است .

امیدوارم مطالعه این مختصر انگیزه ای شود برای مطالعه تاریخ کشور به جوانان و دانشجویان عزیز.

برای شرح بیشتر این مطالب دوستان میتوانند به منابع ذیل رجوع نمایند:

افغانستان در مسیر تاریخ «غبار» - افغانستان در پنج قرن اخیر «فرهنگ » افغانستان در پرتوتاریخ « کهزاد» سراج التواریخ «کاتب » فشرده تاریخ افغانستان «فاروق انصاری» بالاحصار کابل « کهزاد» افغانستان در قرن نزده « رشتیا» رستم التواریخ « هاشم آصف» تاریخ احمدشاهی « محمود حسینی » عین الوقایع«یوسف ریاضی هروی» .

===============================

                                 

 

۱۳۹۹ آبان ۸, پنجشنبه

: حاكميت مقتدر نياز عاجل در افغانستان--

حاكميت مقتدر نياز عاجل در افغانستان

غلام علی صارم 

هر كشور و  اجتماع به خاطر ايجاد يك سلسله اوامر و پيشبرد برنامه ها و پلانهاي همگاني، نياز به يك هيأت عالي رتبه دارد تا پيوند و همبستگي را در اجتماع ايجاد و عملي نمايد، و مهمتر از همه اين كه در يك اجتماع و يا در يك سرزمين مسايلي پيش مي ايد كه احتياج به اقدام همگاني دارد مثل تأمين امنيت، دفع تجاوز خارجي، باز سازي كشور و... و اين كار زماني صورت پذير خواهد بود كه يك هيأت عالي رتبه با قاطعيت و مشروعيت و اقتداردر رأس قرار داشته باشد.

اين ضرورتي است كه بشر از دير زمان به آن پي برده و آن را احساس نموده و به آن شيوه ها و سيستم ها وراه كار هاي مختلف ارائه نموده است. از اين هيأت عالي رتبه تعابير مختلف صورت گرفته، مثل دولت، حكومت و ... در بعضي از منابع مي بينيم كه معني اين دو را به هم آميخته اند، در حاليكه با هم فرق دارند و حكومت يكي از عناصر بنيادي دولت بوده و براي دولت است. در اين جا ما در پي توضيح اين مطلب نيستيم زیرا اين خود بحث مفصل و جدا گانه اي است و اين مقاله كه نوشتنش در نظر است گنجايش آن را هم ندارد. بحث ما مسئله نياز يك اجتماع است به يك چنين قدرتي كه مشروع و هماهنگ كننده اقدامات همگاني و تأمين امنيت و جلو گيري از مفاسد اجتماعي باشد. و اين نياز چگونه بر آورده مي شود؟

گفتيم از اين هيأت مقتدر كه ما را منظور است و از آن تعبيري به دولت و حكومت گرديده و بعضأ اين دو را به هم آميخته اند، به ذكر نمونه هاي مختصر مي پردازيم. 

ديد گاه ها در مورد دولت

ابن خلدون مي گويد«جهان بوستاني است كه ديوار آن دولت است و دولت قدرتي است كه بدان دستور يا سنت زنده مي شود، دستور سياستي است كه سلطنت آنرا اجرا مي كند، و سلطنت آئيني است كه سپاه آن را ياري مي دهد، و سپاه ياراني باشند كه ثروت آن ها را تضمين مي كند و ثروت روزيي است كه رعيت آن را فراهم مي آورد و رعيت بندگاني باشند كه داد آنها را نگه مي دارد و داد بايد در ميان همه مردم اجرا شود و قوام جهان بدانست و جهان بوستاني است.» (1)

و انوشيروان مي گويد«كشور به سپاه، سپاه به دارائي، دارائي به خراج، خراج به آباداني و آباداني به داد استوار است.»

در متون اسلامی هم تاکیدات زیادی برتامین عدالت گردیده است ، اگر در قرآن کریم یک بار صلح را به عنوان خیر یاد کرد ه اما در ارتباط تامین عدالت تاکیدات فراوان دارد.

مي بينیم كه آنچه در باره دولت و كشور به منظور اجراي برنامه ها ذكر گرديده همان مطلبي است كه امروز به عنوان وظايف حكومت در مورد آنها بحث صورت مي گيرد. 

و اما دولت در نظريات معاصر

در اينجا نيز به نظريات مختلف بر مي خوريم و به جهت اختصار مطلب صرف به ذكر چند نمونه اكتفا مي نمائيم:

بلونشي: دولت «مردمي از لحاظ سياسي سازمان يافته در سرزميني معين است»

ويلسون: دولت را «مردم سازمان يافته طبق قانون در سرزمين معين تعريف مي كند.»

گارنر: «اجتماع انسان هاي كم و بيش زيادي است كه سرزميني را در تصرف دائمي دارند، از كنترل خارجي مستقل يا به تقريب مستقل اند و حكومت سازمان يافته اي دارند كه بيشتر ساكنان آن سرزمين به طور عادت از آن اطاعت مي كنند» (2)

اگر تعاريفي كه در مجموع از دولت صورت گرفته جمع بندي نمائيم به اين مفهوم مي رسيم كه دولت بايد از لحاظ حقوقي داراي جمعيت، حكومت، سرزمين و حاكميت (انحصار قدرت باشد و اگر با هر ديدي غير از اين هم نگاه بكنيم جز همين ويژه گي ها و مفاهيم را نخواهيم به دست آورد.)

حالا با نگاهي به سرزمين مظلوم و بازيچه قرار گرفته افغانستان در مي يابيم كه آن چه اينجا وجود ندارد حكومت، حاكميت و داد(عدالت) است؟. استعمار هفت رنگ در تلاش تشنج آفريني و اشتعال دائمي آتش جنگ در اين تل خاكستر است، و عده اي خود فروخته هم خود را وسيله اين كار قرار داده اند.

سوال اينجاست، ايا اينهايي كه در حال حاضر قدرت را به دست دارند فرمانرواي اين كشور نيستند؟جواب يك كلمه است: نه خير!

زيرا فرمانروايي مردم زماني به مرحله اجرا قرار مي گيرد كه حد اقل اين دو ركن اساسي در آن رعايت شده باشد. (3)

حكومت بايد ريشه در پايگاه مشروعي داشته باشد تا حق اعمال نفوذ و اعمال ولايت را از آن كسب كند (4) اعمال قدرت و برنامه ريزي ها با مصالح اجتماعي ساز گار باشد كدام يك از اين دو مورد را در قدرت هاي موجود مي بينيم، پايگاه مشروع، مصالح اجتماعي، كدام؟ و دليلي كه در بالا ذكر كرديم نيز عدم حاكميت اين ها را روشن مي سازد چون نه كشور از وحدت سياسي بر خور دار است و نه استقلال در تصميم گيري و عمل وجود دارد.

مشروعيت و اما شرايط موجود:

افغانستان امروز در موقعيتي قرار دارد كه موضوعات جمعيت، حكومت سرزمين حاكميت همه و همه زير سوال است؟ اين استقلال گفتن ها و گاهگاهي مراسمي را به عنوان تجليل از استقلال بر پا كردن ها به نظر نگارنده جز خود فريبي، آزادي نمائي و خاك به چشم مردم پاشيدن چيزي نیست.

يك طرف ادعاي استقلال و يك طرف به كمك دشمن به جنگ همديگر وارد معركه شدن و كشور و مردم را به خاك و خون كشيدن چه مي تواند باشد؟ آيا اين استقلال است يا اسارت؟

درست يك سلسله منافع ظاهري و مادي گردانندگان را نمي توان ناديده گرفت، ولي عاقبت كار چه خواهد شد؟ (فاعتبرو ا بااولوالابصار) اين را نيز بايد تصريح كرد كه حاصل جنگ هاي جاري همانطوري كه تا هنوز عملاً مشاهده شده تباهي مردم و ويراني كشور بوده، و از طرفي جنگ هم جنگ نابرابر و با دو روش كاملاً‌متفاوت و اين تفاوت عملاً‌در وسايل و امكانات نظامي تاكتيك هاي جنگي، روحيه افراد و دهها مورد ديگر ديده مي شود

حاصل اين وضعيت فقط تداوم بحران است و بس.

پس به اين حساب سراغ استقرار امنيت و تشكيل حكومت مقتدر را در كجا بگيريم؟ 

آيا از سازمان ملل متحد؟

نه، زيرا:

بعد از 1945، تحقق صلح و تشكيل اين سازمان بين 150 تا 160 بر خورد داخلي سرتاسر جهان را به ويراني كشانده، هفت ميليون و دو صد هزار نفر سرباز به قتل رسيد، (شمار سربازاني كه در جنگ جهاني اول كشته شدند هشت ميليون و چهار صد هزار بود) اگر بعد از 1945 شمار كشته شدگان غير نظامي را هم اضافه كنيم رقم مذكور به 33 تا چهل ميليون نفر مي رسد.

سازمان ملل متحد دو صد عضو دارد، شصت كشور عضو در گير جنگ است بعد از 1945 در كره زمين تنها سه هفته جنگي وجود نداشته، بنا براين سال هاي 1945 تا كنون (1990) را «عصر پس از جنگ» ناميدن به معني آميختن تراژدي با طنز است.) (3)

از جانب ديگر مطالعه كار نامه اين سازمان انسان را به وادي شك و ترديد مي اندازد، من بد بين اين سازمان نيستم، موارد زيادي وجود دارد كه اين سازمان در افغانستان و كشور هاي مختلف دنيا عملكرد هاي مثبت داشته، ولي متأسفانه در افغانستان هر باري كه اين سازمان به خاطر استقرار امنيت تلاش هاي خود را جدي و به اصطلاح از سر گرفته و هيأتي به داخل اين كشور اعزام نموده جنگ و خونريزي هم از سر گرفته شده و شديد گرديده، اگر باور نداريد تاريخ هاي رفت و آمد محمود مستيري و آغاز هر دوره از جنگ هاي طالبان و جناح مقابلش را تحقيق نمایید، وهمچنان آمدن آقاي و ندرل به كابل و آغاز موج جديدي از درگيري در شمال كشور. پاي اين سازمان در افغانستان طبق آن ضرب المثل معروف افغانها (آمدن ملا و و يران شدن ده) شده است. 

از سازمان كنفرانس كشور هاي اسلامي؟ نه، زيرا!

مداخلات مستقيم و غير مستقيم بعضي از اعضاي اين سازمان، عملا از اتخاذ تصميم بجا و قاطع آن را باز داشته است، و اين مطلبي است كه كشور هاي مداخله گر امروز حتي از اين امر تقيه هم نمي كنند. باوجودیکه امروز با حضور قوای آیساف و ناتو حضور این سازمان در کشور های اسلامی مخصوصا افغانستان کمرنگ گردیده باآنهم دست از مداخلات غیر اصولی و اسلامی برنمیدارند. 

بنا بر اين:

صلح، امنيت، حكومت مقتدر هيچگاهي در يك كشور از بيرون مرزهاي آن نخواهد آمد، و انسان هاي وابسته و خود فروخته هم به درد كشور نخواهد خورد، وابستگان شرق و غرب در مراحل مختلف در اين كشور حكومت كرده اند، مهم نيست در هر عصري اين چنين افراد وابسته با قيافه هاي متفاوت روي كار بيايند، با ريش و عمامه، چون امير دوست محمد خان و عبدالرحمن خان و يا با دريشي و نيكتائي چون تره كي و ببرك، وابسته، وابسته است.

تنها راه حل اين بحران تن دادن كلان شونده هاي موجود به توزيع و مشاركت سياسي و احترام به آراء و نظريات مردم است، تا زمينه هاي ايجاد يك پارچگي ملي و حاكميت مقتدر به وجود آيد،شرم آور است در این عصر که عصر تکنالوژی یاد می شود و دنیای دیگر به فکر جوامع فرامیلتی هستند ، اروپا صاحب پارلمان مشترک ، قانون مشتر ک ، پول مشترک و... می شود اما ما بداخل یک کشور باوجود دین مشترک رسوم و عنعنات مشترک ، سرنوشت مشتر ک بازهم گرفتار نفاق و امتیاز طلبی های قومی  که در دنیا دیگر خریدار ندارد هستیم ، حتی جمعی از بزرگان این کشور تا هنوز که هنوز است غرق در منجلاب فاسد فاشیزم هستند. طرح ما در این زمینه فقط اصلاحات است ، ما معتقد به یک نهضت اصلاحی هستیم و راه چاره را در اصلاحات میدانیم و در این زمینه هم طرح داریم و هم آمادگی استدلال.

اقدام مردم به اين كار مي تواند سرعت بيشتر بخشد، زيرا در صف آن هايي كه وسيله ادامه بحران گرديده فكر آزاد و قدرت تصميم گيري مستقل به نفع كشور به چشم نمي خورد، در غير آن، استقلال، هويت سياسي، تماميت ارضي و... زيرا سوال و خون شهدا گريبانگير همه خواهد بود.

منابع:

1-      مقدمه ابن خلدون، ج1، ص 72

2-      بنياد هاي علم سياست «عبدالرحمن عالم» ص 137

3-      جنگ ضد جنگ «آلوين تافلر» ص 14

(احصائيه مذكور چنانچه مشاهده شد تا سال 1990است، حتما در اين  سالهای بعد با توجه به جنگ هاي خونين و متعددي كه رخ داده از جمله جنگ هاي افغانستان، كشمير، عراق، چيچن و ... رقم مذكور بالا رفته است.)


۱۳۹۹ مهر ۴, جمعه

پنجم میزان یادآور خاطره شیرین محو یک جنایت کار-

 

نجیب آخرین مهره فساد کمونیزم در افغانستان
غلام علی صارم- 
آخرین مهره کمونیستها در افغانستان جاسوس معلوم الحال کا جی بی ( داکتر نجیب) بود که باخوش خدمتی به باداران خود و امتحان موفق در کشتار و شکنجه بی گناهان ، با کنار زدن ببرک کارمل قدرت را بدست گرفت.
تاریخ جنایات نجیب چه قبل از اینکه قدرت کشور را بدست بگیرد مخصوصأ در زمانی که رئیس اداره بدنام خاد بود، داستانی نیست که به یک کتاب و دو کتاب خلاصه شود ، چه رسید به این نوشته مختصر .  عصر حکومت نجیب نیزهمچون اسلاف مزدور و خود فروخته و بدنامش همراه بود با هزاران جنایت و خونریزی .
سال 1371 زوال این شجره خبیثه فرارسید  و نجیب بعداز آنکه عساکر خودش در میدان هوایی مانع فرارش گردیدند ، در برگشت بدفتر ملل متحد پناهنده شد.
بقایای حزب بدنام او با استفاده از عفو عمومی که احزاب مجاهدین اعلان کرده بودند، آمدند و به گروه های مجاهدین پناه بردند.  باید متذکر شویم که عفو عمومی بزرگترین خیانت به خون شهدای میلیونی کشور بود که رهبران گروه ها بخاطر تیره ساختن سیاهی لشکر اعلان کردند و گروه های جهادی را با وجود اینها گرفتار نفاق نمودند. این البته عقیده ماست زیرا ما درهر صورت تطبیق عدالت را معتقدیم ، عفو مجرم را تقویت  فساد و بی بندو باری میدانیم :
ترحم بر پلنگ تیز دندان
ستم کاری بود برگوسفندان
وقتی زباله های مارکسیزم بنام قوم و طایفه وارد گروه های مجاهدین گردیدند، دریافتند که در بین اینها ، هستند کسانی که با عفو عمومی اعلان شده مخالفند و خواهان تطبیق عدالت .
اینکه مخالفت خود را با عفو عمومی بیان میداریم  به این معنی نیست که ما روحیه انتقام جویی داشته و برخلاف کلیه موازین شرعی و حقوقی در پی انتقام گیری باشیم ، مخالفت ما باعفو عمومی بدین لحاظ است که با اینکار عدالت پامال و حق هزاران یتیم پدر ازدست داده و مادران فرزند از دست داده ضایع گردیده است .
یکی از اعضای کمیته مرکزی حزب بدنام دیموکراتیک خلق افغانستان و بعد ها بنام حزب وطن  ، از اهالی  ولایت میدان در یکی از مجالس خصوصی در مشهد ایران گفته بود که ما بقای خود را در نفاق و جنگ داخلی مجاهدین دیدیم و از این رو از طریق احزاب مختلف دست بیک سلسله اقداماتی زدیم  تااین آتش (جنگ های داخلی) رامشتعل ساختیم.
البته جنگها و نفاق در بین اقشار مختلف جامعه بستگی به یک سلسله عوامل خارجی هم داشت که آنرا میتوان از مهم ترین عوامل آن به حساب آورد . اما تلاش زباله های مارکسیزم در جهت روشن ساختن آتش جنگ های داخلی گام نخست آن بودهمانگونه که ایشان در هفت ثور 1357 آغازگر هزاران جنایت گردیدند،  بعداز شکست حکومت دست نشانده شان در حالیکه عفو شده بودند ، با خبث طینتی که همراه شان بود دست از جنایت نکشیدند.
بقایای این زباله ها که امروز با عناوین مختلف بازهم  دست بکار گردیده اند ، از آنجاییکه اکثریت اینها چهره های شناخته  شده و مفسدین معلوم الحال هستند، و مردم هم با  ایشان آشنایی دارند، چون خود نمی توانند اظهار نظر کنند و یا سخنی به مردم داشته باشند ، سخنانی که میدانند بعضأ مورد توجه قرار می گیرد ، گردآورده و آنرا بنام کسی که سالهای سال را با دهشت و خونریزی گذرانده و قاتلی بیش نبوده (نجیب) یاد آور می شوند ، گفته می شود در دورانی که او رئیس اداره بدنام خاد بوده هزاران انسان بیگناه را منباب امتحان با مشت زده و کشته
گاهی تحت عنوان کار فرهنگی ، گاهی هم تحت عنوان بنیادی بنام او ، میخواهند یکبار دیگر نقاب از چهره برداشته ودست به اعمال ننگینی که در سال 1357 زده بودند و افغانستان را به خاک و خون کشاندند ، کشور را به ویرانه تبدیل نمایند..درحالیکه این کار محال است .
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست
عرض خود می بری و زحمت ما میداری
علتی که اینها اسم داکتر نجیب را پوشش قرار میدهند بدین لحاظ نیست که مردم افغانستان علاقه مند او هستند  و او را دوست دارند، علت این است که مردم افغانستان با همان شیوه عیاری خود شان و با این اصطلاح قدیم خود که: بالای مرده شمشیر کشیدن نامردی است) پابند هستندو الا همه میدانند که نجیب بادیگارد ببرک کارمل بود و هیچ گونه توانایی علمی نداشت، بیانیه  ها و سخنرانی هایش همه از قبل توسط دیگران نوشته می شد و او آنرا میخواند .  
مردم نجیب رامی شناختند و باور داشتند که او یک وطن فروش و دست نشانده کا جی بی است و با همین با وربا او جنگیدند ، و باداران شانرا ذلیلانه از کشور بیرون  و خودش را نیز از تاج  و تخت سرنگون کردند.  حالا که مرده طبق آن ضرب المثل بالایش شمشیر نمی کشند.  ما با صراحت می گوییم که نجیب یک خائین بوطن و یک قاتل و جنایت کار بود، ما تاریخ زنده این دوره هستیم و هرکه باور ندارد تحقیق نماید( سیستان دور ، میدان نزدیک)
اینهم درست که ما در صف مقابل او بودیم و هستیم ، اما ما خدا را شاهد میگیریم که او را بدون دلیل جنایتکار نگفتیم و نمی گوییم زیرا تهمت در دین ما حرام است. 

از نظر ما  یکی از کار های خوبی که طالبان آنجام داده بدار آویختن نجیب است و با این کار خود بدل هزاران یتیم شهید و مادران داغدیده مرحم گذاری کردند.  اینکه گفته می شود اول پاکستانی ها نزدش رفتند و از او خواستند که سند دیورند را امضا کند و او از این کار ابا ورزیده ، این افسانه های است که  زباله های مارکسیزم بخاطر شخصیت دادن به او می بافند.
البته این حمایت از هر کاری که طالبان انجام داده نیست اما این یکی راماهم قبول داریم و آنرا تحسین می کنیم .
ما از خوانندگان محترم تقاضا می کنیم که یکبار بصورت محققانه به زندگی این جرثومه فساد نگاه کنند ،  درست است که بعداز سال 1371 حکومتی که در پی حکومت او بوجود آمد نتوانست کار شایسته ای را انجام دهد ، بی نظمی بیش از حد شد ، جنگ داخلی شروع شد ، خانه ها تاراج گردیدو.....  اما اینها هریک از خود عواملی داشت که خود در برابر قانون و عدالت باید جواب بگویند ، ولی این را باید بپذیریم که  اینها هیچکدام نمیتواند با عث برائت نجیب و همکاران خونخوارش گردد. هرکدام جوابگوی کردار خود هستند .

 

۱۳۹۹ مرداد ۳۰, پنجشنبه

28اسد سالگرداسترداد استقلال افغانستان از انگلیس

 

استقلال

غلام علی صارم

 

وقتی به فرهنگ های لغت رجوع نماییم اکثرأ به معانی شبیه بر میخوریم و در ترجمهء که از این کلمه صورت گرفته چندان تفاوتی به نظر نمی رسد، و در مجموع در می یابیم که استقلال یعنی : خود اتکایی ، نفی حکومت  های بیگانه ، مستقل بودن ، عدم وابستگی ، آزاد بودن در تصمیم گیری و.....

استقلال بازتاب حاکمیت ملی در ابعاد مختلف خارجی و داخلی میباشد، همانگونه که در بحث تشکیل دولت میخوانیم که دولت باید دارای چهار شرط اساسی باشد ( جمعیت ، سرزمین ، قدرت سیاسی و حاکمیت ملی)  استقلال نیز بستگی به این امر داشته و مهمتر از همه لازمه داشتن استقلال حاکمیت ملی است و بدون حاکمیت ملی استقلال و موجودیتش را میتوان کاملا  سوال برانگیز پنداشت .

وجود و یا عدم استقلال را اگر به بررسی بگیریم باید از ابعاد گوناگون مثل استقلال سیاسی ،  اقتصادی ، فرهنگی ، اجتماعی و... به آن نگاه کنیم.

اما در این نوشتار تصمیم ما این است که استقلال را در یک مفهوم کلی و بناچار بامختصر عطفی پیرامون مسایل سیاسی در حیطه کشور خود ما افغانستان به بررسی بگیریم ، البته تا آنجا که ظرفیت و گنجایش مطلب در اینجا

 بما اجازه میدهد.

نخست نگاه مختصری  می اندازیم به دوره های قبل از اعلان استقلال از سلطه انگلیس و بعد از اعلان استقلال توسط شاه امان الله خان .

قبل از اعلان استقلال:

اگر توجه را به سه قرن اخیر معطوف بداریم ، در می یابیم که نخستین کسی که در این دوره مبارزه استقلال طلبی را آغاز و کشور را از سلطه استعماری خارجی ها نجات داده و به تشکیل حکومت مستقل پرداخت میرویس خان هوتکی بود.

اما هوس بازی های پسرش شاه محمود  بازهم یک دوره رکود را به افغانستان تحمیل کرد، بی کفایتی های او و شاه اشرف پسر عمویش افغانستان را در معرض تجاوز مجدد قرار داد. و این بار کشور دچار اختلافات و خانه جنگی های که همه از خارج سپورت می شد گردید.  تا اینکه این خط توسط احمد شاه ابدالی شکست و افغانستان در عصر او به یکپارچگی مجدد دست یافت و حکومت خود را مستقلانه آغاز نمود.

عصر تیمور شاه پسرش که پایتخت مملکت را به کابل منتقل ساخت نیز عصر مستقل بودن کشور در امور داخلی و خارجی بود.  اما بعد از فوت او کشور دچار بحران گردید ،  اختلاف شهزاده ها بر سر قدرت ، افغانستان را به حکومت های ملوک الطوایفی تبدیل کرد و هرکدام بخاطر بدست آوردن قدرت حلقه غلامی کشوری را به گردن آویختند.

جنگ های اول و دوم با انگلیس حاصل بوالهوسی های حکام وقت بود که کشور را نهایتا گرفتار تجزیه از چند جناح گردانید که مناطق  غصب شده همچنان از پیگر افغانستان جدا هستند.

معاهدات امضا شده توسط عبدالرحمن خان و پسرش حبیب الله با انگلیس ها لکه های ننگینی است در دامن تارخ کشور ما .

استعمار انگلیس هرآنچه خواست بوسیله نوکران خود ش در این کشور تحمیل کرد.  حتی با آثار فرهنگی این کشور مبارزه کردند، تخریب مصلای بزرگ هرات بوسیله عبد الرحمن خان که به دستور انگلیس صورت گرفت ، عمق کینه و عداوت انگلیس را نسبت به افغانستان و حماقت شاه خائین این کشور را نشان میدهد .

واما! خوب است که در همین مختصر هم به منظورجلوگیری از پراکندگی باقی مطلب را از دیدسیاسی ادامه دهیم .

برای هرفرد و انسانی و یا جامعه ای استقلال به عنوان یک ارزش مطرح است و از آن پاسداری و حمایت می کنند و برای کسب آن تلاش نموده و چه بسا دیده شده که در این جهت قربانی های بیشماری هم داده اند.

وقتی به نظریات علما و دانشمندان رجوع کنیم فقدان استقلال را نشانه ذلت و زبونی و وجود آنرا مایه عزت و سربلندی میدانند و اینکه ما استقلال را بعد از مختصر توضیحی تنها از لحاظ سیاسی تحت فوکس قرار دادیم به این دلیل که کلیه قوانین یک کشور اعم از اقتصادی ، فرهنگی ، اجتماعی و.... تحت نظر سیاست شکل می گیرند و معمولا قوانین یک کشور توسط بزرگان سیاست آن  کشور تدوین می شود.

و استقلال سیاسی در کل به این معنی است که یک ملت میخواهد برای خودش تصمیم بگیرد و در کلیه امور داخلی و خارجی خود اشراف داشته باشد.

با این توضیح وقتی به تاریخ نگاه کنیم افغانستان در گذشته ها یا قبل از اعلان استقلال از این مزایا برخوردار نبوده و دیگران برایش تعیین سرنوشت می نمودند.

بعد از اعلان استقلال:

وقتی حبیب الله کشته شد و امان الله پسرش تاج و تخت راتصاحب کرد، نخستین اقدامش اعلان استقلال بود که با شمشیر برهنه به حضور مردم آمده و افغانستان را کشور مستقل در امور داخلی و خارجی اعلان نمود،  و در همان مجلس نماینده انگلیس را مخاطب  قرار داده وگفت: که به مرکز خود اطلاع بدهد.

سوال اینجاست که آیا ما بعد از این اعلان صاحب استقلال شدیم یانه ؟ آیا با کوتاه شدن دست انگلیس دیگر دستی به سرنوشت ما و مملکت ما دراز نشد؟

آیا امان الله شاه تعهداتی را که با مردم داشت عملی کردیا نه ؟ و آیا تاآخربه تعهدات خود پا بند بود یا نه ؟

اوراق تاریخ نشان میدهد که شاه جوان و دموکرات دیری نگذشت که دست به یک سلسله خشونت ها زده و تعدادی از مخالفین خود را به بهانه های واهی ، از جمله در ارتباط با قتل پدرش ، از بین برد که یک نمونه اش شهادت شاه علی رضا خان بودکه او در شب قتل حبیب الله پدرش هم قاتل و هم شخصی که او را در فرارنموده کمک می کرد شناخته بود و تاجاییکه به قول خودش پوستین جدش عبدالرحمن جلاد تاریخ افغانستان  را پوشیدنی شد.

اگر چه او نسبت به خیلی از شاهان گذشته کار های مثبتی  را انجام داده است، رشد مکاتب، مطبوعات آزاد، اولین قانون اساسی کشور از دست آورد ها مثبت اوست، اما روزی و روزگاری فرارسید که خود حتی مرز ممنوعیت دوزن داشتن را نیز شکست و در قسمت روابط خارجی اش خود اظهار داشت ( مقصد من به هر نحوی که در ظاهر تعبیر گردد در واقع این است که اگر انگلستان موقع بدهد قدم به قدم به آن نزدیک شوم و تنها مناسبات حسن همجواری را با روسیه حفظ نمایم ) (1)

البته این درحالی است که دوستی او با روسیه پیشرفت های زیادی نموده بود و او نخستین پادشاه یک کشور اسلامی بود که حکومت کمونیستی روسها را بعد از آن همه قتل عام مسلمانان آسیای میانه به رسمیت شناخته بود.

جمله بالا بیانگر این است که ایشان همچون پدران خود روابط با انگلیس را ترجیح میداده و صرف از احساسات ضد انگلیسی مردم برای تحکیم پایه های قدرت خویش استقاده نموده است .

امضای قرار داد 1919 در راولپندی و 1921 در کابل نشان میدهد که  اگر موضوع  دیورند رادیگران  یک یک بار امضا کرده ایشان دو بار امضا کرده اند.

با یک نتیجه گیری مختصر میتوان با صراحت گفت که این اعلان استقلال هم نتوانست افغانستان را به استقلال واقعی برساند، چنانچه اگر در نه (9) سال سلطنت امان الله خان خودرا مستقل حساب نماییم بعد از آن یکبار دیگر عملا کشور ما به یک مستعمره تبدیل شد، حکومت شاهی نادر شاه و بعد از آن پسرش و عصر داود خان و کمونیست های بی وطن و تا ایندم که ظاهرأ ما مستقل خطاب می شویم ، روزی را بنام احیا و استرداد استقلال جشن می گیریم ، انتخابات برگزار می کنیم و امثال اینها.....

آیا با ترجمه و توضیحی که از استقلال به عمل آمد ما مستقلیم ؟  با صراحت باید بگوییم که در شرایط فعلی سخن از استقلال گفتن ، افغانستان را مستقل خطاب کردن و روزی را به عنوان روز استقلال تجلیل کردن طنزی است آمیخته با یک تراژدی خونین . در حالیکه تعیین سرنوشت ما ، امضای قرار داد ها و روابط ما با دنیای خارج همه وابسته به نظریات دیگران است ، ما چگونه کشور خود را مستقل خطاب نماییم ؟ 

امروز افغانستان نه تنها در بعد سیاسی بلکه در همه ابعاد زندگی وابسته به دنیای خارج است و اینجا سخن گفتن از استقلال معنی ندارد.

منابع:

1-    تحلیل سیاست خارجی افغانستان از احمدشاه بابای درانی تا حامد کرزی -  عبدالحمید مبارز ص 238

 

۱۳۹۹ مرداد ۸, چهارشنبه

رفتن هندو ها از کشور فاجعه است اما با وحشیگری چه میتوان کرد؟


رفتن هندو ها از کشور فاجعه است اما با وحشیگری چه میتوان کرد؟

غلام علی صارم:




علی «ع» خلیفه چهارم بعد از پیامبراکرم «ص» و امام اول شیعیان ، وقتی شنید که در قلمرو حکومتش خلخالی را که قیمتی بوده از پای یک زن یهودی بزور ربوده اند ، او از خدا مرگش را طلب می کند و میگوید : ایکاش زنده نمی بودم تا این خبر را نمی شنیدم .
از صد های سال به اینطرف جمعی هندو و سیک در کشور ما زندگی می کنند، ایشان طبعه کشور افغانستان هستند ، و تعلق شانرا به این کشور بخود افتخار میدانند ، مالیه و تکس های دولت را طبق قانون می پردازند، در گذشته ها که سیستم عسکری به اساس سن و یک دوره مکلفیت بود ایشان عسکری انجام میدادند.
دقیقا اینها حق دارند تا امنیت شان تامین گردیده و زمینه های کار برایشان فراهم گردد ، در شرایط جنگی اگراینها مسلمانان را کمک کنند دراین صورت بخاطر رفع احتیاج اینها مسلمان ها میتوانند که به آنها زکات خود رانیز بدهند.
اما متاسفانه بعداز سال 1371 جمعی دزد و چپاول گردر کنار مجاهدین وارد کابل گردیده دارای های اینها را تاراج نمودند ، خانه های شانرا را بزور تصاحب کردند . ما با صراحت و یقین کامل میگوییم که هرخانه ای که قبل از 1371 متعلق به یک هندو یا سیک هموطن ما بوده و اینک از چنگ ایشان بیرون است بصورت قطع با زور و فشا ر و تهدید گرفته شده ، این اقایون هرکسی و به هرمقامی که باشند بداند که این خانه ها مال غصبی و حرام است . نشست و برخاست شان ، خورد و خوراک شان و همه اعمال شان در این مکان حرام و فرزندانی که در این خانه ها بوجود می آید نیز حرام است .
حکومت وظیفه دارد تا این موضوع را جدی گرفته و اینکه تعداد محدودی از اهل هنود و سیک در این کشور امنیت ندارند واقعا شرم آور  است. تامین امنیت مال و جان اینها ، تامین امنیت عبادتگاه های اینها و سرمایه های اینها از وظایف حکومت است .


۱۳۹۹ تیر ۳۱, سه‌شنبه

دسترخوان ملی !


دسترخوان ملی ، کمک به نیازمندان ویا تداوم فقردر کشور!
غلام علی صارم : 
مارا به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشنا ست
«پروین اعتصامی»

سالها قبل این جملات که برخواسته از دلم هست میگفتم و می نوشتم و بصورت های مختلف در اختیار دوستان قرار میدادم و آن اینکه : « اگر به فقرا نان بدهید آنرا میخورند و از آن لذت میبرند اما فقرشان ادامه دارد و اگر به ایشان کارآموزش داده شود و ابزار کاردر اختیار شان قرار گیرد زندگی خود را برای همیشه بهبود می بخشند.»
اولا به عرض برسانم که من با یک سلسله کمک های اضطراری در مواقع ضرورت مثل سیل، زلزله ، توفان و.... مخالف نیستم و در اینچنین موارد لازم است که به آسیب دیدگان حادثه رسیدگی عاجل و فوری صورت بگیرد . اما بصورت دوام دارجمعی را تحت پوشش قرار داده و هرازگاهی به آنها کمک های بخورنمیر را انجام دادن ، روش خصمانه میدانم .
تقریبا دو دهه است که اینچنین کمک ها بصورت های مختلف در کشور ما صورت گرفته ، روزها مردم را عقب دروازه های خود کشانده اند و بعد کمک ناچیزی را انجام دادند و آنهم بعد از مصاحبه های گوناگون و عکس و فلمبرداری های متنوع .
کمک کننده ها از این کمک جز بهره برداری سیاسی دیگر هدفی نداشتند و ندارند. به عنوان مثال یکی به بوجی برنج عکسش را نصب کرده بود و جمعی دیگر بوجی های آرد و بوتل روغن را در میدان وسیعی با فاصله های دومتری گذاشته و از آن فلمبرداری می نمودند و می نمایند، برای فقرا یک بوجی ذغال میدهند که آتش نماید و یک قطی روغن پنج کیلویی میدهند که بخورد و سه روز بعد بازهم محتاج باشد، اما اگر به ایشان پیشنهاد نمایید که به این ده خانواده برنج و روغن و آرد ندهید و پولش را یک دستگاه مثلا جاکت بافی خریداری کنید تا خود شان کارنموده و از عواید کارخود اینها را بخرند، میگویند که اینکار در برنامه ما نیست .
من با صراحت میگویم که اینگونه حرکات و اینگونه کمک ها، کمک نه بلکه خیانت به مردم  و کمک به دشمنان مردم و روش استعماری گداپروری و غرور شکنی است که متاسفانه اینها تا حدی به روش خصمانه ای که در پیش گرفته اند موفق هم شده اند .  زیرا زمانی در افغانستان سخت ترین کار گدایی بود اما امروز گدایی بیک امر عادی تبدیل گردیده است، از فرد اول مملکت گرفته تا پا مانده ترین فرد . مثلا اگر کشوری به جناب رئیس جمهور ما کمکی اهدا نماید یقینا ایشان اولا تشکر و بعد میفرمایند که امید واریم این کمک ها تداوم پیدا نماید. به این معنی که ما فقرای مادام العمر هستیم.
طی دو دهه مجالس مختلف در بن، انگلستان ، جاپان و...... برای افغانستان تشکیل گردیده است اما کسانی که از افغانستان در این مجالس شرکت کرده اند توقع شان کمک های نقدی بوده است تا خود و باند مخصوص بتوانند از آن استفاده نامشروع نمایند. اما متاسفانه یک بار از زبان یکی هم شنیده نشد که از کشوری تقاضا کرده باشد که ما صد ها هزار هکتار زمین قابل زرع داریم اما از بی آبی به زمین های لامزروع تبدیل شده ولیکن آب ما به کشور های همسایه میرود و ما از آن استفاده نمی توانیم ، بیایید مارا در این زمینه کمک نمایید.
اگر بنا باشد که میزان بازدهی این کمک ها را به بررسی بگیریم واقعا شرم آوراست .
چندی قبل توزیع نان خشک و خیانتی که در این زمینه صورت گرفت خیلی جای سرافگندگی و خجالتی است و باوجود همه افشاگری های که در این زمینه صورت گرفت، نسبت به آن هیچگونه توجهی هم نشد واین نادیده انگاشتن و بی توجهی به آن شرم آورتراز آنست که نان فقرا را دزدیدند.
اینک پروژه دیگر با پول گزاف یکصدوچند میلیون دالری آنهم با عنوان دسترخوان ملی !
به اعتقاد ما این پروژه یک پروژه ای است که عنوانش زیبا اما عملش خیانت ملی میباشد زیرا :
1-     چه تضمینی وجود دارد که سرنوشت این پروژه نیز مثل توزیع نان نگردد.
2-     افرادی که این پروژه را عملی می کنند کی ها خواهند بود ؟ مقسمین نان و یا کسان دیگر؟
3-     آیا احصائیه دقیق از مستحقین از جانب مراجع معتبر و متعهد به کشور و مردم تهیه شده و یا اینکه بازهم با هماهنگی قریدار و کله خور معامله میشود.
و در اخیر این سوال را از جناب رئیس جمهور مطرح میکنیم که : در کشوری که چهار ماه است در قرنطین بسر میبرد، مرز هایش بسته است ، قیمت مواد اولیه به اوج خود رسیده و گرانفروشی و احتکار را عملا می بینیم ، قیمت همه اجناس به چندین برابرنسبت به چهار ماه قبل بالا رفته ، اما حضرتعالی ضمن اعلان میزان بالای پول کمکی می فرمایید که برای عده ای مواد خوراکه خریداری و به ایشان تحویل میدهیم . سوال اینجاست که این پیام حضرتعالی روی بازار و مارکیتی که چهارماه است از ذخایر خود استفاده می کند و بازاری که قیمت همه چیز در آن حد اقل دو و سه برابر گردیده است چه تاثیر خواهد نمود؟ شما بهتر میدانید که این اعلان دقیقا اثر سوء بربازار و مارکیت های خوارو بار داشته و افزایش بیشترقیمت مواد اولیه را باعث خواهد شد . که در آن صورت میلیون ها خانواده فقیر که وابسته به عمال حکومت شما ویااربابان محلی وابسته بدولت نیستند و قطعا از این کمک ها هم بی بهره میباشند بصورت وحشتناکی متضررخواهند شد. و از همین جهت است که ما آنرا دستر خوان ملی نه بلکه خیانت ملی خواندیم .
طرح ما به پیش گرفتن راه بی نیاز سازی مردم و حرکت بسوی خود کفایی است ، ولو بصورت خیلی ضعیف و ابتدایی.
به اعتقاد من هرکمکی که از جانب دیگران به کشور ما میشود مصرفش در غیر کار های زیربنایی زمینه سازی برای خیانت و دزدی و در کل خیانت ملی است .