۱۴۰۵ خرداد ۲۳, شنبه

تحول مرزهای افغانستان؛ مطالعه‌ای معاهدات مؤثر بر تمامیت ارضی کشور

 تحول مرزهای افغانستان؛ مطالعه‌ای معاهدات مؤثر بر تمامیت ارضی کشور


غلام علی صارم

یکشنبه 6 ثور 1405

در تاریخ افغانستان معاهداتی وجود دارد که برخی از آن‌ها سبب کوچک شدن قلمرو کشور و از دست رفتن مناطق وسیعی شده‌اند. شماری از این معاهدات در برابر دریافت پول و برخی دیگر به‌منظور حفظ قدرت و سلطنت به امضا رسیده‌اند.

پیش از آن‌که این معاهدات را به ترتیب یادآور شویم، لازم است یادآوری گردد که در عصر پادشاهی احمد شاه درانی، افغانستان که پیش از آن در معرض تجاوز قرار داشت و سرزمینی پراکنده بود، به وحدت جغرافیایی دست یافت. این امر یکی از دستاوردهای مهم احمدشاه درانی به شمار می‌رود.

احمدشاه درانی که پیش از سلطنت با نام احمد خان شناخته می‌شد، در حدود هفده یا هجده‌سالگی به‌عنوان افسر و فرمانده در کنار نادر شاه افشار قرار داشت و از فرماندهان مورد اعتماد او بود.

او شیوه حکومت‌داری و امور سیاسی و نظامی را تا اندازه زیادی از نادرشاه آموخته بود. شبی که نادرشاه به دست اطرافیانش کشته شد، احمد خان از حرم و خانواده او پاسداری کرد و اجازه نداد کسی به آنان تعرض کند. گفته می‌شود همسر نادرشاه نیز در قدردانی از این رفتار، الماس کوه نور را به او بخشید.

به نظر می‌رسد احمدشاه در شیوه حکومت‌داری تا حدی زیادی تحت تأثیر فرهنگ سیاسی و نظامی قزلباشان ترک‌تبار قرار داشت. نام برخی اداره‌ها و ساختارهای حکومتی آن دوره می‌تواند مؤید این برداشت باشد. حتی نام پسر ارشد و محبوب خود را نیز  تیمور برگزید که واژه‌ای ترکی و به معنای آهن است.

در روزگار سلطنت او، افغانستان به سی ولایت تقسیم شده بود. این ولایات به دو دسته کلی تقسیم می‌شدند: ولایات خراسانی و ولایات هندوستانی. همچنین از نظر اهمیت اداری و سیاسی، به سه بخش تقسیم می‌شدند:

1.    ولایاتی که مستقیماً زیر نظر پادشاه اداره می‌شدند:

هرات، فراه، کابل، بامیان، غوربند، جلال‌آباد، پشاور، دیره غازی‌خان، دیره اسماعیل‌خان، شکارپور، کشمیر، ملتان، بلخ، آقچه، لاهور و سرهند.

2.    ولایات تابع سرداران:

ولایاتی که توسط سرداران حکومت احمدشاهی اداره می‌شدند؛ مانند خراسان، مشهد، تون و طبس، سیستان، بلوچستان، سند و بهاولپور.

مناطقی که قبایل و اقوام پشتون، ایماق و هزاره در آن سکونت داشتند:

این مناطق به‌صورت رسمی تابع حکومت بودند، اما در عمل نوعی خودمختاری داشتند. (برگرفته از کتاب فشرده تاریخ افغانستان، اثر فاروق انصاری، ۱۳۸۶، ص ۱۳۳)

پس از احمدشاه بابا، در دوران سلطنت تیمور شاه درانی، شاه زمان درانی و شاه محمود درانی تغییر چشمگیری در این قلمرو پدید نیامد. اگر هم ضعف و نابسامانی مشاهده می‌شد، بیشتر ناشی از اختلافات میان شاهزادگان و سرداران و کاهش اقتدار مرکزی بود.

وقتی سلسله بارکزی‌ها به رهبری دوست‌محمد خان زمام امور را به‌دست گرفت و روابط او با روس‌ها سبب نگرانی انگلیس‌ها شد، آنان سلسله سدوزایی را بر دوست‌محمد خان ترجیح دادند و در پی آن شدند تا دوباره سدوزایی‌ها را به قدرت برسانند. در این هنگام، شاه شجاع، شاه فراری افغانستان، که تحت اداره رنجیت سنگ، حاکم مقتدر سیک‌ها، زندگی می‌کرد، مورد توجه انگلیس‌ها قرار گرفت و آنان با وی وارد مذاکره شدند و تعهداتی را با او به میان آوردند.

این روابط سبب شد که مکناتن از جانب انگلیس، همراه با رنجیت سنگ و شاه شجاع، معاهده هجده ماده‌ای لاهور را به تاریخ ۲۵ جولای ۱۸۳۸ به امضا برسانند.

در امضای این معاهده، مکناتن نماینده انگلیس و رنجیت سنگ شخصیت‌های حقوقی و دارای اقتدار سیاسی بودند، اما شاه شجاع هیچ‌گونه حیثیت حقوقی نداشت و صرفاً یک شاه فراری بود؛ با این حال، انگلیس‌ها برای رسیدن به اهداف خود می‌خواستند او را به قدرت رسانده و حکومت دوست‌محمد خان را سرنگون کنند.

ما از این معاهده، آنچه را مدنظر داریم، چنین خلاصه می‌کنیم: انگلیس‌ها در بدل بازگردانیدن شاه سدوزایی به تاج و تخت افغانستان، او را وادار ساختند تا از بخشی از خاک افغانستان در ماورای سند، از جمله کشمیر، پشاور، دیره‌جات و خیبر، یعنی حدود حکمرانی دوست‌محمد خان، به نفع رنجیت سنگ صرف‌نظر کند. همچنان بر او قبولاندند که با هیچ دولتی که مخالف دولت انگلیس و سیک باشد، عقد مودت و روابط سیاسی برقرار ننماید و نیز استقلال هرات را که در دست برادرزاده‌اش کامران بود، بپذیرد و در امور آن مداخله نکند.

باید اذعان داشت که این معاهده نخستین معاهده‌ای بود که توسط شاه فراری افغانستان، یعنی شاه شجاع، با بیگانگان و در بدل رسیدن به قدرت به امضا رسید. در نتیجه آن، بخشی از خاک افغانستان که در زمان احمدشاه ابدالی تثبیت شده و سال‌ها مالیه‌ده بود، از دست رفت. این نخستین اقدام آشکار در معامله بر سر منافع ملی توسط این شاه سدوزایی به شمار می‌رود.

ذکر این نکته نیز لازم است که وقتی شاه شجاع همراه با مکناتن قندهار را تصرف کرده و به‌سوی کابل حرکت کردند، معاهده دیگری نیز میان آنان به امضا رسید که بر بنیاد آن، عساکر انگلیس همراه با نماینده سیاسی آن دولت در کابل باقی بمانند.

معاهده دومی که افغانستان را بار دیگر خوارتر از گذشته ساخت، معاهده پشاور بود که در عصر حکومت دوست‌محمد خان و پس از جنگ اول افغان و انگلیس به امضا رسید.

این معاهده که دارای سه ماده بود، میان سردار غلام حیدر خان، پسر دوست‌محمد خان، و سر جان لارنس، گورنر پنجاب، به شرح آتی منعقد گردید:

1-دوستی و صلح دایمی میان افغانستان و برتانیا؛

2-احترام به سرحدات دولتی که در آن زمان در دست امیر بود از سوی حکومت هند برتانوی، و بالمقابل احترام به متصرفات برتانیا از جانب امیر افغانستان؛

3-دوست برتانیا، دوست افغانستان، و دشمن برتانیا، دشمن افغانستان خواهد بود.

(متن این معاهده در کتاب روابط دوست‌محمد خان و انگلیس در لندن و نیز در مجموعه آثار سر سی. یو. ایچی‌سن، جلد سیزدهم، صفحه ۳۴۰ آمده است.)

معاهده مذکور، از یک‌سو انصراف کامل امیر را از تمام دعاوی او نسبت به ولایات از دست‌رفته شرقی افغانستان، به شمول بلوچستان، روشن می‌سازد و از سوی دیگر استقلال سیاسی کشور را قربانی می‌کند. این قرارداد یک‌جانبه به منفعت دولت استعماری تمام شد و انگلیس‌ها از این فرصت طلایی استفاده کرده، تمام قوای خود را در برابر نهضت هند (۱۸۵۷) تقویت نمودند.

امیر دوست‌محمد خان در بدل این قرارداد، موافقت انگلیس‌ها را برای الحاق و اشغال قندهار ـ که موضوعی داخلی و خانوادگی برای خود او بود، به‌دست آورد.

مرحوم فرهنگ نیز در این مورد می‌نویسد:

«در واقع معاهده صلح و دوستی بعد از جنگ بود و به موجب آن، امیر در بهای تصدیق حکمرانی‌اش بر کابل به حیث والی این ولایت، حکمرانی انگلیس را بر هند، به شمول پشاور و سایر نقاط پشتوزبان که از دولت سیک به آن انتقال یافته بود، به رسمیت شناخت.» (افغانستان در پنج قرن اخیر، فرهنگ، جلد اول، ص ۳۰۱)

معاهده معروف به معاهده جمرود نیز از جمله اسناد ذلت‌بار آن دوره به شمار می‌رود. این معاهده در ۲۶ جنوری ۱۸۵۷ در محل جمرود، میان امیر دوست‌محمد خان و انگلیس‌ها، در دوازده ماده به امضا رسید. ما برای جلوگیری از اطاله کلام، تنها به چهار ماده آن اشاره می‌کنیم:

۱- حکومت هند برتانوی برای تقویت امیر در اشغال هرات، مبلغ دوازده لک روپیه و شانزده هزار تفنگ با مهمات کمک می‌کند.
۲- امیر تا مدت دوام جنگ، به نمایندگان برتانیا اجازه می‌دهد در کابل، قندهار و بلخ برای اخذ اطلاعات اقامت داشته باشند.
۳- انصراف توجه دوست‌محمد خان از پشاور و اطلاع دادن پیشنهادات دولت‌های خارجی به انگلیس.
۴- پذیرفتن یک مسلمان هندی به حیث نماینده انگلیس در افغانستان. (هاشمی، تاریخ معاصر افغانستان، ۱۳۹۳، بی‌جا و بی‌ناشر)

امیر دوست‌محمد خان در این دوره کاملاً در سرسپردگی انگلیس‌ها حکومت کرد. او در نخستین روزهای رسیدن به قدرت، به قلع و قمع کسانی پرداخت که با انگلیس دشمن بودند. مثلاً نایب امین‌الله خان لوگری، دشمن انگلیس، با وجود خدمات تاریخی‌اش در بالاحصار کابل محبوس گردید تا آن‌که از اثر مشقت زندان جان داد. محمدشاه خان غلجایی به نورستان فرار کرد و سلطان احمد خان به ایران رفت. وزیر اکبر خان که امید وزارت را داشت، علاوه بر این‌که از این مقام محروم شد، تحت نظارت شدید قرار گرفت تا قادر به هیچ نوع حرکت سیاسی و نظامی در برابر دولت انگلیس نباشد. حتی به روایتی، توسط داروهای زهرآگین یک طبیب هندی مسموم گردید. سایر رهبران ملی نیز تحت مراقبت شدید و رفتارهای غیرعادلانه قرار داشتند.

معاهده دیگری که باز هم قسمتی از خاک افغانستان را از پیکرش جدا کرد، معاهده ننگین گندمک است.

گندمک محلی است که این معاهده در آن‌جا به امضا رسید. اما پیش از آن لازم به تذکر است که در وقفه‌ای که پس از کشته شدن امین‌الله خان برادر و علی‌خان پسر امیر شیرعلی خان به وجود آمد، برادرانش افضل خان و اعظم خان با همکاری فرمانده لجوج‌شان عبدالرحمن، پسر افضل خان، کابل را تصرف کردند و هر دو برادر یکی پس از دیگری به مدت دو و نیم سال سلطنت نمودند.

امیر محمد افضل خان به مجرد رسیدن به قدرت، نخستین کارش این بود که سند وابستگی خود را به انگلیس‌ها فرستاد و آنان نیز ضمن نامه تبریکی، نماینده خود را در کابل مستقر نمودند.

معاهده گندمک

وقتی انگلیس‌ها تصمیم حمله به کابل را گرفتند و امیر شیرعلی خان به امید کمک روس‌ها به شمال کشور سفر کرد، پسرش امیر محمد یعقوب خان را که مدت‌ها در زندان بود، بیرون آورد و حکومت را به او سپرد و خود به مزارشریف رفت و در حسرت به‌دست آوردن کمک روس‌ها جان داد.

امیر محمد یعقوب خان به منظور بهبود روابط با انگلیس‌ها به گندمک سفر نمود؛ محلی که یکی از مراکز مهم انگلیس‌ها بود. انگلیس‌ها او را با شلیک متواتر توپ‌های نظامی استقبال کردند. پس از مذاکرات، معاهده ننگین گندمک نوشته شده و به امضای طرفین رسید.

1.      ولایات شالکوت و علاقه فوشنج تا جبل گوزک و علاقه کرم تا ابتدای اراضی و جبال مردم جاجی و دره خیبر تا به کنار شرقی هفت چاه و لندی کتل که جدیدأ سپاه دولت انگلیس، داخل مواضع مذکوره شده اند از مملکت افغانستان جدا و ضمیمه ابدی خاک مقبوضه سابقه دولت موصوفه باشد.

2.    عوض مالیات محال مسطوره، اضافه از دوازده لک روپیه متعهده سابقه سالیانه شش لک روپیه چهره شاهی که درمجموع هجده لک روپیه شود همه ساله دولت برتانیه به امیر افغانستان بدهد.

3.    در قندهار و هرات نیز یک یک تن مسلمان از جانب دولت، اقامت داده شود.

4.    سیستم تلگراف از راه کرم تا دارالسلطنه کابل نصب و استوار شود و امیر افغانستان حفاظت ملازم دولتی مقیم کابل و قندهار و هرات را با حراست تلگراف مواظب باشد.

5.    راه تجارت دولتین در بین رعایای جانبین همیشه باز بوده، مسدود نگردد.

6.    یک تن صاحب منصب از خود مردم انگلیس، بخلاف سابق که مسلمان بود، با چند تن همراه و ملازمش در کابل مقیم باشد و اکنون آن شخص سرلیوی کیوناری خواهد بود که در کابل رود.

7.    بزرگان افغان و غیره چون سردار ولی محمد خان که امیر محمد یعقوب خانش با سپاه نظامی و ملکی و توپخانه، از راه مدافعه سپاه انگلیس در لهوگرد (لوگر) فرستاده و او از آنجا فرار کرده، در کرم نزد انگلیسان رفته و از آنجا در پشاور و از آنجا در جلال آباد آمده، این وقت در اردوی گندمک حاضر بود و غیره، بر قرار و از سیاست پادشاهی برکنار بوده تنخواه و مواجب ایشان بر حال باشد.

8.    دست دولت به ضبط مال و کسر جاه ایشان بر حال باشد.

9.    اگر به افغانستان اقامت گزینند و یا در هند روند، مختار و مطلق العنان باشند.

10.                       بزرگانی که بدون رابطه دولت انگلیس، امیر افغانستان از سبب خیانت یا دیگر امری، از راه سیاست جانب هند اخراج فرماید و اشخاصیکه از طریق مخالفت و معاندت دولت افغانستان فرار کرده، در کشور هند و غیره ولایات متصرفه دولت انگلیس قرار گیرند، همه را معاونت در موءنت و معیشت ننموده، بدون ملازمت و خدمت دولت اگر اختیار کنند و مواجب بگیرند دیگر چیزی و پشیزی به ایشان ندهند.» (فیض محمد کاتب، سراج التواریخ، ج 2 ص 219)

این معاهده نیز جز سرسپردگی و ذلت، نتیجه دیگری نداشت و تنها حاصل آن، دریافت مقدار بیشتری پول نسبت به جیره‌های قبلی بود.

امیر محمد یعقوب برگشت، اما مردم افغانستان وقتی دیدند او سر بسته و دربسته در اختیار انگلیس‌ها قرار دارد، قیام‌های مردمی از هر گوشه و کنار آغاز گردید. سفیر انگلیس به دست مردم کشته شد و همین امر سبب گردید تا انگلیس‌ها با دستپاچگی دست به تعرض نظامی بزنند و جنگی به وقوع پیوست که در تاریخ به نام جنگ دوم افغان و انگلیس معروف است.

شعله‌های جنگ از هر طرف زبانه می‌کشید و انگلیس‌ها در حالت سراسیمگی قرار گرفته بودند و تلفاتی که در جنگ اول داده بودند، برای آنان به کابوسی بدل شده بود.

عبدالرحمن خان که مدت‌ها به عنوان فراری در بخارا زندگی می‌کرد، وارد افغانستان گردید و علیه انگلیس‌ها اعلان جهاد کرد. انگلیس‌ها در پی تأمین ارتباط با او برآمده و به خواهرش شاببو جان متوسل شدند. مرحوم غبار در این مورد می‌نویسد:

«انگلیس‌ها در کابل آن‌قدر سراسیمه شده بودند که به غرض مفاهمه با سردار عبدالرحمن خان، به خواهر او (شاه ببو جان) متوسل گردیدند و توسط او راه مکاتبه را با سردار باز نمودند...» ( افغانستان در مسیر تاریخ، جلد اول، ص ۶۳۵)

در این نامه دو نکته جالب به نظر می‌رسد: نخست این‌که انگلیس از او می‌پرسد که به وطن خود آمده‌ای، چه تصمیمی داری؟ و دیگر این‌که او به‌جای آن‌که حضور انگلیس را در کشورش زیر پرسش ببرد، راه تفاهم و اتصال را در پیش گرفت.

وقتی عبدالرحمن خان به چاریکار رسید، با برخوردهای ذلیلانه خود پیروزی‌ای را که مردم با شمشیر به دست آورده بودند، از میان برد و به قول غبار، معاهده ننگین گندمک را که مردم با خون و شمشیر شسته بودند، دوباره پذیرفت.

عبدالرحمن پس از آن‌که در سایه حمایت انگلیس‌ها کابل را تصرف کرد، در ادامه سلطنت خود جنایات فراوانی مرتکب شد که در تاریخ کم‌نظیر است؛ از جمله قتل‌عام مردم هزاره و شینواری و هزاران مورد دیگر. اما ما در این‌جا تنها از معاهده دیورند که از ننگین‌ترین معاهدات تاریخ افغانستان دانسته می‌شود، یادآور می‌شویم.

معاهده دیورند

«از آنجا که بعضی مسئله ها به نسبت سرحد افغانستان بطرف هندوستان بر پا شده اند و چنانکه هم جناب امیر صاحب و هم دولت عالیه هند خواهش انفصال این مسئله بطریق اتفاق دوستانه دارند و خواهش تقرر و تعیین حدود دایره تسلط و اقتدار خودشان دارند تا که در آینده هیچ اختلاف رای و خیال در امر مزبور بین این دولت هم عهد و هم پیمان وقوع نیاید، پس به وسیله این نوشته معاهده حسب ذیل نموده شد:

1.    حد شرقی و جنوبی مملکت جناب امیر صاحب از واخان تا سرحد ایرانی به درازای خط که در نقشه کشیده شده و آن نقشه همراه عهد نامه ملحق است، خواهد رفت.

2.    دولت عالیه هند در ملک های که آنطرف این خط به جانب افغانستان واقع میباشند هیچ وقت مداخله و دست اندازی نخواهند کرد و جناب امیر صاحب نیز در ملک های که بیرون این خط بطرف هندوستان واقع می باشند، هیچ وقت مداخله و دست اندازی نخواهند نمود.

3.    پس دولت بهیه برتانیه متعهد می شوند که جناب امیر صاحب اسمار و  وادی بالای آنرا تا چنگ در قبضه خود بدارند و طرف دیگر جناب امیر صاحب متعهد می شوند که هیچ وقت در سوات و باجور و چترال معه وادی ارنوی یا با شکل مداخلت و دست اندازی نخواهند کرد و دولت بهیه برتانیه نیز متعهد می شوند که ملک بر مل را چنانکه در نقشه مفصل که به جناب امیر صاحب از قبل داده شده نوشته شد، به جناب امیر صاحب واگذار نموده شود و جناب امیر صاحب دست بردار از ادعای خود به باقی ملت وزیری و داور میباشند و نیز دست بردار از ادعای خود به چاگی میباشند.

4.    این خط سرحد بندی بعد ازاین به تفصیل نهاده و نشان کاری آن هر جا که ممکن و مطلوب باشد به توسط برتش و افغانی کمشنران کرده خواهد شد و مراد و مقصد کمشنران مذکوراین خواهد بود که به اتفاق یکدیگر بیک سرحد موافقت نمایند و آن سرحد حتی الامکان بعینه مطابق حد بندی که در نقشه که همراه این معاهده سر حدی میباشند در مد نظر داشته شود.

5.    به نسبت مسئله چمن جناب امیر صاحب از اغراض خود بر چهاونی جدید انگریزی دست بردار می باشند و حقوق خود را که در آب سرکی تلری بذریعه خرید حاصل نموده اند بدولت برطانیه تسلیم می نمایند، برین حصه سر حد خط حد بندی به حسب ذیل کشده خواهد شد: خط سرحد بندی از سر کوه سلسله خواجه عمران نزدیک پشاکوتل که در حد ملک انگریزی میباشد این طور می رود که مرغه چمن و چشمه شیر او به را افغانستان می گذارد. چشمه شیر اوبه عدل مابین قلعه چمن نو و تهانه افغانی مشهور و در آنجا بنام لشکردند می گذرد. بعد ازین این خط حد عدل ما بین ریلوی ستیشن و کوهچه بمیان بلاک میرود و بطرف جنوب گشته شامل سلسله کوه خواجه عمران می شود. تهانه گواشه را در ملک انگریزی میگذارد و راه را که بطرف شوراوک از جانب مغرب و جنوب گواشه می رود به تعلق افغانستان میگذارد ودولت بهیه برطانیه هیچ مداخلت تا به فاصله نصف از راه مزبور نخواهند نمود.

6.    شرایط مزبوره این عهد نامه را دولت عالیه هند و جناب امیر صاحب افغانستان این طور تصور می کنند که این یک کامل و خاطر خواه فیصله جمیع اصل اختلاف رای و خیال که در بین ایشان به سبت سرحد مذکور بوده اند، میباشد. و هم دولت عالیه هند و هم جناب امیر صاحب بر ذمه خود می گیرند که انفصال هر اختلافات فقرات جزئی به مثال آن نوع اختلافات که بر آن در آینده افسر های مقرره جهت علامت نهی خط حد بندی غور و فکر خواهند نمود، به طریق دوستانه نموده خواهد شد تا که برای آینده حتی الامکان جمع اسباب شک و شبهه و غلط فهمی ما بین دو دولت بر داشته و دور کرده شود.

7.    چونکه دولت عالیه هند از نیک نیتی جناب امیر صاحب به نسبت دولت برتانیه تشفی و اطمینان خاطر بطور کمال دارند و خواهش دارند که افغانستان را در حالت خود مختاری و استقلال و قوت ببینند بهذا دولت مومی الیه هیچ ایراد و اعتراض بر امیر صاحب در باب خریدن و آوردن اسباب جنگ در ملک خود نخواهند کرد و خود دولت موصوف چیزی معاونت و امداد به عطیه اسباب جنگ خواهند نمود، علاوه بر این جهت اظهار اعتراف خودشان نسبت به طریقه دوستانه که جناب امیر صاحب درین گفتگو و معامله ظاهر ساخته اند،دولت عالیه هند قرار می دهند که بر آن وجه عطیه سالانه دوازده لک روپیه که الا به جناب ممدوح داده می شود، شش لک روپیه سالانه مزید نموده شود. المرقوم 12 ماه نوامبر 1893 مطابق 2 ججمادی الاول 1311 هجری»  (عبار، افغانستان در مسیر تاریخ ج 1 ص 690 و ص 691)

این معاهده در ۱۲ نوامبر ۱۸۹۳ به امضا رسید و بر بنیاد آن، بخش‌های وسیعی از سرزمین‌های شرقی و جنوبی افغانستان از حوزه نفوذ کشور جدا گردید و مرزی ترسیم شد که تا امروز منشأ منازعات سیاسی و تاریخی است. همچنین در برابر آن، مبلغی بر کمک سالانه امیر افزوده شد؛ امری که منتقدان آن را معامله بر سر منافع ملی دانسته‌اند.

قابل یادآوری است که موضوع معاهده دیورند تنها به دوره عبدالرحمن خان محدود نماند، بلکه در سال ۱۹۰۵ در زمان حبیب‌الله خان نیز در توافق با نماینده انگلیس، سر لوئیس دین، مورد تأیید قرار گرفت. همچنان در دوره امان‌الله خان نیز پس از جنگ سوم افغان و انگلیس، این مسئله یک‌بار در مذاکرات راولپندی و بار دیگر در معاهده سال ۱۹۲۱ کابل مورد پذیرش قرار گرفت.

این‌ها معاهداتی است که سرزمین افغانستان را گام‌به‌گام کوچک ساخته و از هر طرف گوشه‌ای از آن را به نحوی فروخته یا ذلیلانه از دست داده‌اند.

در عصر همین عبدالرحمن، مناطق پنجده و ولایت مرو نیز به دستور انگلیس‌ها به روسیه تسلیم داده شد. همچنان مصلای بزرگ هرات، که از بزرگ‌ترین آثار تاریخی جهان اسلام به‌شمار می‌رفت، به دستور همین شاه از میان برده شد. (یوسف ریاضی هروی، عین‌الوقایع، قسمت افغانستان)

ما در تاریخ معاصر خود دو معاهده دیگر نیز داریم که بر بنیاد آن افغانستان مورد تجاوز قرار گرفت و آن‌ها هر دو به نام معاهدات پنج دسمبر شناخته می‌شوند.

یکی معاهده پنج دسمبر ۱۹۷۸ است که توسط نورمحمد ترکی و حفیظ‌الله امین، رهبران حزب کمونیست، به امضا رسید و به زعم خودشان هجوم و تجاوز شوروی را در افغانستان قانونیت بخشید.

دیگری معاهده پنج دسمبر ۲۰۰۱ است که هجوم و حضور نیروهای امریکا را در افغانستان مشروعیت سیاسی بخشید.

در جمع معاهدات ننگینی که مطالعه فرمودید، همه را حکام پشتون امضا نموده و در کنار آن امتیازاتی نیز به‌دست آورده‌اند. تنها همین معاهده اخیر که پای امریکا و متحدانش را به افغانستان کشید، توسط محمد یونس قانونی عضو حزب جمعیت اسلامی افغانستان و از قوم تاجیک، امضا گردید.

سوالی که هر ذهنی را مشغول می‌کند این است که چرا در برابر این همه معاهداتی که در هر کدام گوشه‌ای از خاک ما از پیکر کشور جدا شده، کسی سخنی نمی‌گوید؛ اما در برابر تنها خط دیورند، تا کسی بخواهد اظهار نظری کند، فوراً چند نفر فحاش و بی‌سواد،که حتی یک ورق از تاریخ کشور را هم مطالعه نکرده‌اند، با کمال بی‌منطقی و گستاخی به دشنام‌گویی می‌پردازند.

سوال این‌جاست که آیا پنجده، مرو، مشهد، تون، طبس، سیستان، بلوچستان و دیگر مناطق، ارزش‌شان کمتر از ساحه‌ای است که با خط دیورند از پیکر افغانستان جدا شده است؟ اگر از نگاه آب‌وهوا، زراعت، اقتصاد و دیگر شاخص‌ها موضوع را بررسی کنیم، هر یک از این مناطق از جهات گوناگون بهتر از ساحه‌ای است که به وسیله خط دیورند از افغانستان جدا گردیده است.

بعضی‌ها با کمال بی‌منطقی می‌گویند این خط را انگلیس‌ها ایجاد کرده‌اند و از نظر ما رسمیت ندارد. از این آقایان باید پرسید: سایر خطوطی که افغانستان را از کشورهای همسایه جدا نموده، چه کسی تثبیت کرده است؟ اگر نمی‌دانند، باید دانست که خطوط جدایی افغانستان از ایران، ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان و چین نیز همانند خط میان افغانستان و پاکستان با دخالت انگلیس‌ها صورت گرفته است. خط و سرحدی که افغانستان خودش با همسایگان به‌وجود آورده باشد، متأسفانه نه در تاریخ دیده می‌شود و نه در جغرافیا.

گاه‌گاهی نزاع و جنجال‌هایی که به خاطر دیورند راه‌اندازی می‌شود، معمولاً توسط کسانی دامن زده می‌شود که نه خود را می‌شناسند و نه تاریخ کشورشان را. این را با صراحت می‌گویم که در دفاع از دیورند، یک شخصیت تاریخ‌دان و منطقی به میدان نیامده است. از همین روست که با گذشت ده‌ها سال از عمر پاکستان، این دعواها و ادعاها بیشتر شفاهی باقی مانده و حتی یادداشتی رسمی در این زمینه به سازمان ملل ارائه نشده است. گاهی نیز این ادعاها را قاچاقبران و سودجویان دامن می‌زنند تا برای کارهای خود سهولت ایجاد کنند.

قابل یادآوری است که از دوره امان الله تا سال ۱۳۸۲ هجری خورشیدی، در افغانستان چندین قانون اساسی تدوین و نافذ گردید، اما در هیچ‌یک از آن‌ها در مورد سرحدات مورد منازعه، مناطق از دست‌رفته و یا ادعای رسمی ارضی تصریح روشنی دیده نمی‌شود. این امر نشان می‌دهد که در سطح حقوقی و دولتی نیز موضع واحد و دوامدار در این زمینه شکل نگرفته است.

این‌گونه برخوردها را کاملاً زشت و دور از منطق بوده و برای حل این تنش نه مناسب است و نه کارگر. از همه دعوت می‌کنیم که به تاریخ کشور خود رجوع کنند. اگر از سایر موارد صرف‌نظر کنیم و تنها دیورند را مدنظر قرار دهیم، یقین بدانید که این منطقه را عبدالرحمن شاه جلاد و مزدور افغانستان واگذار کرد، نه کسانی که امروز بی‌ادبانه مورد تهمت و ناسزا قرار می‌گیرند.

از دید من نیز پاکستان کشوری است که در حق ما جفاهای فراوان کرده است؛ اما با همه این‌ها، من طرفدار حل معضل میان این کشور و وطن خود ما هستم. در این زمینه مقالاتی نیز نوشته‌ام و طرحی برای حل بحران تهیه کرده‌ام که در کتابی که اخیراً به‌صورت الکترونیکی نشر شده، درج گردیده است. دوستان می‌توانند کتاب مذکور را تحت عنوان افغانستان، هند و پاکستان به روایت تحلیل و تاریخ مطالعه فرمایند.

بنا به دستور دوستان روی این موضوع کار وسیعتر هم در حال انجام است و شامل صفحات زیاد هم میباشد که ان شاالله بعدا از تکمیل در خدمت دوستان و علاقه مندان به تاریخ کشور قرار خواهد گرفت.  

۱۴۰۵ فروردین ۲۹, شنبه

میانجی‌گری در سایه تردید، نگاهی به نقش پاکستان در معادلات منطقه‌ای

 

میانجی‌گری در سایه تردید، نگاهی به نقش پاکستان در معادلات منطقه‌ای

غلام علی صارم

شنبه 29 حمل 1405

در این‌که تنش‌ها و رویارویی‌های احتمالی میان ایران، آمریکا و اسرائیل به کجا خواهد انجامید، قصد ورود ندارم، نه از آن جهت که سخنی در این زمینه وجود ندارد، بلکه پیش‌تر بارها از منظرهای مختلف، به‌ویژه با تأکید بر نقش آمریکا و اسرائیل به‌عنوان بازیگران متجاوز در این مرحله، بحث شده است. اما آنچه در این نوشتار کوتاه محل توجه است، مسئله‌ای متفاوت است: چگونه پاکستان به‌عنوان میانجی وارد چنین معرکه‌ای شده و حتی دو طرف درگیر را به کشور خود دعوت می‌کند تا نقش واسطه صلح را ایفا کند؟

این پرسش، ذهن هر ناظر و پژوهشگری را به خود مشغول می‌سازد و چندین نکته اساسی را مطرح می‌کند.

نخست، کشوری که خود با یکی از پیچیده‌ترین و سنگین‌ترین چالش‌های امنیتی داخلی و منطقه‌ای دست‌وپنجه نرم می‌کند، چگونه می‌تواند در سطحی کلان، نویدبخش صلح برای قدرت‌های بزرگ جهانی باشد؟ پاکستان در سال‌های اخیر با تهدیدات امنیتی گسترده، از فعالیت گروه‌های مسلح گرفته تا تنش‌های مرزی، روبه‌رو بوده است. در چنین شرایطی، ایفای نقش میانجی در یک بحران بین‌المللی، پرسشی جدی درباره ظرفیت واقعی این کشور ایجاد می‌کند.

دوم، وضعیت اقتصادی پاکستان نیز چندان مساعد نیست. این کشور با بدهی‌های سنگین خارجی، فشارهای اقتصادی و وابستگی به کمک‌های مالی دیگر کشورها، به‌ویژه کشورهای عربی، مواجه است. در چنین وضعیتی، این سؤال مطرح می‌شود که چگونه کشوری با این سطح از مشکلات اقتصادی می‌تواند هزینه‌های سیاسی و دیپلماتیک میانجی‌گری میان قدرت‌های جهانی را بر عهده گیرد؟ حتی از منظر نمادین، میزبانی هیئت‌های بلندپایه از کشورهای متخاصم نیازمند زیرساخت‌ها و منا بعی است که تأمین آن برای پاکستان چندان آسان به نظر نمی‌رسد.

1.    سوم، پاکستان خود در روابطش با همسایه نزدیکش، افغانستان، با چالش‌های عمیق و حل‌نشده‌ای مواجه است. دو کشوری که بیش از ۲۲۰۰ کیلومتر مرز مشترک دارند و ثبات در روابطشان برای هر دو حیاتی است، هنوز نتوانسته‌اند به یک چارچوب پایدار از همکاری و صلح دست یابند. این پرسش به‌درستی مطرح می‌شود که چرا پاکستان پیش از ورود به حل یک بحران جهانی، نتوانسته تنش‌های منطقه‌ای و همسایگی خود را مدیریت کند؟

با توجه به این موارد، این گمانه تقویت می‌شود که اقدام پاکستان در این زمینه، صرفاً از سر دغدغه‌های انسانی یا صلح‌طلبانه نیست، بلکه ممکن است در چارچوبی بزرگ‌تر و تحت تأثیر روابط راهبردی این کشور با ایالات متحده تعریف شود. پاکستان طی دهه‌های گذشته یکی از متحدان مهم آمریکا در منطقه بوده و در مقاطع مختلف، نقش پایگاه و شریک امنیتی را ایفا کرده است. هرچند روابط این دو کشور در دوره‌هایی دچار سردی شده، به‌ویژه پس از نزدیکی آمریکا به هند، اما این ارتباط هرگز به‌طور کامل قطع نشده و همچنان دارای اهمیت راهبردی است.

از این منظر، می‌توان چنین برداشت کرد که آمریکا ممکن است در پی آن باشد تا با تقویت نقش پاکستان، این کشور را به‌عنوان یک بازیگر فعال‌تر در معادلات منطقه‌ای مطرح کند. حتی برخی تحولات داخلی پاکستان، مانند ارتقای جایگاه نظامی و سیاسی برخی چهره‌ها، می‌تواند در همین چارچوب تحلیل شود، گویی زمینه‌سازی برای ایفای نقش‌های بزرگ‌تر در آینده در حال شکل‌گیری است.

با این حال، این تحلیل نیز با تردیدهای جدی مواجه است. ایالات متحده خود در شرایط کنونی با چالش‌های متعدد اقتصادی، سیاسی و حتی در سطح روابط بین‌المللی روبه‌رو است. روابط این کشور با برخی متحدان سنتی‌اش در اروپا دستخوش تغییراتی شده و انسجام پیشین در برخی ائتلاف‌ها، از جمله ناتو، کاهش یافته است. در چنین فضایی، اتکا به یک شریک ضعیف‌تر برای مدیریت بحران‌های پیچیده جهانی، ممکن است چندان واقع‌بینانه نباشد.

از سوی دیگر، پاکستان نیز با مجموعه‌ای از بحران‌های هم‌زمان مواجه است: بدهی‌های سنگین، بی‌ثباتی اقتصادی، چالش‌های امنیتی داخلی و فشارهای سیاسی. در دنیای سیاست، معمولاً بازیگران قدرتمند به دنبال شرکای توانمند و باثبات هستند، نه کشورهایی که خود درگیر مشکلات عمیق‌اند. به همین دلیل، انتظار ایفای نقش تعیین‌کننده از سوی پاکستان در چنین سطحی، با تردید های جدی همراه است.

در نهایت، می‌توان گفت که تلاش برای تبدیل پاکستان به یک میانجی مؤثر یا حتی «ژاندارم منطقه»، چه از سوی آمریکا و چه از سوی خود این کشور، با موانع جدی روبه‌رو است. اگرچه ممکن است این اقدامات در کوتاه‌مدت اهدافی سیاسی یا تبلیغاتی را دنبال کند، اما در بلندمدت، بدون پشتوانه واقعی اقتصادی، امنیتی و دیپلماتیک، بعید است به نتیجه‌ای پایدار منجر شود.

به بیان ساده‌تر، این تلاش‌ها ممکن است بیش از آنکه مبتنی بر واقعیت‌های موجود باشد، بر پایه تصورات و محاسباتی خوش‌بینانه شکل گرفته باشد. و همان‌گونه که در یک ضرب‌المثل معروف آمده است: «ترسم نرسی به کعبه‌ای اعرابی، این ره که تو می‌روی به ترکستان است.»والسلام

۱۴۰۵ فروردین ۲۷, پنجشنبه

عرض تسلیت به مردم شریف هرات

 

عرض تسلیت به مردم شریف هرات

حمل 1405



با نهایت تأسف و اندوه عمیق، خبر جان‌باختن مظلومانه ده‌ها تن از هموطنان عزیز ما در ولسوالی انجیل، منطقه ده میری، قلب هر انسان باوجدان را به درد آورد. این فاجعه‌ی دردناک که در آن بیش از ۳۵ تن از مردم بی‌دفاع و بی‌گناه جان‌های شیرین خود را از دست دادند و ده‌ها تن دیگر زخمی شدند، نه تنها یک رویداد غم‌انگیز، بلکه زخمی عمیق بر پیکر انسانیت و وجدان جمعی ماست.

مردمانی که برای لحظاتی کوتاه از زندگی پرمشقت خود به تفریح رفته بودند، به گونه‌ای بی‌رحمانه هدف حمله افراد مسلح قرار گرفتند. این حادثه تلخ نشان می‌دهد که سایه ناامنی همچنان بر زندگی مردم ما سنگینی می‌کند و امنیت، که ابتدایی‌ترین حق هر شهروند است، هنوز به گونه‌ای شایسته تأمین نشده است.

اینجانب مراتب تسلیت و همدردی عمیق خود را به خانواده‌های داغدار، بازماندگان این قربانیان و تمام مردم شریف انجیل ابراز می‌دارم. درد شما، درد همه ماست و این غم جانکاه را با تمام وجود شریک هستیم. از خداوند متعال برای جان‌باختگان این حادثه رحمت بی‌کران، برای زخمیان شفای عاجل و برای خانواده‌های داغدار صبر جمیل خواهانم.

در عین حال، از مسئولین ذی‌ربط با جدیت می‌خواهیم تا هرچه عاجل عاملین این جنایت هولناک را شناسایی، بازداشت و به پنجه عدالت بسپارند. تأمین امنیت مردم، یک مسئولیت اساسی و غیرقابل چشم‌پوشی است. انتظار می‌رود که اقدامات عملی و مؤثر برای جلوگیری از تکرار چنین فجایع دردناکی روی دست گرفته شود تا دیگر هیچ خانواده‌ای داغدار عزیزانش نگردد.

باشد که عدالت تأمین و صلح و امنیت پایدار در کشور ما حاکم گردد. والسلام

۱۴۰۴ اسفند ۲۳, شنبه

حزب بهاراتیا جاناتا و سیاست هویت‌گرایی در هند: از ملی‌گرایی هندو تا قدرت سیاسی

 حزب بهاراتیا جاناتا و سیاست هویت‌گرایی در هند: از ملی‌گرایی هندو تا قدرت سیاسی

غلام علی صارم

شنبه23حوت1404

حزب Bharatiya Janata Party یا «بهاراتیا جاناتا» که امروزه یکی از قدرتمندترین احزاب سیاسی در هندوستان به شمار می‌رود، طی چند دهه گذشته توانسته است جایگاه مهمی در سیاست این کشور به دست آورد. این حزب که در سال ۱۹۸۰ تأسیس شد، به تدریج از یک جریان سیاسی محدود به یکی از تأثیرگذارترین نیروهای قدرت در هند تبدیل گردید. ظهور سریع و گسترش نفوذ این حزب در صحنه سیاسی هند، همواره موضوع بحث و تحلیل بسیاری از پژوهشگران علوم سیاسی بوده است. بسیاری معتقدند که ترکیب ملی‌گرایی هندو، بهره‌برداری از احساسات مذهبی و استفاده از گفتمان هویت‌محور از مهم‌ترین عوامل رشد و شهرت این حزب بوده است.

شکل‌گیری حزب و زمینه‌های تاریخی

حزب بهاراتیا جاناتا در سال ۱۹۸۰ توسط گروهی از فعالان سیاسی که پیش‌تر در حزب «جانا سنگ» فعالیت داشتند، پایه‌گذاری شد. این حزب در آغاز فعالیت خود تلاش داشت هویت سیاسی خود را بر پایه ملی‌گرایی هندو و دفاع از فرهنگ سنتی هند بنا کند. در جامعه‌ای مانند هند که از تنوع دینی، قومی و فرهنگی بسیار گسترده‌ای برخوردار است، طرح چنین گفتمانی به سرعت توانست بخشی از جامعه را به خود جذب کند.

هند کشوری است که در آن پیروان ادیان مختلف از جمله هندوئیسم ، اسلام، مسیحیت، سیک و بودیسم در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند. این تنوع دینی همواره از یک سو زمینه غنای فرهنگی را فراهم کرده و از سوی دیگر در برخی دوره ‌ها به منبع تنش‌های اجتماعی تبدیل شده است. برخی احزاب سیاسی، از جمله حزب بهاراتیا جاناتا، تلاش کردند با تأکید بر هویت اکثریت هندو در جامعه هند، پایگاه اجتماعی گسترده‌ای برای خود ایجاد کنند.

نقش سیاست هویت و احساسات مذهبی

یکی از مهم‌ترین عوامل رشد سریع این حزب، استفاده از سیاست هویت و تحریک احساسات مذهبی در میان بخشی از جامعه بود. در دهه‌های پایانی قرن بیستم، مسئله مسجد تاریخی بابری در شهر« آیو دی یا» به یکی از مهم‌ترین موضوعات سیاسی و اجتماعی در هند تبدیل شد. برخی گروه‌های هندو معتقد بودند که این مسجد در محل تولد خدای اسطوره‌ای «رام» ساخته شده است و باید تخریب شود تا معبدی در آنجا بنا گردد.

حزب بهاراتیا جاناتا با حمایت از این دیدگاه و بسیج نیروهای سیاسی و اجتماعی در این زمینه، توانست توجه گسترده‌ای را در میان بخشی از جامعه هندو جلب کند. تخریب مسجد بابری در سال ۱۹۹۲ به یکی از جنجالی‌ترین رویدادهای معاصر هند تبدیل شد و موجی از تنش‌های مذهبی در سراسر کشور به وجود آورد. بسیاری از تحلیلگران معتقدند که همین رویداد، نقش مهمی در افزایش شهرت و نفوذ سیاسی این حزب ایفا کرد.

استفاده از الگوی «تفرقه بینداز و حکومت کن»

در تحلیل رفتار سیاسی برخی احزاب در جوامع چندفرهنگی، گاهی به سیاست قدیمی «تفرقه بینداز و حکومت کن» اشاره می‌شود. این سیاست که در دوران استعمار توسط قدرت‌هایی مانند انگلیس در مستعمرات مختلف مورد استفاده قرار می‌گرفت، مبتنی بر ایجاد شکاف میان گروه‌های اجتماعی برای تسهیل کنترل سیاسی بود.

برخی منتقدان معتقدند که حزب بهاراتیا جاناتا نیز در مقاطع مختلف از سیاست‌های هویت‌محور استفاده کرده است، سیاست‌هایی که گاه باعث تشدید شکاف‌های مذهبی و اجتماعی در جامعه هند شده است. به باور آنان، بهره‌برداری از احساسات مذهبی و برجسته‌سازی تفاوت‌های دینی می‌تواند به بسیج سیاسی سریع منجر شود، هرچند در بلندمدت ممکن است پیامدهای اجتماعی پیچیده‌ای به همراه داشته باشد.

نخستین تجربه قدرت

حزب بهاراتیا جاناتا در دهه ۱۹۹۰ به تدریج توانست جایگاه خود را در سیاست ملی هند تقویت کند. این حزب در نهایت در سال ۱۹۹۸ به رهبری  Atal Bihari Vajpayee ( اتال بیهار واچپایی ) توانست دولت را تشکیل دهد و تا سال ۲۰۰۴ نقش مهمی در اداره کشور ایفا کند. این دوره نخستین تجربه جدی حزب در سطح قدرت ملی بود.

در این دوران، حزب تلاش کرد علاوه بر شعارهای هویت‌محور، برنامه‌هایی در حوزه توسعه اقتصادی و زیرساخت‌ها نیز مطرح کند تا بتواند پایگاه اجتماعی خود را گسترش دهد. با این حال، برخی رویدادهای اجتماعی و تنش‌های مذهبی همچنان بر فضای سیاسی کشور تأثیرگذار بودند.

بازگشت به قدرت و رهبری نارندرا مودی

پس از یک دوره حضور در اپوزیسیون، حزب بهاراتیا جاناتا بار دیگر در انتخابات سال ۲۰۱۴ به پیروزی رسید. در این انتخابات، "ناراندرمودی" به عنوان رهبر حزب و نخست‌وزیر هند معرفی شد. او پیش از این به عنوان وزیر اعلی ایالت گجرات فعالیت داشت و به دلیل سیاست‌های اقتصادی و مدیریتی‌اش شناخته می‌شد.

پیروزی حزب در انتخابات ۲۰۱۴ و سپس در انتخابات ۲۰۱۹ نشان داد که این جریان سیاسی توانسته است پایگاه اجتماعی قابل توجهی در میان بخش‌های مختلف جامعه هند ایجاد کند. برخی تحلیلگران این موفقیت را نتیجه ترکیبی از ملی‌گرایی، برنامه‌های توسعه اقتصادی و شخصیت سیاسی مودی می‌دانند.

با این حال، منتقدان نیز بارها نگرانی خود را درباره افزایش تنش‌های مذهبی و محدود شدن فضای چندفرهنگی در هند ابراز کرده‌اند. به باور آنان، تأکید بیش از حد بر هویت مذهبی ممکن است به تضعیف سنت دیرینه همزیستی میان ادیان در این کشور منجر شود. و عملا همین گونه هم شد زیرا ما در دوران حکومت مودی شاهد صدها قتل و تاراج خانه های مردم توهین به مقدسات مذهبی دیگران مخصوصا مسلمانان هستیم.

سیاست خارجی و روابط با اسرائیل

در حوزه سیاست خارجی، دولت تحت رهبری نارندرا مودی تلاش کرده است روابط خود را با کشورهای مختلف گسترش دهد. یکی از این روابط، همکاری نزدیک‌تر با کشور جنایتکار اسرائیل بوده است. سفر مودی به اسرائیل و دیدار او با نخست‌وزیر این کشور بنایا مین نتانیاهو بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های جهانی داشت.

ظاهرا این سفر به عنوان نشانه‌ای از نزدیکی بیشتر دو کشور در حوزه‌های فناوری، امنیت و اقتصاد تفسیر شد. با این حال، برخی منتقدان این روابط را در چارچوب تحولات منطقه‌ای و مسائل مربوط به وضعیت نا به هنجار عزه مورد نقد قرار داده‌اند و آن را نشانه‌ای از تغییر جهت‌گیری‌های سیاسی در سیاست خارجی هند دانسته‌اند.

دشمنی اسرائیل با فلسطین و همه مسلمانان به کسی پوشیده نیست و مودی نیز در دشمنی با مسلمانان کم از نتانیاهو نیست و با همین سنخیت مشابه در کنار هم قرار گرفتند.

قابل ذکر میدانم که دوستی که هند با افغانستان در طول سالها بصورت فصلی داشته است فقط روی یک مبنا بوده و آن اینکه روابط افغانستان و پاکستان در چه وضعیتی قرار دارد. اگر خوب بود ه رابطه ای در کار نبوده است و چنانچه اگر روابط افغانستان و پاکستان توآم با تنش و مخاصمت بوده، دوستی با افغانستان در سطح زیادی بهتر و پیشرفته بوده است که بصورت خلاصه میتوان گفت که روابط هند با افغانستان تا آنجا خوب است که افغانستان میل های تفنگش آماده و یا در حال فیر بسوی پاکستان باشد و اگر چنین نبود و روزی مشکل حل شد، دیگر دوستیی در کار نیست. ناگفته نماند که از طرف پاکستان نیز چنین است.

بحث‌های حقوق بشری و انتقادهای بین‌المللی

در سال‌های اخیر، برخی سازمان‌های بین‌المللی و نهادهای حقوق بشری نسبت به وضعیت اقلیت‌های مذهبی در هند ابراز نگرانی کرده‌اند. آنان معتقدند که برخی سیاست‌ها یا رویکردهای سیاسی ممکن است باعث افزایش فشار بر اقلیت‌ها شود. در مقابل، دولت هند این انتقادها را رد کرده و تأکید کرده است که کشور همچنان به اصول دموکراسی و قانون اساسی پایبند است.

در کنار این مباحث، تحولات منطقه‌ای و درگیری‌های مختلف در خاورمیانه نیز بر افکار عمومی جهان تأثیر گذاشته است. درگیری‌های نظامی در غزه و افزایش تلفات انسانی، واکنش‌های گسترده‌ای در سطح جهانی ایجاد کرده و بسیاری از کشورها و رهبران سیاسی را در معرض قضاوت افکار عمومی قرار داده است.

در یک نتیجه گیری کوتاه باید بگوییم که حزب بهاراتیا جاناتا طی چند دهه توانسته است از یک حزب نسبتاً کوچک به یکی از قدرتمندترین نیروهای سیاسی در هند تبدیل شود. این موفقیت نتیجه عوامل مختلفی بوده است؛ از جمله استفاده از گفتمان ملی‌گرایی هندو، دشمنی علنی با مسلمانان که یک اقلیت دینی هستند، بسیج سیاسی حول مسائل هویتی، رهبری متعصبانه شخصیت‌هایی مانند نارندرا مودی و همچنین ارائه برنامه‌هایی در حوزه توسعه اقتصادی.

با این حال، رشد این حزب همواره با بحث‌ها و اختلاف نظرهای فراوانی همراه بوده است. برخی آن را نماد احیای هویت فرهنگی هند می‌دانند، در حالی که دیگران نگران پیامدهای اجتماعی و سیاسی سیاست‌های هویت‌محور هستند. به همین دلیل، آینده سیاسی هند تا حد زیادی به چگونگی مدیریت تنوع دینی و فرهنگی این کشور و حفظ تعادل میان هویت ملی و همزیستی مسالمت‌آمیز میان گروه‌های مختلف وابسته خواهد بود.

در نهایت، تجربه حزب بهاراتیا جاناتا نشان می‌دهد که در جوامع چندفرهنگی، سیاست و مذهب گاه می‌توانند به شدت در هم تنیده شوند. نحوه استفاده از این پیوند می‌تواند هم به بسیج سیاسی گسترده منجر شود و هم چالش‌های مهمی برای ثبات اجتماعی و همزیستی میان گروه‌های مختلف به وجود آورد و نمونه بارز آن همین کشور هندوستان میباشد.

۱۴۰۴ اسفند ۲۰, چهارشنبه

جنگ روایت‌ها و واقعیت‌ها- تأملی بر تجاوز امریکا و اسرائیل به ایران و بیداری جهان اسلام

 جنگ روایت‌ها و واقعیت‌ها- تأملی بر تجاوز امریکا و اسرائیل به ایران و بیداری جهان اسلام

غلام علی صارم

چهارشنبه 20حوت 1404

در پی جنگی که از سوی ایالات متحده امریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی ایران آغاز شد و در نخستین روز آن شهادت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای و جمعی از همراهان و همکاران ایشان رقم خورد، فضای افکار عمومی در بسیاری از نقاط جهان به گونه‌ای شکل گرفت که این رخداد به عنوان جنگی ناگهانی و بدون مقدمه تلقی گردید، جنگی که از دید بسیاری از ناظران و تحلیلگران، نمونه‌ای از تجاوز آشکار به حریم و حاکمیت یک کشور مستقل به شمار می‌رفت.

بخش بزرگی از تحلیلگران سیاسی، نویسندگان، دانشگاهیان و حتی شماری از سیاستمداران در کشورهای مختلف جهان، از جمله در خود ایالات متحده امریکا، این اقدام را به شدت مورد انتقاد قرار دادند. آنان بر این باور بودند که چنین حمله‌ای نه تنها اصول پذیرفته‌شده حقوق بین‌الملل را نقض کرده است، بلکه می‌تواند پیامدهای خطرناکی برای ثبات منطقه و حتی نظم جهانی داشته باشد.

نکته قابل توجه آن است که در میان حجم عظیمی از تحلیل‌ها و نوشته‌هایی که در رسانه‌ها و مجامع فکری منتشر شد، به ندرت می‌توان دیدگاهی یافت که به طور جدی از اقدام امریکا و اسرائیل دفاع کرده و ایران را مسئول آغاز این بحران معرفی کند. اگر هم مواضعی در حمایت از این جنگ مطرح شده است، بیشتر از سوی خود دولت‌های درگیر، حامیان سیاسی آنان یا رسانه‌هایی بوده که به گونه‌ای مستقیم یا غیرمستقیم در چارچوب سیاست‌های این کشورها فعالیت می‌کنند.

در مقابل، بسیاری از تحلیلگران مستقل تلاش کردند ابعاد انسانی و اخلاقی این جنگ را نیز مورد توجه قرار دهند. آنان به ویژه نسبت به پیامدهای انسانی آن هشدار دادند. گزارش‌هایی منتشر شد که نشان می‌داد در جریان این درگیری‌ها، تعداد زیادی از غیرنظامیان قربانی شده‌اند، از جمله حادثه‌ای دردناک که در آن حدود ۱۷۰ کودک مدرسه‌ای ـ که بیشترشان دختران هشت تا دوازده ساله بودند، جان خود را از دست دادند. با وجود این، واکنش‌های رسمی از سوی برخی محافل سیاسی غربی نسبت به این فاجعه انسانی بسیار محدود یا حتی سکوت‌آمیز بود.

این سکوت برای بسیاری از ناظران پرسش‌برانگیز بود. آنان می‌پرسیدند چگونه ممکن است کشته شدن چند سرباز یا شهروند در برخی نقاط جهان به سرعت به تیتر اول رسانه‌ها تبدیل شود و با موجی از پیام‌های همدردی و محکومیت همراه گردد، اما مرگ ده‌ها یا صدها کودک بی‌گناه با چنین بی‌تفاوتی مواجه شود؟ این پرسش‌ها به ویژه زمانی پررنگ‌تر شد که برخی شخصیت‌های سیاسی یا مخالفان جمهوری اسلامی ایران نسبت به کشته شدن چند نظامی امریکایی پیام تسلیت فرستادند، اما درباره قربانیان غیرنظامی ایرانی سکوت اختیار کردند.

در همین زمینه، اظهارنظرهای برخی چهره‌های شناخته‌شده در غرب نیز توجه بسیاری را به خود جلب کرد. برای نمونه، ریچارد ولف، اقتصاددان برجسته امریکایی و استاد سابق دانشگاه ماساچوست، در تحلیل خود از این جنگ آن را «یک تجاوز آشکار» توصیف کرد. او در سخنان خود اظهار داشت که این اقدام می‌تواند نشانه‌ای از «آخرین قمار شکست‌خورده یک امپراتوری در حال افول» باشد. به باور او، قدرت‌هایی که در گذشته از طریق جنگ و مداخله نظامی نفوذ خود را گسترش می‌دادند، امروز در شرایطی قرار گرفته‌اند که چنین اقدامات پرهزینه‌ای نه تنها موفقیت‌آمیز نیست، بلکه ممکن است روند افول آنان را تسریع کند.

در عرصه سیاسی امریکا نیز نشانه‌هایی دیده می‌شد که حاکی از درک دشواری‌های این جنگ بود. برخی از چهره‌های سیاسی نزدیک به دولت وقت امریکا به تدریج دریافتند که این درگیری می‌تواند به بحرانی پیچیده تبدیل شود. از همین رو، تلاش‌هایی برای تغییر روایت عمومی از جنگ صورت گرفت؛ تلاش‌هایی که هدف آن ارائه تصویری متفاوت از واقعیت‌های میدان بود.

برای مثال، دونالد ترامپ در یکی از سخنرانی‌های خود اعلام کرد که هدف آنان «بازگرداندن دین به امریکا» است. چنین سخنانی برای بسیاری از تحلیلگران عجیب به نظر می‌رسید، زیرا جنگی که در منطقه‌ای دیگر از جهان جریان داشت، چگونه می‌توانست با چنین شعارهایی توجیه شود؟ برخی ناظران این اظهارات را بخشی از تلاش برای ایجاد یک چارچوب ایدئولوژیک برای جنگ دانستند؛ چارچوبی که بتواند حمایت بخشی از افکار عمومی داخلی را جلب کند.

 

در واقع، یکی از انتقادهای اساسی که در سال‌های گذشته نسبت به سیاست‌های امریکا و برخی متحدانش مطرح شده، همین مسئله استفاده از شعارهای جذاب و فریبنده برای توجیه مداخلات نظامی بوده است. در طول دهه‌های گذشته، بسیاری از عملیات‌های نظامی در کشورهای مختلف با عنوان‌هایی همچون «گسترش دموکراسی»، «حمایت از حقوق بشر» یا «مبارزه با استبداد» آغاز شده‌اند. اما در عمل، نتایج این مداخلات در بسیاری از موارد چیزی جز بی‌ثباتی، تخریب زیرساخت‌ها و رنج گسترده مردم نبوده است.

از دید منتقدان، جنگ اخیر علیه ایران نیز تا حدی پرده از همین واقعیت برداشت. آنان معتقدند که این جنگ نشان داد فاصله‌ای جدی میان شعارهای اعلام‌شده و اهداف واقعی برخی قدرت‌ها وجود دارد. به گفته آنان، اگر معیار اصلی واقعاً حقوق بشر و دموکراسی باشد، نمی‌توان نسبت به رنج غیرنظامیان بی‌تفاوت بود.

در این میان، اظهارات برخی چهره‌های سیاسی یا رسانه‌ای نزدیک به جریان‌های راست‌گرا در امریکا نیز بحث‌های فراوانی برانگیخت. برای نمونه، لورا لومر، فعال سیاسی راست‌گرا که به حلقه‌های نزدیک به ترامپ نسبت داده می‌شود، در تحلیلی اظهار داشت که «مسئله تنها ایران نیست، بلکه ما با اسلام مواجه هستیم». چنین سخنانی از نظر بسیاری از ناظران نشان‌دهنده نوعی نگاه ایدئولوژیک و تقابلی نسبت به جهان اسلام بود.

این دیدگاه‌ها باعث شد بار دیگر این پرسش مطرح شود که آیا برخی از سیاست‌ها و مداخلات نظامی در خاورمیانه صرفاً انگیزه‌های ژئوپلیتیکی دارند، یا اینکه ریشه‌های فرهنگی و ایدئولوژیک نیز در آن‌ها نقش ایفا می‌کند؟

واقعیت آن است که در طول چند دهه گذشته، منطقه خاورمیانه شاهد جنگ‌ها، بحران‌ها و درگیری‌های فراوانی بوده است. بسیاری از مردم منطقه بر این باورند که بخشی از این بحران‌ها نتیجه سیاست‌هایی است که به جای تقویت همزیستی و همکاری میان ملت‌ها، به تشدید اختلافات و شکاف‌ها دامن زده‌اند.

یکی از مهم‌ترین این شکاف‌ها، اختلاف میان مسلمانان شیعه و سنی بوده است. در حالی که این اختلاف در بسیاری از دوره‌های تاریخی به صورت مسالمت‌آمیز مدیریت می‌شد، در سال‌های اخیر برخی جریان‌ها تلاش کرده‌اند آن را به یک منبع دائمی تنش تبدیل کنند. با این حال، بسیاری از اندیشمندان اسلامی معتقدند که در سال‌های اخیر نوعی بیداری در میان مسلمانان شکل گرفته است. آنان می‌گویند که بسیاری از مردم اکنون بهتر درک می‌کنند که دشمنی‌های اصلی کجا قرار دارد و چگونه اختلافات داخلی می‌تواند به ابزاری برای تضعیف جوامع اسلامی تبدیل شود.

در فرهنگ و باورهای اسلامی، مفهومی به نام «شهادت» جایگاه ویژه‌ای دارد. شهادت به معنای کشته شدن در راه دفاع از ایمان، عدالت و ارزش‌های الهی تلقی می‌شود. در تاریخ اسلام نمونه‌های فراوانی از چنین فداکاری‌هایی وجود دارد که الهام ‌بخش نسل‌های بعدی بوده‌اند.

یکی از برجسته‌ترین این نمونه‌ها، واقعه کربلا و شهادت امام حسین (ع) است. این حادثه که بیش از چهارده قرن پیش رخ داد، هنوز هم در وجدان و حافظه جمعی مسلمانان زنده است. بسیاری از آزادی‌خواهان در جهان، قیام امام حسین را نمادی از مقاومت در برابر ظلم و استبداد می‌دانند.

در همین چارچوب، طرفداران جمهوری اسلامی ایران نیز شهادت رهبران و مدافعان کشور خود را ادامه همان سنت تاریخی می‌دانند. آنان معتقدند که خون کسانی که در راه دفاع از سرزمین و باورهای خود جان می‌بازند، می‌تواند الهام‌بخش مقاومت و پایداری باشد.

امروز عملا مشاهده میشودکه پس از شهادت آیت‌الله خامنه‌ای، نه تنها روحیه حامیان جمهوری اسلامی ایران تضعیف نشد، بلکه اراده آنان برای ادامه راه تقویت گردید. بسیاری از آنان اعلام کردند که برای دفاع از کشور و ارزش‌های خود آماده‌اند و این حادثه را عاملی برای انسجام بیشتر می‌دانند. بسیج عمومی مردم ایران و از بین رفتن تنش های داخلی و سردادن شعار های زنده باد شهید آیت الله خامنه ای نیز به اثبات این موضوع دلالت دارد.

البته در عین حال، بسیاری از مردم نیز از جنگ و خشونت بیزارند. جنگ همواره با رنج، ویرانی و از دست رفتن جان انسان‌ها همراه است و هیچ جامعه‌ای از پیامدهای آن مصون نمی‌ماند. حتی کسانی که از مواضع سیاسی خاصی حمایت می‌کنند، اغلب آرزو دارند که اختلافات از طریق گفت‌وگو و مذاکره حل شود.

از همین رو، آغاز این جنگ در زمانی که نمایندگان ایران و امریکا در حال مذاکره بودند، برای بسیاری از ناظران بسیار عجیب و تأسف‌بار به نظر رسید. آنان معتقدند که وقتی کانال‌های دیپلماتیک باز است، توسل به اقدام نظامی نه تنها غیرضروری بلکه خطرناک است و علاوه براین مقوله ای است از علما که میگویند کسانی که به جنگ متوصل می شوند منطق شان ضعیف است.

موضوع دیگری که در این بحث‌ها مطرح می‌شود، مسئله سلاح‌های هسته‌ای است. بسیاری از منتقدان سیاست‌های غربی می‌پرسند که چرا برخی کشورها اجازه دارند به زرادخانه‌های عظیم هسته‌ای دسترسی داشته باشند، اما کشورهای دیگر حتی برای استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای با محدودیت‌های شدید مواجه می‌شوند.

از دید آنان، اگر اصل بر جلوگیری از گسترش سلاح‌های کشتار جمعی است، این اصل باید برای همه کشورها به طور یکسان اجرا شود. در غیر این صورت، چنین سیاستی ممکن است به عنوان نوعی استاندارد دوگانه تلقی گردد.

در نهایت، آنچه بسیاری از اندیشمندان و فعالان اجتماعی بر آن تأکید دارند، ضرورت اتحاد و همبستگی در میان ملت‌های مسلمان است. آنان معتقدند که اگر جوامع اسلامی بتوانند اختلافات داخلی خود را مدیریت کرده و بر نقاط مشترک تمرکز کنند، خواهند توانست نقش مؤثرتری در تعیین سرنوشت خود ایفا نمایند.

در غیر این صورت، خطر آن وجود دارد که هر بار کشوری دیگر در معرض بحران یا مداخله قرار گیرد. به تعبیر برخی تحلیلگران، اگر امروز کشوری هدف قرار گیرد و دیگران نسبت به آن بی‌تفاوت باشند، ممکن است فردا همان سرنوشت در انتظار آنان باشد.

این یک واقعیت است که آینده جهان اسلام تا حد زیادی به میزان همبستگی، آگاهی سیاسی و توانایی ملت‌های آن در دفاع از منافع مشترکشان بستگی دارد. تنها در چنین شرایطی است که می‌توان امید داشت منطقه‌ای که سال‌ها گرفتار جنگ و تنش بوده، به سوی صلح، عدالت و توسعه پایدار حرکت کند.

به امیدآنروز که نفاق و دشمنی از بین همه مردم مخصوصا جهان اسلام برچیده شود.